تبليغاتX
حقیقت
 
در این وبلاگ به مباحث فلسفی و برخی موضوعات تاریخ اسلام میپردازیم
 

وَ قَوْلِهِمْ إِنَّا قَتَلْنَا الْمَسيحَ عيسَى ابْنَ مَرْيَمَ رَسُولَ اللَّهِ وَ ما قَتَلُوهُ وَ ما صَلَبُوهُ وَ لكِنْ شُبِّهَ لَهُمْ وَ إِنَّ الَّذينَ اخْتَلَفُوا فيهِ لَفي‏ شَكٍّ مِنْهُ ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِلاَّ اتِّباعَ الظَّنِّ وَ ما قَتَلُوهُ يَقيناً (157) بَلْ رَفَعَهُ اللَّهُ إِلَيْهِ وَ كانَ اللَّهُ عَزيزاً حَكيماً (158)و هم از اين رو كه گفتند: ما مسيح عيسى بن مريم رسول خدا را كشتيم، در صورتى كه او را نه كشتند و نه به دار كشيدند بلكه امر بر آنها مشتبه شد و همانا آنان كه درباره او عقايد مختلف اظهار داشتند از روى شك و ترديد سخنى گفتند و عالم به او نبودند جز آنكه از پى گمان خود مى‏رفتند و به طور يقين مسيح را نكشتند *بلكه خدا او را به سوى خود بالا برد، و پيوسته خدا مقتدر و كارش از روى حكمت است .سوره نسا

إِذْ قالَ اللَّهُ يا عيسى‏ إِنِّي مُتَوَفِّيكَ وَ رافِعُكَ إِلَيَّ وَ مُطَهِّرُكَ مِنَ الَّذينَ كَفَرُوا وَ جاعِلُ الَّذينَ اتَّبَعُوكَ فَوْقَ الَّذينَ كَفَرُوا إِلى‏ يَوْمِ الْقِيامَةِ ثُمَّ إِلَيَّ مَرْجِعُكُمْ فَأَحْكُمُ بَيْنَكُمْ فيما كُنْتُمْ فيهِ تَخْتَلِفُونَ (55)فَأَمَّا الَّذينَ كَفَرُوا فَأُعَذِّبُهُمْ عَذاباً شَديداً فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ ما لَهُمْ مِنْ ناصِرينَ (56)به ياد آر وقتى كه خداوند فرمود: اى عيسى من، روح ترا قبض كرده به آسمان بالا برم و ترا پاك و منزّه از آلايش و معاشرت كافران گردانم و پيروانت را تا روز قيامت بر كافران برترى دهم. پس آن گاه بازگشت شما به سوى من خواهد بود كه به حقّ ميان شما حكم كنم در آنچه بر سر آن با يكديگر به نزاع و خلاف بر مى‏خاستيد.55پس آن گروهى را كه كافر شدند به عذاب سختى در دنيا و آخرت معذّب گردانم و براى نجاتشان هيچ ياورى نخواهد بود. سوره ال عمران

 

..اسلام به روشنی و موکدا چنین مقرر می دارد که مسیح هرگز کشته نشده و اورا بدار نیز نکرده اند بلکه خداوند متعال اورا بسوی خود بالا برده است چنانکه فرمود : « قالَ اللَّهُ يا عيسى‏ إِنِّي مُتَوَفِّيكَ وَ رافِعُكَ إِلَيَّ وَ مُطَهِّرُكَ مِنَ الَّذينَ كَفَرُوا...» گرچه علمای مسلمان درباره معنای «وفات» و «رفع» و «تطهیر» اختلاف نظر دارند ، چنانکه استاد عبدالوهاب نجار در کتاب قصص الانبیا ارای شماری از مفسران ، حدودا بالغ بر 9 رای را ذکر کرده[1]  و از نگاه خویش بهترین ارا را برگزیده است و ان اینست که میگوید که من تورا به سرامدت خواهم رساند و بی انکه بکشندت تورا خواهم میراند و کسی را برتو چیزه نخواهم کرد که تورا بکشد و این ایه کنایه از مصونیت ان حضرت(عصمت) از دست دشمنان است، انگاه از همدیگر میپرسد جایگاه عیسی کجاست و کار اورا به چه کسی سپرده اند؟ در پاسخش میگوید : خداوند متعال کار وبارش را برای ما بروشنی بیان نکرده وداستانش را بازنگفته است. ما نیز اگاهی از انرابه خداوند  میسپاریم تا چنین باشد که وی را در زمین میرانده و یا اینکه همچو اصحال کهف به خواب فرو برده و یا اینکه اورا به اسمان فرابرده است. هرگز نمی توان درباره این امور بطور قطع اظهار نظر کرد.[2]

