تبليغاتX
حقیقت
 
در این وبلاگ به مباحث علمی،فلسفی،تاریخی، ونقد برخی از مکاتب مادی میپردازیم
 

جبر و اختیار

 

جبر در اصطلاح علم کلام عبارت است از اسناد افعال بندگان بخدا ، بطوری که هیچگونه اختیار در افعالی که از آنان سر میزند نداشته باشد .

خواجه نصیر الدین طوسی  در باره جبر گوید : قومی گویند مردم را خود هیچ اثر و فعلی و کسبی نیست ، و آنچه بدو نسبت دخند که او کرده در حقیقت فعل خدای تعالی بتقدیر او است . و بعضی دیگر میگویند : مردم را اختیاری نبوده و آنچه را به وی نسبت کنند که او کرده در حقیقت  فعل خدای تعالی بتقدیر او وکسب بنده است.

چه خدای تعالی با ایجاد آن فعل هم صفتی در بنده آفریند که انرا قدرت خوانند . وبه حقیقت میان این سخن و سخن اول جز در عبارت تفاوت نیست و از جهت آنکه هردو قوم گویند :«لا موثر فی الوجود الا الله» و این قوم را جبریان خوانند. ومقابل این دسته را قدریان یا عدلیان خوانند ولی میتوان جبریان را قدری خواند به سبب آنکه گویند کارها به تقدیر خدای است . باید دانست که به جهت این خبر « القدریه مجوس هذه الامه» هر قومی قدری بودن را به دستۀ مخالف خود نسبت میدهد. (مجموعۀ رسائل خواجه نصیر ص 9 -10)

و در کشاف اصطلاحات الفنون(نقل از شرح مواقف و تلویحات) چنین امده است: جبر در اصطلاح متکلمان به معنای اسناد افعال عباد به خدا استعمال شده و آن مقابل  قدر  است که ان اسناد دادن افعال عبد به خود اوست نه به خدا . پس جبر ، افراط در تفویض امور به خدای تعالی است چنانکه گویی بندگان هیچگونه اراده و اختیاری ندارند ، و قدر تفریط در این معنی است به طوری که بنده را در افعال خود خالق بالاستقلال بدانند . و هر دو عقیده باطل است و حد وسط بین جبر و تفویض حق است که به «کسب» نامیده میشود.

و مرحوم شهرستانی آرد :

جبر ، در حقیقت نفی فعل از بنده و اسناد به پروردگار تعالی است.

جبریان یا مجبره یعنی کسانی که برای بندگان در افعال خود آنان اختیاری قائل نیستند.

شهرستانی گوید : جبریان را اصنافی است ؛ جبریه خاص و خالص که گویند : بطور قطع بندگان را نه فعلی باشد ونه قدرت بر فعل دارند . وجبریه متوسط که گویند : بندگان قدرت دارند لیکن آن قدرت به کلی بی اثر است اما انکسی که برای قدرت حادث را اثر گونه ای در فعل قائل شده و آن را کسب نامیده جبری نباشد . و معتزله کسانی را که قدرت حادث را در احداث  وابداع بالاستفاده اثبات نمیکنند جبری دانند . وبنابراین باید جمعی از اصحاب خود را که متولدات را افعال بلافاعل دانند، جبری خوانند.(ملل و نحل 1/ص112)

مسئله جبر و اختیار با اهمیت فراوانی که داشته است به نامهای مختلف مورد بحث قرار گرفته و کتب و رسالات مستقل در آن نوشته شده است . شهرستانی منشا اختلاف فرق اسلامی را در چهار اصل میداند ، و یکی از آنها مسئله جبر و اختیار شمرده است.

شبلی نعمان در اینباره مینویسد : منشا اختلاف دوم اینست که اگر نیک بنگریم معلوم میگردد که از افعال انسان یکی هم تحت تحت اختیار ما نیست تا این حد که اراده و خواهش ما نیز تحت تسلط ما نمیباشد و لی اگر ما در افعال خود مجبور باشیم موضوع ثواب و عقاب که روح دیانت است از بین میرود . در قرآن مجید آیاتی از هردو قسم درج است مفاد بعضی است که انسان آنچه میکند به ارادۀ خداست و از جانب اوست مانند : «قل کلَ من عندالله»  ومفاد بعضی دیگر اینست که انسان در کار خود مختار است : « ما اصابک من سیئه فمن نفسک» . بنابر این دو رأی در اسلام پدید آمد کسانی جبر را پذیرفتند و جبریه نام یافتند و گروهی مردد و دو دل بودند برگفتار خود پرد؛ «کسب» کشیدند و این نام را ابوالحسن اشعر اختراع کرد و قدما اسمی از آن نبرده اند .

لکن معتزله گفته اند انسان در کلیه افعال خود آزاد و مختار محض است. البته این اختیار را چون خداوند به او داده است در اختیار و قدرت مطلقه خداوند هیچ نقص و خللی راه نمی یابد.(ترجمه تاریخ علم کلام شبلی نعمان:ص17)

از گفتار بسیاری از محققین چنین برمی آید که در این دو مسأله دو موضوع مورد بحث است : یکی آنکه آیا انسان در افعال و اعمال خود مختار است و قدرت مطلق دارد یا اینکه به کلی مسلوب الاختیار و مضطر است و یا اینکه نه آزاد مطلق است و نه مجبور محض بلکه حالتی در بینابین است. موضوع دیگر که مترتب بر موضوع اول است ، مسئله ثواب و عقاب اعمال و ارسال رسل و انزال کتب است.

در مسئله نخست ممکن است کسی قائل به نحوی جبر باشد و در عین حال ثواب و عقاب بر اعمال عباد را مستحسن شمارد .یعنی چنین نیست که همه جبری مذهبان ارسال رسل را بیهوده و ثواب و عقاب را قبیح دانند.

تاریخ تطور مسئله جبر

تاریخ پیدایش این فکر و بحث در آن همزمان با فکر فلسفی بوده و تاریخ تحقیقی و دقیق آنرا نمیتوان معلوم داشت ولی در اسلام و میان مسلمانان تاریخ هایی ذکر شده است که به صحت آنها چندان اعتماد نیست.

در الذریعه چنین آمده است : نخستین کسی که درباره این مسئله از وی سئوال شد امام ابوالحسن هادی علی بن محمد عسکری (ع) بود که در جواب آن رساله مستقلی نوشت و شیخ حسن بن علی بن شعبه آن رساله را تحت عنوان «رسالته علیهم السلام فی الرد علی اهل الجبر و التفویض» در ضمن کتاب «تحف العقول» آورده است. و اول کسی که درباره خلق افعال عباد چیز نوشته است امام اهل سنت محمد بن اسماعیل بخاری(متولد256) مولف یکی از صحیح تریم صحاح ششگانه اهل تسنن میباشد.(الذریعه5/ص80)

در تاریخ ادبیات ایران چینین آمده است : از قدیم ترین کسانی که به نشر عقیدۀ جبر در میان مسلمین پرداخت مردی به نام جهم بن صفوان از موالی خراسان بود که مدتی در کوفه بسر میبرد و بعد کاتب حارث بن سریج شد که در خراسان بر نصربن سیار عامل بنی امیه خروج کرد و منهزم گردیدو جهم نیز مقید و مقتول شد(128هجری) و پیروان او را جهمیه گویند. اینان معتقد بودند که انسان در همۀ اعمال خود مجبور است و خداوند اعمال اورا همچنان مقدرکرد که برگ را میریزاند وآب را جاری میکند .

در مقابل این دسته قدریه اند که پیدایش آنها در اسلام پیش از جبریه بوده است.

و نتیجه مستقیم نزاع میان این فرقه پیدایش فرقۀ سوم به نام معتزله است که پاره ای از عقاید خود را از مجبره (ازقبیل نفی رؤیت) و پاره ای دیگر را از قدریه گرفته اند(مانند مختار بودن انسان) و به همین جهت آنان را گاهی قدریه و گاهی جهمیه خوانده اند و حود آنان از هردو فرقه تبری میجستند.(تاریخ ادبیات ایران دکتر صفاص47و48)

میتوان گفت که این بحث پیش از ظهور اسلام مطرح بوده و منحرفین جهت توجیه انحرافات خویش گاهی به دعوی مجبور بودن بشر در کارهایشان متوسل میگشته اند ، چنانکه قرآن میگوید : «سیقول الذین اشرکوا لو شاءالله ما اشرکنا و لاحرمنا من شئ کذلک کذب الذین من قبلهم» ؛ مشرکان (درمقام توجیه اعمال خویش) خواهند گفت اگر خدا میخواست ما و پدرانمان مشرک نمیشدیم و چیزی را حرام نمینمودیم. پیشینیان نیز چنین میگفتند.(انعام148)

ولی این مسئله در قرن دوم هجری بصورت یک بحث علمی در مکتب درس حسن بصری و شاگردش  واصل بن عطا طرح و در اواخر قرن سوم توسط ابوالحسن اشعری باوج خود رسید و علمای اسلامی سنی را به دو فرقه اشاعره و معتزله تقسیم نمود.

معتزله کارهای بشر را باختیار خود بشر دانند و خدا را جز در حد امر و نهی در آن مؤثر ندانند، ولی اشاعره بشر را یک آلت بی اختیار شناسند.

اما شیعه به پیروی از پیشوایان معصوم خود قول سومی دارند و آن حد وسط است بین جبر و اختیار مطلق ، چنانکه حدیث معروف از امام صادق (ع) «لاجبر و لا تفویض بل امر بین الامرین»(نه جبر و نه واگذاری مطلق بلکه امری است بین این دو) اشاره بهمین مسلک است.

توضیح اجمالی اینکه هرچند بشر در کارهایشان فاعل مختار و در بکار بردن اراده مسقل است تا پاداش و کیفری که بر اثر اعمالش به وی میرسد به استحقاق خود و بر وفق عدل باشد ، ولی در عین حال خداوند درباره کسی که حالت تسلیم وانقیاد در او میبیند لطف خاصی مبذول میدارد و اسباب و وسائل و امکانات دستیابی بکار نیک در اختیارش مینهد و بسا حالت شوق و علاقه به آن کار به وی میدهد نه چنانکه با اختیار منافات داشته باشد بلکه اختیار همچنان باقی و کار ، مستند به خود بنده است. و یا در مورد انکه دربرابر فرامین خدا حالت عناد و لجاج دارد خداوند لطف و عنایتس به وی نکند و بسا حالت بی رغبتی بدلش نهد که بکار خیر نائل نیاید ، واین را در اصطلاح شرع خذلان گویند که این نیز انسان را از اختیار بیرون نکند.(قران: کسانی که خداوند به دلهاشان مهر زده است ...)

مسئله جبر و اختیار در محضر حضرات ائمه معصومین علیهم السلام توسط شاگرانشان یا بعضی از پیروان ان دو مذهب مطرح میشده و از آن پاسخ میگفته اند.

ادله طرفین

هر دسته ای برای اثبات مدعای خویش به آیات و اخباری استناد جسته و ادلۀ عقلی اقامه مینماید.

خواجه نصیر در رسالۀ جبر و اختیار خود چنین آرد : حجت بزرگترین طائفه اولی(جبریه) آن است ، که به اتفاق هر دو قوم خدای تعالی پیش از وجود بندگان دانست هر کسی چه کند. اگر ممکن باشد که خلاف آن کنند ، ممکن باشد  که علم خدای نعالی نه علم باشد . وچون ممکن نباشد که خلاف آن کنند، ایشان را هیچ اختیاری نباشد. و نیز گویند که قدرت و ارادت مردم نشاید که فعل او بود. چه اگر فعل او بود فاعل به حسب قدرت و ارادت بود ، پس او را در ایجاد قدرت و ارادت خود احتیاج به قدرتی و ارادتی بود ، و دور یا تسلسل لازم اید. و هردو محال است. وچون قدرت ارادت مردم نه به فعل او بود ، پس هرگاه قدرت و ارادت در او آفریند واجب بود که فعلی از او صادر شود ، و هرگاه که نیافریند محال بود که صادر نشود، پس او را هیچ اختیار نبود.

ونیز گویند : اگر خدای تعالی تقدیر کرده باشد که چیزی به مردم رسد و او هیچ سعی نکند در تحصیل آن ، لا محاله به او رسد. و اگر تقدیر کرده باشد که آن چیز به او نرسد ، و او بسیار جهد کند در تحصیل او محال بود که به او رسد. پس جهد و سعی مرد را هیچ تاثیری نبود ، و جمله به خواست و ارادت حق تعالی بود.

و حجتبزرگترین طائفه دوم آنست که اگر بنده را اختیاری در فعل نباشد تکلیف براو عبث باشد ، و دعوت اولیاء و انبیاء بیفایده باشد. وجهد و سعی چرا باید کرد و مدح و ذم متوجه نشود . و اگر شود راجع به مردم نباشد و دین و کفر ، بخت نیک و بد بود و ثواب و عقاب نه بر عمل باشد.

 و بعضی دعوای ضرورت کنند در علم به آنکه مردم را فعلی است و در آن مختار است.(مجموعه رسائل خواجه نصیر:9الی10)

خواجه نصیر پس از پایان ادلۀ پیروان جبر و اختیار گوید : ما آنچه مقتضای عقل مطلق است در این بحث به ترتیب ایراد کنیم. و التفات نکنیم به نصرت مذهبی یا کسر مقاله ای ، تا آنچه حق باشد واضح شود ان شاءالله.

آنگاه به تفصیل دربارۀ وجوب و امکان و امتناع و احکام هر یک سخن گفته و از امتناع و احکام هر یک سخن گفته و در انواع اسباب و علل و معنی جبر و اختیار و اینکه سبب تا موجب نشود مسبب از او صادرنشود نیز بحث کرده و بعد از اناتفاقیات را مورد بررسی قرار داده و در فصل ششم رسالۀ مزبور به این نتیجه میرسد که وجوب فعل از فاعل منافی اختیار او نباشد . و آن را چنین تقریر میکند : « این وجوب و امتناع که ذکر شد منافی اختیار نباشد . بیانش آنست که قادر چنانکه گفته شد : فاعلی باشد که تواند که کند و تواند که نکند . یعنی فعل و ترک هردو از او صحیح بود و نسبت با متساوی ، و چون مرجّحی ترجیح یک طف دهد آن طرف واقع شود.

پس اگر مرجح ارادت او بود ، تا هرگاه که خواهد بکند ، و هرگاه که خواهدنکند ، او را مختار خوانند و از اینجا معلوم شد که مختار را دو صفت باشد : یکی قدرت و دیگری ارادت.