درهر صورت، چنانکه محمد عبده در تفسیر المنار به ان تصریح کرده علما دراینباره دو نظر دارند : رای نخست ، که مشهور نیز هست که خداند متعال  جسم ان حضرت را در حالی که زنده بود فرابرد و ان حضرت در اخرالزمان فرود خواهد امد و براساس شریعت محمدی در میان مردم حکم خواهد کرد، انگاه خداوند اورا خواهد میراند.[3]

اما راه و رای دومی که استاد محمد عبده از ان سخن میگوید [4] انست که ایه بر ظاهر حمل شود و «توفی» به معنای ظاهر مستفاد و متبادر  از ان ، یعنی « میراندن عادی» معنی شود، انگاه بطور طبیعی  «رفع/بالا بردن» بعد از ان به معنای « رفع روح/ فرابردن جان» خواهد بود. فخررازی میگوید «متوفیک » یعنی من تورا می میرانم و از ابن عباس و محمد بن اسحاق نیز همین معنی روایت شده است که گفته اند : مقصود ان بود که دشمنان یهودی اش به او دست نرسانند واورا نکشتند.[5] انگاه خداوند متعال برای نکوداشتن اورا به اسمان فرا برد و مفسران دراینباره نیز سه نظر دارند نخست انکه وهب می گوید سه ساعت پس از مردنش خداوند اورا به اسمان بالا برد ، اما حاکم از همو روایت کرده که خداوند متعال اورا هفت ساعت میراند، انگاه زنده گردانید و میریم سیزده ساله بود که به او ابستن شد و وی در سی و سه سالگی به اسمان فرابرده شد و مادرش پس از رفع او نیز شش سال زیست؛  دوم اینکه محمدبن اسحاق میگوید وی هفت ساعت مرد (چنانکه یکی از نظریات وهب بن منبه نیز چنین است) انگاه خداوند اورا زنده گرداند و به اسمان فرابرد ؛ سوم انست گه ربیع بن انس می گوید : خداوند متعال به هنگام فرابردنش به اسمان اورا میراند . چنانکه می فرماید «الله یتوفب الانفس حین موتها و التی لم تمت فی منامها /خداوند جانها را به هنگام مرگ انها می ستاند و ان جان هایی که نمرده اند انها را در خوابشان میستاند» . همچنین از ربیع و حسن بصری روایت شده که خداوند متعال از روی مهربانی در حق عیسی اورا در حال خواب به اسمان برد [6]

(بهرحال )

 ما نیز به دو نظرگاه دراینباره قائل هستیم رای نخست ( بعنوان نظر جمهور) براین باور است که خداوند حضرت مسیح را زنده با تن و جان به اسمان فرابرد واو همواره زنده است و در نزد خداوند روزی داده میشود. اما اینکه واقعا به کدامین اسمان برده شده در اینباره اختلاف نظر وجود دارد. انان که قائل به  زنده فرابردن مسیح به اسمان هستند ضمن استناد به ایه های 157-158 که پیش از این به ان تصریح شد به این ایه نیز استناد می کنند که میفرماید« وَ إِنْ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ إِلاَّ لَيُؤْمِنَنَّ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ يَكُونُ عَلَيْهِمْ شَهيداً (159)/هيچ فردى از اهل كتاب نيست مگر آنكه قبل از مرگش بطور حتم به عيسى ايمان مى‏آورد و عيسى در قيامت عليه آنان گواه خواهد بود » [7] از این ایه جنین بر می اید که عیسی در اخرالزمان هبوط خواهد کرد تا به شریعت محمد  حکم کند..........

اما نظر دوم، که تنها برخی از علمای مسلمان بدان باور دارند انست که مسیح پس از رهایی از توطئه یهود وپس از انکه نتوانستند اورا بکشند و بدار اویزند  عملا وفات یافت و اینکه خداوند می فرماید : « بَلْ رَفَعَهُ اللَّهُ إِلَيْهِ [نسا159] و  « وَ رافِعُكَ إِلَيَّ [ال عمران 55]. منظور از ان رفع ، بزرگداشت و تکریم است ، چنانکه برای این گفته چنین دلیل می اورند که خداوند متعال  عبارتِ [«إِنِّي مُتَوَفِّيكَ» را برای عبارت « وَ رافِعُكَ إِلَيَّ» ] مقدم داشته است و  همچنین به این ایه استناد می کنند که می فرماید : « ما قُلْتُ لَهُمْ إِلاَّ ما أَمَرْتَني‏ بِهِ أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ رَبِّي وَ رَبَّكُمْ وَ كُنْتُ عَلَيْهِمْ شَهيداً ما دُمْتُ فيهِمْ فَلَمَّا تَوَفَّيْتَني‏ كُنْتَ أَنْتَ الرَّقيبَ عَلَيْهِمْ وَ أَنْتَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ شَهيدٌ / به انان نگفتم مگر انچه که مرا به ان فرمان  داده بودی ، که خدا، پروردگار من و پروردگارتان را بپرستید و تا زمانی که در میانشان بوم برانان گواه بودم ، انگاه مرا برگرفتی خودت برانان نگهبان بودی و تو بر همه چیز گواهی » مائده117 . [8] منظور انست که کسی از اهل کتاب –یهود و نصری- نیست، مگر انکه به هنگام  دیدار با فرشته مرگ به او ایمان می اورد اما چنان ایمانی (ایمان در حال یاس و مرگ) هرگز سودی نمی بخشد انگاه فرد یهودی اقرار می کند که او رسول خداست و نصرانی میپذیرد که او پیامبر خدا بوده است. [9]

شیخ محمود شلتوت در فتاوای خویش در معنای عبارت قرانی ِ « يا عيسى‏ إِنِّي مُتَوَفِّيكَ» می گوید که یعنی من تورا چنانکه معمول است می میرانم ، چراکه معنای لغوی و قرانی عبارتِ «متوفیک» همان میراندن عادی است . [10] و هرکس که بگوید  عیسی زنده و در اسمان است ، این ادعا و پنداری بیش نیست ، چنانکه مقرر می دارد که «رفع» در عبارتِ « وَ رافِعُكَ إِلَيَّ» بالا بردن مرتبت – نه بالابردن تن- است ، چرا که به دنبال ان می فرماید : « وَ مُطَهِّرُكَ مِنَ الَّذينَ كَفَرُوا» از این عبارت بر می اید که اینجا جایگاه تشریف و گرامیداشت است ، چنانکه رفع به این معنا بسیار در قران کریم کاربرد دارد. از قبیل  « فی بٌیٌوتِ اذنٌ اللهِ اَن تَرفَع» ، «نَرفَعٌ دَرَجاتِ مِن نَشاء» ، «و رَفَعنالَکَ ذِکرَک» و... از این روی مقرر شده که تعبیر به « وَ رافِعُكَ إِلَيَّ» و « بَلْ رَفَعَهُ اللَّهُ إِلَيْهِ» مانند انست که بگویند « فلانی به رفیق اعلی پیوست یا خدا با ماست و... که از تعمد اینها جز رعایت و نگاهداشت و جای گرفتن در کنف حمایت پاک الهی چیزی فهمیده نمی شود ، کسی که واژه «السماء/اسمان» را از کلمه  «الیه» می فهمد ، خداوندا تو گواه باش که به این تعبیر روشن قرانی ستم کرده اند و دربرابر قصص و روایات نامبتنی – حتی بر ظن – تا چه رسد به یقین و برهان و شبه برهان ، تسلیم شده اند.