قدرت آنست که فعل و ترک او علی سبیل البدل صحیح است و هیچ کدام از او به تنهایی واقع نشود. وارادت آنست که به انضمام وجود او با قدرت ، ترجیح یک طرف نماید. یعنی با وجود قدرت وارادت ، حصول فعل واجب باشد و حصول ترک ممتنع بود . وبا وجود قدرت بی ارادت ، حصول فعل ممتنع باشد و حصول ترک واجب . واین معنی محض اختیار اوست نه منافی او .»

و پس از آنکه ایرادی بر خود وارد ساخته و جواب آنرا میگوید ، چنین آرد : « بر جمله چون مجموع قدرت و ارادت مستلزم فعل است و با تقدیر هر دو ، تقدیر عدم فعل ، همچنانکه با تقدیر وجود فعل تقدیر عدمش ، و همچنانکه وجوب فعل ، که بر تقدیر وجودش به او  لاحق شود منافی اختیار فاعل نباشد وجوبی که از وضع به سبب اولازم آید هم منافی اختیار او نباشد»(مجموع رسادل خواجه نصیر24و25)

بعد از آن دربارۀ قوی و افعال انسانی و قدرت و ارادت و چگونگی صدور افعال اختیاری بحث کرده و سرانجام حاصل به حاصل این مباحث میپردازد و آنگاه به ذکر شبهات و دفع آنها پرداخته و اشاره ای به ادلۀ نقلیه در این باب میکند و از بحث دربارۀ آنها به این جهت که مبنای رسالۀ مزبور بر ادلۀ  عقلی و قیاسی است نه ادلۀ نقلی خودداری میکند.

خلاصۀ استدلال فرقه های مختلف در این مسئله بر روش قدماء از رسالۀ جبر و اختیار خواجه نصیر نقل شد.

و اما حدیث :

امام علی فرمود : مگویید که خداوند مردم را بخودشان واگذار نموده که هرچه خواهند بکنند ، زیرا در این صورت خدا را ضعیف و ناتوان شمرده اید. و مگویید آنها را به گناه مجبور ساخته ، که لازمه آن ستمکار دانستن خداوند است بلکه بگویید : هرکار نیکی از دست بشر برآید (درعین اختیار) به توفیق خداوند ، و کار بدی که مرتکب گردد بر اثر خذلان (یاری ننمودن) خداست. وهمه اینها در علم خداوند گذشته است. (بحار جلد5 /ص95)

از امام صادق درباره حقیقت قضا و قدر پرسیدند حضرت فرمود : چیزیکه بتوان بنده را بدان سرزنش نمود از بنده است و آنچه که نتوان بنده را در مورد آن سرزنش نمود از خداست ، خداوند به بنده اش میگوید چرا گناه کردی ، چرا مرتکب جنایت گشتی ، چرا میگساری کردی ، چرا زنا کردی ؟ زیرا این اعمال از بنده است . ولی نمیگوید : چرا بیمار شدی ، چرا ناتوان گشتی ، چرا سفید شدی ، چرا سیاه گشتی ؟ زیرا اینها از خداست.(بحار ج5 ص95)

امام رضا فرمود : خداوند کسی را به اطاعت مجبور نسازد و در معصیتش نیز مفهور و مغلوب کسی نباشد و بندگانش در قلمرو سلطنتش رها و آزاد مطلق نباشند ، انچه را که خود در اختیارشان نهاده خود مالک انست وبر هر آنچه که قدرت دارند خود بر آن قدرت دارد؛ پس اگر اطاعتش نمودند آنان را مانع نشود و اگر معصیتش کردند اگر بخواهد مانعی پیش آرد که معصیت نکنند و اگر هم مانعشان نگردد در حقیقت او به معصیت وادارشان نساخته است.( بحار ج16ص22) {چنانکه قران میگوید : خداوند بر دل انها مهر گذاشته یعنی انها را بحال خود رها ساخته و خداوند انها را در معصیت مانع نشود }

روزی یکی به پیش پیامبر امد حضرت به  وی فرمود : مرا از شگفت ترین چیزی که دیدی خبر ده. وی گفت  جمعی را دیدم که با مادر و خواهر خود میامیختند و چون به آنها گفته شد چرا چنین میکنید؟ میگفتند قضا و قدر خدا مارا به این امر وادار میسازد. پیامبر فرمود : در اینده گروهی از امت من نیز چنین گویند آنان مجوس امت منند. بحار جلد۵ص۴۷

پیامبر فرمود : در آینده گروهی بیایند که خدا را معصیت کنند و گویند خدا برما چنین مقدر نموده ، کسیکه گفتار آنها را رد کند مانند کسی باشد که در راه خدا شمشیر زند.(بحارج5ص75)

بزرگترین دلیل جبریان اینست که خداوند از ازل بکارهای بندگان آگاه بوده اگر بگوییم انان در کارهاشان آزادند پس از علم خدا تخلف پذیرد. و بطلان آن پر واضح است چه علم از هرکسی که باشد جز کشف نباشد و معلوم است که کاشف در مکشوف اثر ننهد ، آری خدا میداند که مردم به اختیار خود فلان کار کنند و اگر بگوییم انان در آن کار مجبورند بر خلاف علم خداوند گفته ایم ، وشگفت اینکه قائلین به جبر خود مسلمان و بلکه از دانشمندان این دین هستند ، آنان ثواب و عقاب و مدح وتوبیخ خداوند را که از مسلّمات دین اسلام است چگونه توجیه کنندو بعثت انبیا را چه فایده مرتب برآن دارند؟! (نگارنده) استاد مصطفی حسینی

استاد بزرگ ایت الله خوئی در کتاب البیان به این مسئله پرداخته اند :

«هر انسانی درک میکند که وی بر بخشی از کاهایش قدرت دارد مه میتواند آنرا انجام دهد یا انجام ندهد ، وهمه میدانیم که چون کار زشتی از کسی سرزند مورد سرزنش عقلا ، و چون کار نیکی از او سر زند مورد ستایش آنان باشد و این بهترین دلیل است بر اینکه هرکسی در کارش مختار است و مجبور نیست.

و هر عاقلی میداند که حرکتش در حال راه رفتن بر زمین با حرکتش هنگام پرتاب شدنش از بام  تفاوت دارد : که ان یک (راه رفتن بر زمین) اختیاری و این یک اجباری است. و هر انسان عاقل این را نیز درک میکند که وی گرچه در برخی از کارهایش مختار است اما مقدمات آن کارها از اختیارش خارج است ، زیرا از جمله مقدمات کار یکی وجود خود او و زنده بودنش و درک آن کار را و شوق علاقه اش به آن کار و متناسب بودن آن کار با یکی از نیروهای جسمی او و توانش بر انجام ان کار است که همه اینها از اختیار او خارج و بدست کسی دیگر است که او همان سازنده انسان است.

و معلوم است که انسان نسبت به سازنده خود مانند ساختمان نسبت به بنّا یا خطّ نسبت به خطّاط نیست که چون کار تمام شد دیگر به سازنده نیازی نداشته باشد بلکه انسان تا گاهی که قرار است زنده باشدمدام وآن به آن بدان نیازمند است که هر آن به وی مدد رساند و حیاتش را ادامه دهد و به ضربان قلبش استمرار بخشد مانند روشنایی برق که بایستی مدام از کارخانه برق نیرو بگیرد و هر آن که ارتباطش از آن قطع شود در حال خاموش میشود.

پس کارهای انسان مانند انست که شما در اتاقی تاریک دکمه چراغی را بزنی و آنرا روشن کنی که از سویی این روشنایی به شما نسبت داده میشود که شما دکمه را زده ای و از سوی دیگر به موتورهای مولد برق نسبت داده میشود که اگر به آنجا متصل نبود نوری نبود.

برای مثال اگر کسی دستش فلج باشد که خود نمیتوانست آنرا حرکت دهد و پزشکی توانست به نیروی برق برای مدتی کوتاه حرکتی در آن بوجود آورد که در آن مدت دست در اختیار صاحبش حرکت کند ، و چون بنزد پزشک میرود دستش را به سیم برق متصل میکند و دست در اختیار صاحبش حرکت میکند ، در چنین حالتی هم حرکت دست به صاحب دست میتوان نسبت داد که او به اختیار خویش حرکت داده و هم به پزشک که این نیرو را به وی داده ، ومعلوم است که کار پزشک در اختیار صاحب دست نمی باشد. »

 

برگرفته از مقاله استاد سید مصطفی حسینی

این که گفتی این کنم یا آن کنم ** این خود نشان اختیار است ای صنم : مولوی

 

خداوند چه کسانی را هدایت میکند ؟

 

عنکبوت 69 : « کسانی که درباره مجاهدت کردند حتما ایشان را به راههای خویش هدایت میکنیم.»

رعد27 : « خدا کسی را که از بدیها باز گردید به سوی خود هدایت میکند»

صف5 : « پس چون منحرف شدند خداوند دلهای ایشان را به انحراف راه داد »

جاثیه 23 : « ایا دیدی کسی را که هوای نفسش را معبود خویش گرفت و به امر خدا راه را گم کرد؟ »

 

مثلا وقتی خداوند در قران میفرماید بر دلهایشان مهر زده یعنی انها را به حال خود رها کرده  و دیگر هیچ نشانی و هیچ هدایتگری برای انان نخواهد بود

بنابراین کوشش بندگان برای اینکه شایستگی پیدا کنند تا مشیت الهی برانان تعلق گیرد منافی حاکمیت خداوند و مشیت اونیست که « واین برای انسان جز سعی و کوشش او نخواهد بود نجم39» و این دودسته ایات یکدیگر را تفسیر میکنند و توضیح میدهد

« دراین گفتار برای کسی که اهل دل باشد گوش به قران فرا دهد و حضور در معنای ان یابد البته مایۀ بیداری و هدایت است » ق37

اما در ایه56 سوره مبارکه قصص میخوانیم « ...خداوند هرکس را بخواهد هدایت میکند» ولی باید دانست خداوند چه کسانی را میخواهد و  هدایت میکند ؟؟ ایات دیگری از قران مجید خواست خدا و مشیت اورا برای ما توضیح میدهند و تصریح میکند که :

« خداوند قوم ظالم را هدایت نمیکند » مائده 51

« خداوند درغگوی ناسپاس را هدایت نمیکند » زمر 3

« خداوند تجاوزکار دروغ پیشه را هدایت نمیکند» غافر 28

پس جای این سوال میماند که چه کسانی مشمول هدایت الهی میشوند ؟ قران کریم دوباره به ما پاسخ میدهد :

« خداوند کسی را که از بدیها باز گردد به سوی خود هدایت میکند » شوری 13

«هرکس به خداوند ایمان اورد خداوند دل اورا هدایت میکند»تغابن 11

« خدا با ان هر کس را که خشنودی وی را دنبال کرد هدایت میکند» مائده 16

و این معنی در مقطع ایه 56 سوره قصص نیز به اشاره امده است که میفرماید : « خداوند به احوال راهیافتگان داناتراست» به عبارت دیگر خداوند از لیاقت انها برای هدایت آگاه تر از هرکسی میباشد.

 

باز در ایه 23 سوره زمر میخوانیم « خدا هرکس را بگمراهی برد برای او راهنما و هدایتگری نیست»

 

باز باید توجه کنیم که خداوند چه کس یا کسانی رابه گمراهی میبرد ؟؟ قران اینگونه به ما پاسخ میدهد :

« خداوند بسیاری را با آن ( قران) گمراه میکند و بسار دیگر را هدایت میکند و جز فاسقان هیچکس را بدان گمراه نمیکند . کسانی که عهد خداوند را پس از محکم ساختن آن میشکنند و رشته ای را که خداوند به پیوستن ان فرمان داده میگسلند و در زمین به فساد می پردازند ، آنها همان زیانکارانند»

پس روشن شد که از ایات کریمه مفهوم جبر برنمیاید و حق تعالی بدون جرم و تقصیر از کسی سلب توفیق و نعمت نمیکند و جز پیمان شکنان و تباهکاران هیچ کس از هدایت خداوند دور و محروم نمیشود و به گمراهی نمی افتد.

ایات شریفه دیگری نیز این معنی را تصدیق و تایید میکنند :

« و خداوند ظالمان را گمراه میکند » ابراهیم 27

« خداوند کسی را که تجاوز گر باشد گنراه میکند » غافر 34

« خداوند اینچنین کسانی که نعمتهای خدا را می پوشانند = حق پوشان  ، را گمراه میکند » غافر 74

« خداوند آنچه را که به قومی تعلق دارد دگرگون نمیکند تا اینکه نفسانیات ( یعنی نیات و اندیشه ها و اعتقادات و اخلاق ) خود را تغییر دهند » رعد 11

« و این از انروست که خداوند هیچ نعمتی را که به قومی بخشیده دگرگون نمیکند تا اینکه انها نفسانیات خویش را غییر دهند» انفال 53

اما ایه ای دیگر : « اگر میخواستیم هرکسی را از هدایت برخوردار میکردیم» ولی نخواستیم همه را به اجبار به راه راست وا داریم .

و این معنی را قران مجید در مواضع دیگر نیز یاد کرده است « اگر خداوندت مخواست همه اهل زمین ایمان میاوردند آیا تو میخواهی مرمان را به ایمان مجبور سازی ؟» یونس 99

« اگر بخواهیم از اسمان نشانه ای فرو میفرستیم که همه ایشان در برابر ان گردن خم کنند» شعرا4

اری خداوند توانایی دارد که مردم را با جبر و قدرت به ایمان بکشاند ولی مشیت اعلای او براین کار تعلق نگرفته است و انبیا را با کتاب هدایت به سوی خلق فرستاده  تا خود راه را برگزینند و در جایی دیگر میفرماید:

« ما این کتاب را به حق برای مردم برتو نازل کردیم پس هرکس که هدایت یابد به سود خود اوست و هرکس گمراه شود تنها به زیان خودش خواهد بود و تو وکیل مردم نیستی » ( یعنی ضامن سود و زیان انها نخواهی بود ) زمر 41

***

  نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 17:59  توسط mmj  | 

قرآن صریحأ تاکید میکند که آفرینش  «انسان» از خاک آغاز شده است و طی مراحل و تطورات گوناگون تبدیل به انسان ، عالیترین موجود زنده در آخرین مرحله تکاملی میشود.