انگاه شیخ محمود شلتوت چنین نتیجه میگیرد که قران و سنت پاک هیچ مستندی وجود ندارد که بتواند باوری پدید اورد که مایه ارامش دل شود که تن عیسی به اسمان فرا برده شده و تاکنون درانجا زنده است و در اخرالزمان از انجا فرود می اید. اما تمام ان چیزی که از ایات وارد شده دراینباره بر می اید اینست که خداوند به عیسی وعده داده که ترا به سرامد خویش خواهد رساند و بسوی خویش فراخواهد برد و از کافران در امان خواهد داشت، انگاه این وعده محقق شد و دشمنانش اورا نکشتند و به صلیب نکشیدند، بلکه خداوند اورا به سرامدش   رساند و به سوی خود فرا برد. ولی اگر کسی منکر فرابردن تن عیسی به اسمان و زنده بودن او تا به امروز و نزول او در اخرالزمان شود انگاه او منکر امری نیست که بدلیل قطعی ثابت شده باشد و هرگز از اسلام و ایمان بیرون نرفته است.

انگاه نظر محمد عبده وشاگردش رشید رضا – در جز دهم مجلد28 تفسیر المنار- ذکر میکند که در ان میگوید : کوتاه سخن اینکه در قران کریم هیچ نصی صریحی دراینباره وارد نشده که معلوم بدارد تن و جان عیسی زنده – همچون زندگی دنیوی تن و جان – به اسمان فرا برده شد، چنانکه برحسب سنت الهی به خوراک نیازمند باشد ، همچنین نص صریحی دراینباره وارد نشده که وی از اسمان فرو خواهد امد بلکه این باور نصارا است که از زمان ظهور اسلام کوشیده اند انرا در میان مسلمانان شایع کنند.[11]

همچنین مراغی براین باور است که هیچ نص قاطعی در قران کریم وارد نشده که تن و جان عیسی بالا برده شده و او به تن و جان زنده است، اما از ظاهر ایه 55 سوره ال عمران چنین برمی اید که  خداوند اورا میراند ، انگاه اورا فرا برد و از ظاهر واژه رفع نیز جز بالا بردن مرتبت و منزلت در نزد خداوند، چیز دیگری فهمیده نمیشود، چنانکه در حق ادریس (ع) می فرماید : « وَ رَفَعَناهُ مَکاناّ عَلیاَ» و بنابراین بسیاری از دانشمندان مسلمان همین معنای ظاهری را گرفته اند و معتقدند که خداوند اورا به مرگ معمول میرانده است ، انگاه درجاتش را در نزد خویش هرچه بیشتر بالا برده است وان حضرت به حیات روحی – همچون حیات شهیدان و پیامبران دیگر – زنده است، اما بیشتر علما  براین باورند که تن وجان عیسی ع زنده است و این ایه را براساس احادیثی که انرا درواقع شارح و مفسر قران می داند تفسیر کرده اند. [12] اما هیچ یک از این احادیث به تواتر نرسیده اند تا بتوانند مبنای عقیده فرد مسلمان قرار گیرند و عقیده جز به نص قران  حدیث متواتر ثابت نمی شود. بنابراین بر فرد مسلمان واجب نیست که باور داشته باشد که حضرت عیسی به تن و روح زنده است و کسی هم منکر چنین نظرگاهی باشد از نظر شریعت اسلامی کافر شمرده نمیشود. و ان دسته از ائمه مجتهدان نیز که با این رویکرد به این موضوع نگریسته اند سرچشمه نظرگاه انان یکی بوده است و همگی از رای فخر رازی پیروی کرده اند که میگوید : « بدانکه این ایه براین حقیقت دلالت می کند که رفع در عبارت (و رافعک الی) بالا بردن جایگاه و مرتبت – نه مکان و جهت- است چنانکه بالا بردن دراینجا مکان نیست بلکه درجه و منزلت است[13]»