 

« کسی که آفرینش همه چیز را نیکو کرد و آفرینش انسان را از گل آغاز نمود » سجده 7

 

و نیز قرآن آفرینش هر موجود زنده را از آب میداند :

 

« و هر موجود زنده ای را از آب آفریدیم » انبیا 30

« و خداوند تمام جنبندگان را از آب افرید برخی از آنها بر شکم میروند برخی بر دوپا و برخی برچهارپا حرکت میکند خداوند هر چه بخواهد می آفریند که خدا بر هرکاری توانا است» نور45

 

قرآن در عموم آیات مربوط به آفرینش آدم روی این محور تاکید میکند که در افرینش او کاری خاص و برجسته صورت گرفته و آن حلول روح الهی در پیکر مادی است که آنرا از سایر موجودات که پیش از او آفریده شده اند ، متمایز میکند و این خود متاسیون و جهشی است در روند آفرینش .

بدین ترتیب موجودی بر این کره خاکی بوجود آمده است که از آن پس یکه تاز کره زمین میشود؛ یکه تازی بی معارض که هیچ موجودی از موجودات قبل از او توانایی ندارد او را محدود کند.

ماجرای آفرینش آدم در قرآن چنین ترسیم شده است ، که انسان در جریان تحول مادی و دگرگونیهای فیزیولوژیک [1] به مرحله ای از مراحل آفرینش میرسد که به « نفخۀ روح الهی » نام میگیرد [2] و آفرینشی دیگر می یابد [3] و در مسیر عادی طبیعی خود به یک جهش الهی و ملکوتی دست می یابد و موجودی برتر میشود [4] بدانگونه که حتی فرشتگان در برابر او خضوع  میکنند [5] و نیروهای معنوی جهان هم منحصرأ رام او شدند .[6]

 

آفرینش آدم و اعتراض گونه ملائکه

 

« هنگامیکه خدایت به فرشتگان فرمود : من جایگزینی را در زمین قرار خواهم داد...» بقره 30

جانشین یا جایگزینی آدم به چه معنی است و آدم در زمین بجای کیست ؟

برخی گفته اند : او خلیفه الله ، بجای خداوند است که به حق حکمرانی میکند ؛ اما این معنی بعید است ، زیرا خداوند در شئون خداوندیش جای خالی ندارد تا دیگری بجای او بنشیند ، خداوند پیامبران می فرستد و کتب مشتمل بر احکام و تکالیف نازل میکند ، پیامبران و هر که در خط آنها است احکام و وحی دریافتی را به دیگر مکلفین میرسانند ، عنوان منطبق بر اینها سفارت ، رسالت و نبوت است نه خلافت .

قول دوم آنست که ادم و نسل او جانشینان فرشتگان شده اند که آنها پیش از آدمیان سکنه زمین بوده اند . این قول نیز مخدوش است ، زیرا کیفیت خلقت زمین با خلقت ملائکه متناسب و سازوار نیست و چنین کاری از حکیم صادر نشود.

قول سوم انست که آدم و فرزندانش جایگزین جننیان هستند که براین زمین میزیسته و عامل تبهکاری و خونریزی بوده اند این قول نیز به قول دوم شبیه است و مخدوش است.

قول چهارم که صحیح است آنست که ادم و نسلش جایگزین آفریده ای مکلف و صفاتی مشابه حالات و صفات آدمیان که براین زمین زندگی میکرده اند چنان که آفرینش این نسل نیز چون دوران خود را سپری کند جای خود را به  نسلی مشابه به این نسل که آفرینش آنها سازوار آفرینش دگرگون شده ی زمین باشد بسپارد و طبق احادیث عدیده پیش از آفرینش آدم و این عالم و نسل حاضر ، عالمهایی و نیز نسلهایی از همین نوع بر این زمین میزیسته اند .

حتی برخی از آیات قرآن این معنا را میرسانند :

« آیا ما به آفرینش نخست خسته شده ایم ؟! خیر بلکه این افریدگان هم اکنون در حال تبدیل به آفرینشی نویین می باشند» ق 15

« آیا روزگارانی دراز بر انسان نگذشت که  چیز قابل بیانی هیچ نبود ؟!» انسان 1

« چرا به خداوند شکوهمندانه نگاه نمیکنید در حالی که شما را در مراحل و خلقتهای گوناگون آفرید » نوح13و14

«پروردگار تو (از خلق) بی نیاز و به همه مهربان است. اگر بخواهد شما را (از روی زمین) ببرد و همه را فانی کند .آنگاه  پس از شما هر که را خواهد جانشین شما کند . چنان که شما را از ذریه گروهی دیگر پدید آورد.»انعام ۱۳۳

 

در برخی روایات که در اینباره آمده تعبیراتی مانند « الف الف عالم و الف الف ادم» بکار برده شده که مراد از این لفظ میلیون نیست بلکه منظور از این تعبیر مبالغه و بیان کثرت است ؛ یعنی چه بسیار ؟!

امام علی (ع) : « بنی آدم هفتاد جنس بوند همه انها از نسل آدمند جز یاجوج و ماجوج ( اقوام یوچانگ و مانچو) »[7]

باز از امیر المونین روایات شده که حضرت در پاسخ به کسی که پرسید قبل از ادم ابوالبشر که بوده ؟ فرمود : آدم ، وی سئوال خودرا تکرار کرد ، فرمود : اگر صد بار هم بپرسی خواهم گفت ادم.[8]

ابو حمزه ثمالی گوید : امام سجاد – ضمن حدیثی مفصل ــ  به من فرمود : تو گمان داری که خداوند آفریده ای را پیش از شما نیافریده ؟ آری بخدا سوگند هزار هزار ادم و هزار هزار عالم افریده که تو در اخرین آن عالمهایی [9]

نیز از امام باقر روایات شده : خداوند پس از فنای  این خلق و این عالم ،خلق و عالمی دیگر پدید می آورد که او را به یگانگی پرستش کنند با زمین و آسمانی دیگر (دگرگون شده ) ، انگاه فرمود : آیا میپنداری جز شما بشری نیافریده ؟ چنین نیست بلکه هزار هزار عالم و هزار هزار ادم آفریده که تو آخر آن عالمهاو اخر آن ادمهایی .[10]

و بسا سخن گونه ملائکه :« آبا کسی (یا کسانی) در زمین جای میدهی که در آن تبهکاری کند و کشتار و نماید ؟! در حالی که ما تو را تسبیح و تقدیس میکنیم و هرگز سر از بندگیت برنتابیم ..» اشاره به همان افریده های مشابه باشد.

آدم و بهشت

« و گفتیم ای آدم تو  وهمسرت در این باغ سر سبز و پر نعمت سکنی گزینید و از نعمتهای ان هرچه خواهید بخورید اما به این درخت نزدیک نشوید که در اینصورت از ستمکاران به خویش خواهید بود»

«اما این بهشت که قرآن انرا به «جنه» ( باغ سرسبز) تعبیر کرده آن بهشت جاوید نیست که خداوند در غیب به مومنان وعده داده است .

حسین بن بشار از یاران نزدیک امام صادق گوید : از امام راجع به بهشت ادم – که بر اثر ترک اولی از ان بیرون شد ــ پرسیدم . فرمود : آن بهشتی در این دنیا بوده که ماه و خورشید در آن طلوع میکرده و اگر بهشت جاوید بود از آن بیرون نمیشد. [11]

 و قلنا اهبطوا بعضکم لبعض عدو...» یعنی : آنها ( ادم و حوا و ابلیس یا ادم و حوا به لحاظ نسل و ذریه آنها) را گفتیم : ( از منزلت خویش یا از خوشی و تنعم ) فرود آیید ( و ازاین پس ) دشمن یکدیگر باشید ( ابلیس با ادم و نسل او یا فرزندان ادم با  یکدیگر به مقتضای سرشت ). بقره ۳۶

 _____________________________

1-         حج22

2-         سجده 9

3-         حج22

4-         اسرا70

5-         ص73

6-     در میان آیات قران تنها یک آیه است که روی آفرینش معجزه آسای ادم نکیه دارد که آن آیه 59 سوره آل عمران است . شناخت اسلام : « همانا مثل  سرگذشت عیسی پیش خدا نظیر سرگذشت ادم است او را از خاک بپداخت سپس(ثم = میتواند به معنای بعد از مدت طولانی باشد) بدان گفت باش پس چنان شد» این ایه بدنبال آیاتی آمده است که مربوط به حضرت عیسی است و همواره تاکید میکند که عیس مخلوق خداست نه فرزند خدا و انچه در سرگذشت عیسی امده که وی از مریم به دنیا آمده ، بی آنکه پای انسان دیگری به عنوان پدر در کار باشد دلیل نمیشود که عیسی پسر خدا خوانده شود ، زیرا پیدایش این فرزند از مادر ، بدون دخالت پدر ، یک رویداد خارق العاده بود که به ارادۀ خداوند رخ داده است ، همچنانکه پیدایش ادم یعنی جاندار دارای روح الهی که باعث شده از همه موجودات برتر و متمایز شود نیز یک رویداد خارق العاده و اعجاز گونه بوده است که به اراده خداوند بوده است. ملاحضه میشودکه در این آیه این نکته نهفته است که آفرینش ادم و افرینش عیسی همسانند. ایا کسی میتواند ادعا کند که قرانبا انچه دربارۀ آفرینش حضرت عیسی گفته روند طبیعی و علمی و عمومی انسانها و تمام موجودات را در طول زمان و تولد انها را از پدر و مادر  نفی کرده است ؟ مسامأ خیر زیرا قرآن در دهها ایه نظام توالد و تناسل را از نشانه های قدرت و حکمت آفریدگار جهانیان شمرده است.» (اندکی تصرف در تلخیص)

در اينجا توجه به دو نکته لازم بنظرمي‌رسد:

الف ـ به نظر مي‌رسد که در آيه 59 سوره آل عمران « مثل عيسى عندالله کمثل آدم» مي‌توان وجه شبه را به چند گونه تصور کرد:

1ـ تشبيه از جهت پدر نداشتن آدم و عيسي(ع).  تشبيه از جهت خلقت هر دو از خاک با واسطه (يعنى مواد غذائى تبديل به نطفه، علقه ... تا انسان شد ) و در عيسي(ع) اين کار از طريق حضرت مريم (ع) صورت گرفت و در آدم(ع) از طريق انسانها يا انسانهای نسل قبل از او و بالاخره میمنونها. 3ـ‌تشبيه از جهت نبوت هر دو باشد. 4-تشبيه از جهت علم و عقل هر دو باشد. 5ـ تشبيه از جهت اصل خلقت از خاک (در مقابل مسيحيان که عيسى (ع) را خاکى نمي‌دانستد )

وجه شبه‌هاي شماره سه و چهار در آيه مورد بحث از جمله «کن» (ادامه آيه) برداشت مي‌شود. ولى به نظر مي‌رسد جمله « ثم قال له کن فيکون» در مقام بيان وجه شبه نباشد بلکه مرحله دوم خلقت را بيان مي‌کند که ايجاد روح است و در تمام افراد انسان وجود دارد که در آيات ديگر تحت عنوان « نفخت فيه من روحي» به آن اشاره شده بود. وجه شبه اول با توجه به شأن نزول، نزديک‌تر از وجه شبه سوم و چهارم است.  اما به هر حال فقط وجه شبه دوم يا پنجم در خود آيه تصريح شده است. چرا که جمله (خلقه من تراب) بيان وجه شبه عيسي(ع) و آدم(ع) است. که فقط به خاک اشاره کرده است.

ب : در مورد خلقت عيسى (ع) از خاک دو احتمال وجود دارد:  1ـ‌خلقت بلا واسطه از خاک  2ـ خلقت باواسطه سلسله موجود از خاک(و همين دو احتمال در مورد آدم نيز وجود دارد.»

اما خلقت بلاواسطه از خاک در اينجا صحيح نيست چرا که حضرت عيسي(ع) بلا واسطه از خاک آفريده نشده است بلکه از جسم مريم(ع) بود که مريم (ع) با واسطه مواد غذائى او را از خاک بوجود آورد. پس فقط وجه شبه دوم (خلقت با واسطه از خاک) باقى مي‌ماند و اين مطلب شاهدى بر نظريه تکامل است نه بر نظريه ثبات انواع. البته اين احتمال نيز در آيه فوق بعيد نيست که بگوييم وجه شبه پنجم مراد است چرا که مسيحيان نجران اصل خلقت عيسى (ع) و خاکى بودن او را قبول نداشتند و او را غير مخلوق و ماوراء‌طبيعى مي‌دانستند . پس آيه درصدد رد اين نظر آنهاست و در مقام بيان واسطه داشتن يا نداشتن خلقت آنها از خاک نيست . يعنى آيه درصدد رد اين نظر آنهاست و در مقام بيان واسطه داشتن يا نداشتن خلقت آنها از خاک نيست. يعنى آيه درصدد بيان واسطه و عدم واسطه نيست پس نمي‌تواند دليلى بر نظريه تکامل انواع يا ثبات انواع باشد. (دکتر محمدعلی رضایی)

7-         روضه کافی حدیث274

8-         بحار ج 25/25و26

9-         همان

10-     سفینه البحار + توحید شیخ صدوق

11-     بحار ج6/284+ روایتی از امام باقر نیر بدین مضمون هست.

  نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 10:55  توسط mmj  | 

علی بن عمران(ابی طالب) بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصی .

مادرش فاطمه بنت اسد بن هاشم بن عبد مناف بن قصی (دومین زنی که اسلام اورد)

کنیه اش ابوالحسن و ابو تراب و ملقب به مرتضی و اسدالله بسال 27یا 30 عام الفیل سیزده رجب در کعبه متولد شد و از اغاز کودکی در خانه پیغمبر بزیست .

 

به گفته ی ناظم نیشاپوری : علی بن بن ابی طالب بر گوینده و نو یسنده محنتی گران و باری سنگین است که اگر بخواهی حقش را ادا کند به کیفر گزافه گویی دچار گردد و اگر کوتاه آید خیانت نموده باشد ، و حد وسط در فضایل او انقدر دقیق و باریک است که جز یک اندیشمند ماهر و حاذق از عهده نیاید.

و یا بقول

 

ابن ابی الحدیــد معتزلی از محققین و علمای بزرگ اهل سنت (قرن هفتم هجری) در مقدمه ی کتاب معروف خویش یعنی شرح نهج البلاغه مینویسد :

فضائل علی در آن حد از عظمت و شموخ و شهرت است که نویسنده و گوینده در برابر آن خود را ضعیف و زبون و شرمسار بیند که در صدد تفصیل آن بآید ، چه بگویم دربارۀ مردی که دشمنانش به فضایلش معترف بوده و در عین دشمنی نتوانستند آن را پنهان دارند ، وهمگان دانند که بنی امیه پس از شهادت آن حضرت به شرق و غرب ممالک اسلامی دست یافتند و بتمام توان کوشیدند که نور عظمتش را فرو نشانند و در این باره از هیچ حیله و مکیدتی دریغ نکردند تا جایی که ایادی آنها احادیث فراوانی در قدح و ذم آن بزرگ  جــعل کردند و در اینراه مبالغ گزافی از اموال بیت المال مسلمین  هزینهساختند و اگر کسی حدیثی در منقبتش بیان میداشت او را مورد ضرب و شتم قرار میدادند و حتی برخی را به زندان افکندند و جمعی از شیعیان را بدین جرم از دم تیغ گذراندند و کسی را جرأت آن نبود که فرزندش را  علی بنامد، اما هرچه آنها بیشتر در این امر کوشیدند فضائل ان حضرت بیشتر شایع گشت که گویی انها ان نیرو را در نشر فضایل او بکار برده بودند ، اری مشک را هرچه بیشتر بپوشانی فضا را بیشتر عطر اگین میکند .