-این وجوه عبارتنداز الف ) معنای عبارت « إِنِّي مُتَوَفِّيكَ وَ رافِعُكَ إِلَيَّ » باید گفت که کلام در ان متضمن تقدیم و تاخیر است ، ب) مراد انست که  من تو را به سرامدت خواهم رساند بیانکه تورا بکشند تورا خواهم میراند ج) مراد برکرفتن و بالا بردن است چنانکه اگر عرب بگوید «توفی المال» معنای استیفا و قبض ان است . د) مراد از وفات در اینجا خواب است چراکه دو وازه به جای همدیگر برده میشود جنانکه  از ربیع روایت شده که خداوند متعال از روی مهرورزی حضرت عیسی را در خواب فرا برد . ه) اجل تو همچو شخص متوفی است  جرا که به ان شبیه تر است . و) مراد از وفات مرگ قوای شهوای مانع از رسیدن به ملکوت است. ز) یعنی تورا میگیرم در حالی که حق تن و جانت را میگذارم انگاه تفسیر "ورافعک" نیز همان معنای پیشین را دارد. ح) مراد اینده ی عمل توست الوسی میگوید بیشتر این وجه به ویزه مورد اخیر بعید بنظر میرسد. ط) ابن جریز از وهب روایت کرده که گفت خداوند متعال سه ساعت از روز عیسی را میراند تا اینکه اورا به سوی خویش فرا برد. حاکم روایت دیگری را نیز او نقل میکند به این عبارت که : هفت ساعت اورا میراند و انگاه زنده اش کرد (عبدالوهاب نجار ، قصص انبیاص432)[1] -

- همان ص 423[2]

-فی ضلال القران 1/403[3]  

- تفسیر المنار3/260[4]

- تقسیر فخررازی8/67+تفسیر روح المعانی3/179[5]

- روح المعانی 3/179[6]

7-بنکرید به عموم تفاسیر معتبر سنی و شیعه از این ایه

-سید قطب در تفسیر این ایه می گوید : که از ظاهر نصوص قرانی برمی اید که  که خداوند حضرت عیسی را میراند و پس از ان بسوی خود قرا برداما از برخی اثار برمی اید ی هنوز زنده است اما من میان ایندو سخن تعارضی نمی بینم که از یکسوی خداوند اورا از زندی دنیوی میمیراندو از دیگر سووی در نزد لت حضرت زنده باشد چنانکه شهیدان در عرصه زندگی مرده اند ولی نزد خدا زنده اند از صورت زندگی او در نزد انحضرت و کیفیت ان چیزی نمیدایم او در قران ب خدایش می گوید «اِنَنی لاادری ما ذا کان مهم بعد وفاتی» (فی ظلال قران 2/1001) همو در تفسیر ایه « و السلام علی یوم ولدت و یوم اموت و یوم ابعث حیا» مریم33 میگوید : در این صورت حضرت مسیح باید زندگی محدود برخوردار از سرامدی داشته باشد و او میمیرد و برانگیخته میشود و خداوند متعال در روزی که زاده شد  و روزی که می میرد و روزی که برانگیخته میشود برای او سلامتی و طمانینه مقرر کرد، نص دراینجا درباره مرگ و برانگیخته شدن حضرت عیسی صریح استو در  این حقیقت هیچ تاویلی و جدالی نمی پذیرد.[8]

- محمد الطیب النجار، تاریخ الانبیا فی ضو القران و السنه النبویه ص282-283[9]

- ازجبایی روایت شده که عیسی مرد انگاه پس از ان به اسمان برده شد . روح المعای 7/69[10]

-محمود شلتوت ، الفتاوی ص52-57+محمود بن شریف ص207[11]

-همان 209-210[12]

13-فخررازی ، تفسیر8/69

برگرفته از بررسی تاریخی قصص قران نوشته محمد بیومی مهران ج۳ ص۳۱۱-۳۲۱(خلاصه شده)

همچنین رویکرد فوق را مقایسه کنید با المیزان : http://www.ghadeer.org/qoran/almizan/j5/alm00018.htm#link114

 

  نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 16:15  توسط محمدمهدی جوکار mmj  | 
نکته ای جالب در صلحنامه امام حسن

بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار    ج‏44  ص  65    باب 19 كيفية مصالحة الحسن بن علي