چه بگویم درباره کسی که سررشته هر فضیلت و منبع هر امتیاز انسانی است و هر فرقه و گروهی خود را به وی منتهی داند و به انتساب به او مباهات کند که او سرچشمه همه ی امتیازات بوده است .

چنانکه میدانیم
ادامه مطلب
  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 8:54  توسط mmj  | 
شهربانو همسر امام حسین

 مشهور آنست که وی دختر یزدگرد پادشاه ایران بوده است و برخی از مورخان معاصر گفته اند نوه ی یزدگرد بوده است . که در خلافت عمربن خطاب اسیر شد و به نکاح امام حسین درآمد و امام زین العابدین از او متولد شد.

محمدبن جریر طبری در تاریخ خود گوید : هنگامی که اسیران فارس را به مدینه آوردند عمر خواست زنان آنها را بفروشد . علی بن ابی طالب امد و گفت : از ژیامبر شنیدم که فرمود : بزرگ هر قومی را گرامی دارید. عمر گفت : آری من نیز این را از ژیامبر شنیده بودم که فرمود بزرگ هر قومی را گرامی دارید حتی اگر مخالف شما باشند . علی (ع) گفت : ژس شایسته باشد که آنها را آزاد نمایی. حاضران از مهاجرین وانصار همه گفتند : ما حق خویش را از اینها به تو بخشیدیم. حضرت علی فرمود : من نیز آنها را آزاد ساختم . در این حال عده ای از آنان (مهاجرین و انصار) به ازدواج با آنها اظهار تمایل نمودند. حضرت علی فرمود : این امر به اختیار خود آنها موکول است . پس دستور داد (مانند بانوان) انها را به پشت پرده ببرند. و ابتدا علی از آنها پرسید آیا به ازدواج مایلید ؟ آنها سکوت اختیار کردند و چیزی نگفتند . علی گفت این نشانه رضایت آنهاست . آنگاه حضرت خواستگاران را به شهربانو عرضه نمودند و شهربانو به دست خود به حسین بن علی اشاره نمود بار دوم نیز عرضه کردند بازهم شهربانو به آن جناب اشاره کرد .در این حال حذیقه خطبه عقد را ادا کرد و علی (ع) از نامش پرسید گفت : شاهزنان دختر کسرایم . فرمود : تو شهربانو هستی و خواهرت مروارید نام دارد . شهربانو به فارسی گفت :آری .(بحارالانوار ج۱۰۰/۵۶)

و اما سرانجام این بانوی مجلله :

 مرحوم شیخ صدوق . محمد بن بابویه که از متقدیمن محققین شیعه بوده است در کتاب عیون اخبارالرضا آورده که وی هنگام زادن امام سجاد درگذشته است.

اما این که وی پس از شهادت امام حسین خود را در شط فرات افکند و غرق شد و یا هنگام عزیمت امام به عراق اورا به ایران فرستاد و چون به شهر ری رسید در گذشت. در مآخذ معتبر دیده نشده است .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

لینک مرتبط تشیع امامیه پاسدارفرهنگ،هویت، استقلال و تمامیت ارضی ایران است!(کلیک کنید)

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 8:46  توسط mmj  | 
 

نوشته زیر از این وبلاگ نقل شده است .

بسم الله الرحمن الرحيم

مسئله اي که اين روزها در بعضي از سايتهاي مي بينيم شبهه حضور امام حسن و امام حسين «ع» در طبرستان براي سرکوب شورش ايرانيان است. حال مي خواهيم به اين بپردازيم که آيا واقعا چنين امري صحت دارد يا اينکه دروغي بيش نيست.


ادامه مطلب
  نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 15:12  توسط mmj  | 

 

« فلینظر الانسان مّم خٌلِِق خٌلِق مِن ماءِ دافق ،يَخْرُجُ مِن بَيْنِ الصُّلْبِ وَالتَّرَائِبِ  » طارق/7

راغب گفته: ترائب دنده های سینه است و واحد آن تریبه است . مجمع البیان در ذیل اللغه گوید : ترائب اطراف سینه و مفرد آن تریبه است و در المعنی در ضمن نقل چند قول از عطا نقل کرده  صلب مرد و ترائب زن ،  زیرا که فرزند از دو آب بوجود می آید و در آخر فرموده : مشهور در کلام عرب ترائب استخوانهای سینه و بالای آنهاست . و همین طور در صحاح و قاموس واقرب الموارد ، در قاموس معانی دیگر نیز احتمال داده اند .

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 19:8  توسط mmj  | 

نزول قرآن بصورت  دفعی و تدریجی

به ضرورت میدانیم که یک نوع نزول قرآن به رسول خدا به تدریج و در عرض بیست و سه سال بوده است . ولی در قرآن آیاتی داریم که ظهور بلکه صریح آنها نزول قرآن در یک ماه و یک شب است مثل {شهر رمضان الذی پدنزل فیه القرآن...}(بقره:185)

این آیه روشن است در اینکه قرآن تمامأ در ماه رمضان نازل شده  و در آیه {انّا انزلناه فی لیلة مبارکة...}(دخان:3) دلالت دارد که در یک شب از ماه رمضان بصورت کامل نازل شده است و آیۀ {إنّا انزلناه فی لیلة القدر}(قدر:1) صریح است دراینکه آن شب شب قدر بوده است ، بنابراین توفیق میان این دو مطلب چطور ممکن است ؟

در بیان توفیق دو مطلب فوق ، قولی است بسیار متین و دقیق و آن اینکه قرآن مجید دو دفعه نازل شده است . یک دفعه به طور فشرده و بسیط و دفعه دیگر به طور تدریج و تفصیل و در عرض بیست و سه سال . و آیاتی از قیبل { شهر رمضان الذی پدنزل فیه القرآن- إنّا انزلناه فی لیلة القدر} راجع به نزول اول و آیات { و قرآنا فرقناه لتقرأه علی اناس علی مکث و نزّلناه تنزیلا}(اسراء:106) راجع به نزول دوم میباشد و جالب است آیاتی که راجع به  نزول دفعی هستند با لفظ انزال آمده که دلالت بر دفعی بودن دارند چنانکه آیات تدریج نوعاً با لفظ  «تنزیل» آمده اند.

در توضیح مطلب مثلی می آوریم . فرض کنید شخصی دوهزار متر مربع  زمین دارد دفعة به خاطر او می افتد که این زمین را دو دستگاه خانه ساخته  و بفروشد اکنون همۀ  آن خانه ها به طور فشرده و بسیط در ذهن این شخص هست ولی نمیداند  کوچه کجاست ، راه روها کدامند ، حیاطها در کدام جهت خواهند بود ، اطاقها ، حمام ها ، انبارها و.. در کجا قرار خواهند گرفت. مهندسی می آید و آن طرح را روی کاغذ می آورد و نقشه میکشد و همۀ آنچه را که گفته شد روی کاغذ مشخص میکند. یا انسان میخواهد کابی بنویسد یا سخنرانی بکند مطالب به طور فشرده و بسیط در قلب  او موجود است سپس به وسیله قلم یا زبان آنها را توضیح و تفصیل میدهد.