وَ مِنْ كَلَامِهِ ع مَا كَتَبَهُ فِي كِتَابِ الصُّلْحِ- الَّذِي اسْتَقَرَّ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ مُعَاوِيَةَ- حَيْثُ رَأَى حَقْنَ الدِّمَاءِ وَ إِطْفَاءَ الْفِتْنَةِ- وَ هُوَ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ- هَذَا مَا صَالَحَ عَلَيْهِ الْحَسَنُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ- مُعَاوِيَةَ بْنَ أَبِي سُفْيَانَ- صَالَحَهُ عَلَى أَنْ يُسَلِّمَ إِلَيْهِ وِلَايَةَ أَمْرِ الْمُسْلِمِينَ- عَلَى أَنْ يَعْمَلَ فِيهِمْ بِكِتَابِ اللَّهِ وَ سُنَّةِ رَسُولِهِ ص- وَ سِيرَةِ الْخُلَفَاءِ الصَّالِحِينَ - وَ لَيْسَ لِمُعَاوِيَةَ بْنِ أَبِي سُفْيَانَ أَنْ يَعْهَدَ إِلَى أَحَدٍ مِنْ بَعْدِهِ عَهْداً- بَلْ يَكُونُ الْأَمْرُ مِنْ بَعْدِهِ شُورَى بَيْنَ الْمُسْلِمِينَ- وَ عَلَى أَنَّ النَّاسَ آمِنُونَ حَيْثُ كَانُوا مِنْ أَرْضِ اللَّهِ فِي شَامِهِمْ- وَ عِرَاقِهِمْ وَ حِجَازِهِمْ وَ يَمَنِهِمْ- وَ عَلَى أَنَّ أَصْحَابَ عَلِيٍّ وَ شِيعَتَهُ- آمِنُونَ عَلَى أَنْفُسِهِمْ وَ أَمْوَالِهِمْ وَ نِسَائِهِمْ وَ أَوْلَادِهِمْ- وَ عَلَى مُعَاوِيَةَ بْنِ أَبِي سُفْيَانَ بِذَلِكَ عَهْدُ اللَّهِ وَ مِيثَاقُهُ- وَ مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَى أَحَدٍ مِنْ خَلْقِهِ بِالْوَفَاءِ- وَ بِمَا أَعْطَى اللَّهُ مِنْ نَفْسِهِ- وَ عَلَى أَنْ لَا يَبْغِيَ لِلْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ وَ لَا لِأَخِيهِ الْحُسَيْنِ- وَ لَا لِأَحَدٍ مِنْ أَهْلِ بَيْتِ رَسُولِ اللَّهِ ص غَائِلَةً سِرّاً وَ لَا جَهْراً- وَ لَا يُخِيفَ أَحَداً مِنْهُمْ فِي أُفُقٍ مِنَ الْآفَاقِ- شَهِدَ عَلَيْهِ بِذَلِكَ وَ كَفى‏ بِاللَّهِ شَهِيداً فُلَانٌ وَ فُلَانٌ وَ السَّلَام‏

سم اللَّه الرّحمن الرّحيم اين صلحنامه‏اى است كه بين حسن بن على بن ابى طالب و معاوية بن ابو سفيان برقرار شد: حسن بن على عليهما السّلام امر خلافت را با شروط ذيل به معاوية بن ابو سفيان واگذار كرد:
1- معاويه طبق دستور قرآن و سنت پيامبر اسلام صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و روش خلفاء نيكوكار با مسلمانان رفتار نمايد.
2- معاويه اين حق را ندارد كه بعد از خود مقام خلافت را به احدى واگذار كند، بلكه بايد خليفه بعد از معاويه با شورا و مشورت مسلمين تعيين شود.
3- مردم از ظلم معاويه در هر جاى زمين كه هستند در امان باشند، چه در شام، چه در عراق، چه در حجاز و چه در يمن.
4- ياران و شيعيان على بن ابى طالب جان و مال و زنان و فرزندانشان در امان باشند.
5- بر معاوية بن ابو سفيان واجب است به اين عهدنامه خدائى آن طور وفا كند
ــــــ