همچنین قرآن بطور بسیط و فشرده در یک شب به قلب مبارک آن حضرت نازل شده ولی احتیاج به تفصیل داشته است و برحسب موارد و اتفاقات بار دیگر جبرئیل آنها را مشروحأ و مفصلأ بر آن حضرت نازل کرده سپس به وسیلۀ آن بزرگوار بر مردم ابلاغ میشده است. {کتابٌ أحکمت آیاته ثم فصّلت من لدن حکیم خبیر}(هود:1)« کتابیست که ایات آن استوار گشته ، سپس از جانب خداوند حیکم شرح و تفصیل داده شده است»

ظاهرا « اٌحکمت» راجع به نزول اول و حالت بساطت آن و «فصّلت» راجع به نزول دوم و جداجدا بودن انست. نزول دوم به حکم نقشه کشی مهندس است.

مرحوم ابو عبدالله زنجانی در تاریخ قرآن ص31 ترجمۀ سحاب گوید : علاوه بر این ممکن است بگوییم روح قرآن و اغراض کلیه ای که قرآن مجید به آن توجه دارد در دل پاک پیغمبر (ص) در شب قدر تجلی نموده که { نزل به الروح الامین* علی قلبک} (شعرا:193) سپس به زبان مبارکش آیه آیه و جدا جدا در طول سنوات ظهور نموده است.

محقق طالقانی در تفسیر پرتوی ريالرآن ذیل{ إنّا انزلناه فی لیلة القدر} مینویسد : از آن آیاتیکه قرآن و نزول آنرا توصیف و تعریف مینماید به وضوح بر می آید که قرآن به دو صورت مشخص و دو مرتبه نازل شده است : اول به صورت نزول بسیط و جمع و پیوسته. دوم: به صورت باز و تدریجی و تفصیلی.

صاحب المیزان نیز در ذیل { شهر رمضان الذی پدنزل فیه القرآن} این مطلب را قبول و بر آن استدلال کرده است.

استدلال

طرز استدلال به مطلب فوق این است که انزال و تنزیل گرچه هردو به یک معنی اند ولی غالبا در باب افعال دفعی بودن و در باب تفعیل تدریج است.

آیاتی که در اول بحث نقل شد از قبیل { إنّا انزلناه فی لیلة القدر- انّا انزلناه فی لیلة مبارکة - شهر رمضان الذی پدنزل فیه القرآن}  همه ظهورشان در  انزال  دفعی است ، ایضأ آیۀ  {کتابٌ أحکمت آیاته ثم فصّلت من لدن حکیم خبیر} هکذا آیات { بل هو قرآن مجید * فی لوح محفوض}(بروج21و22) {انه لقرآن کریم * فی کتاب مکنون *لایمسه الا المطهرون* تنزیل من رب العالمین}(واقعه77-80) ظاهرا در یکپارچگی قرآن اند.

ایۀ {ولقد جئناهم بکتاب فطلناه علی علم..}(اعراف:52) « ما کتابی برای مردم فرستادیم (اسرار و رموز آنرا) با آگاهی شرح وتفصیل دادیم ..»

این ایه روشن میکند تفصیل عارض بر کتاب است پس از آمدن کتاب راجع به نزول اول ، و تفصیل راجع به نزول دوم میباشد.

ایضأ آیۀ { وما کان هذا القرآن أن یفنری من دون الله و لکن تصدیق الذی بین یدیه و تفصیل الکتاب لاریب فیه من رب العالمین} (یونس37) این ایه هم به بیان تفصیل بعد از نزول دفعی اشاره کرده اگر مراد از الکتاب  قران باشد.

و نیز آیۀ {ولا تعجل بالقرآن من قبل أن یفتری الیک وحیه}(طه114)

این آیه هم میرساند که قرآن قبلا در قلب پیامبر بوده ولی خواندن و ابلاغ منوط به وحی دوم بوده لذا میفرماید در خواندن قرآن عجله نکن.

هکذا آیۀ {لا تحرّک به لسانک لتجعل به * انّ علینا جمعه و قرآنه * فاذا قرآنه فاتّبع قرآنه * ثم علینا بیانه}  (قیامه16- 19) «(ای رسول) زبانت را بخاطر عجله برای خواندن قرآن حرکت مده* چرا که جمع و خواندن قرآن بر عهده ماست*و هنگامی که ما آنرا خواندیم بعد از آن تو از ما پیروی کن* سپس بیان و (توضیح) آن نیز بر عهده ماست»

این آیات دلالت دارد بر اینکه آن حضرت قبلا قرآن رامیدانسته است خداوند میفرماید شتاب مورز ، نخست باید ما بخوانیم سپس تو مانند خواندن ما بخوانی .

اما آیات { و قرآنا فرقناه لتقرأه علی اناس علی مکث و نزّلناه تنزیلا}(اسراء:106) {و قال  الذین کفروا لولا نزّل علیه القرآن جمله واحده کذالک لنثبّت به فوادک و رتّلناه ترتیلا}(فرقان32) صریحشان در نزول تدریجی است.(قاموس قرآن)

واما وحی

وحی انبیا همان تفهیم خفی و کلام خفی است که از جانب خداوند القاء میشود و خداوند از آن با «سخن گفتن خداوند» تعبی میکند وآن سه قسم است :

وحی ، ایجاد نوع خاص صدا آمدن فرشته.« برای هیچ بشری نیست که خداوند با او سخن گوید مگر به طور وحی و القاء به دل او ، یا از پس پرده(مثل حضرت موسی) و یا فرشته ای می فرستد و او به اذن خدا آنچه را که خدا تفهیم میکند خداوند بلندمرتبه و حکمت کردار است. ا پیامبر همانطور با هر سه راه دینی به تو وحی کردیم.»(ایه 51شوری)

میشود خواب انبیا را از اقسام قسم اول دانست چنانکه در خواب دیدن حضرت ابراهیم درباره ذبح فرزندش و خواب دیدن حضرت رسول درباره دخول به مسجدالحرام و غیره نیز از اقسام حی و تفهیم خفی اند.(قاموس قرآن)

از امام باقر روایت شده که هرگاه به پیغمبر وحی میرسید اکر توسط جبرئیل بود میفرمود : این جبرئیل است و جبرئیل به من چنین گفت واگر بدون وساطت جبرئیل بود حالتی بین خواب و بیداری و غشوه به پیامبر دست میداد و این حالت براثر سنگینی وحی بود.

زراره گوید: به امام صادق عرض کردم فدایت گردم آن غشوه که در حال وحی بر پیغمبر عارض میشد چگونه بوده است؟ فرمود: این هنگامی بود که کسی(ملکی) میان پیامبر و خداوند نبود و این در وقتی بود که خداوند بر او تجلی مینمود. سپس فرمود : ای زراره اینست نبوت  و در اینحال حضرت سر تعظیم فرود اورد(سجده کرد).

روایتی از امام علی وباز از امام صادق و باز از امام باقر نقل شده است(بحار 18/262 و 271)   

  نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 22:9  توسط mmj  |