این موضوع علاوه در بحارالانوار بنگرید به کشف الغمهجلد ۱ ص۵۷۰ 

درکنار این موضوع  در نهج البلاغه نیز نزدیک به ۱۱ مورد میتوان یافت که امام علی یا به خلافت تمایلی نشان نمیدهند یا انرا ردمیکنند و یا انرا بشورای مسلمین وا مینهند. برخی از بزرگان معاصر شیعه چون ایت الله دکتر حسینی قزوینی چنین رویکردی را البته بدون اشاره به بحار الانوار و کشف الغمه محدث اردبلی  نپذیرفته اند و توجیهات ودلایلی در رد ان  ذکر میکنند و جالب است که این استاد و عالم بزرگ شیعی برای نشان دادن منصوص بودن خلافت امام حسین به ابن کثیر دمشقی سلفی استناد میجویند حال انکه دربرخی منابع شیعی -چنانکه گذشت- خاصه در مبحث صلح با معاویه  برشوری مسلمین   تصریح و تاکید شده است ! (با این تفاسیر یک جوان شیعی سخن مراجع شیعی را باور کند یا مراجع سنی سلفی؟) مساله ای که خواه ناخواه برخی تئوریها را نیز رد کرده و دکانهایی را تعطیل میکند. همچنین برخی بزرگان شیعه امامت و خلافت را دو موضوع جداازهم دانسته اند.

ایت الله شیخ محمد صالح حائری زندرانی مرجع تقلید :

"امامت و خلافت دو مساله جدا ازهم است و باهم سازگاری دارند و ازنظر شیعه شرط امامت اشتغال امام به خلافت ظاهری نیست وجنایتی ازاین بالاتر نیست که میان امام و خلیفه صلح باشد ودراین مورد میان مردم تفرقه بیفکنداگر اختلاف در امامت و خلافت  اساسی بود بخاطر ان جنگها صورت میگرفت!...." علی شریعتی. تشیع علوی تشیع صفوی. ص۹۶

اقای ایت لله غروی نیز رویکرد رایج را نپذیرفته است و گفته است  :

حکومت :‌ آن را يك امر دنيايي نه الهي مي داند كه مردم بر اساس همفكري و مشورت و ايجاد هم رايي به تشكيل آن مبادرت مي كنند و استدلال او اين است كه كلمه امر كه جمع آن امور است در قرآن به معناي كارهاي دنيايي مردم از جمله تشكيل دولت و حكومت است . پيامبر اكرم (ص) هم در يك عبارت كوتاه فرموده : «كما تكونون يولي عليكم» همانگونه كه شما هستيد بر شما حكومت مي شود . اگر مردمي هستيد مسلمان و مومن و اهل تقوي و خداترس و عادل و صادق ، حكومت و دولت شما هم همين طور خواهد بود و اگر ظالم و فاسق و خائن باشيد ، حكمروايي بر شما نيز همين گونه است . بناءبراين وصايت پيامبر در غدير خم و معرفي مولي امير المومنين (ع) براي جانشيني او در امور دنيوي و حكومتي نبود ضمن اينكه يك امر الهي هم در اين باب نبود . اگر امر خدا بود ، علي (ع) نبايد اجراء آن را به تعويق مي انداخت و ناديده مي گرفت و بيست و پنج سال سكوت مي كرد. پس «غدير خم» يك وصيت بود به مردم كه علوم دين خود را از چه كساني فراگيرند و الگوهاي عملي دين چه كساني هستند ؟ از اين گذشته ، علي (ع) حداقل دريازده جاي نهج البلاغه تاكيد مي كند كه من حكومت را به خواست شما مردم قبول كردم و هرگاه از سپردن آن بدست من ناخشنوديد ،‌همان لحظه افسارش را بر گردنش انداخته رهايش مي كنم . (ر.ک. چندگفتار ، نشر نگارش ، 1381‏‏‏ ، گفتار اول: غدير خم / ر.ك. مباني حقوق در اسلام ، نشر جهاد دانشگاهي ، 1373‏، فصل ششم:‌ حقوق ملت و دولت / ر.ك. حكومت در اسلام – آماده چاپ)   نوع حكومت‌: وي اصول قرآن را مخالف و در تقابل با مباني دموكراسي نمي داند ولي معتقد است در جوامع عقب افتاده ، «راي اكثريت» غالبا به نفع هوچي گران وعوام فريبان بوده و منجر به انزوا و طرد انديشمندان و نخبگان از عرصه تصميم گيري هاي كلان شده است. در همين چارچوب براي آزادي قلم و بيان براي همه اقشار و انواع افكار از مومن تا كافر، اعتبار ويژه قائل است و آن را از لوازم دموكراسي و از ضروريات غلبه عدل بر ظلم و آزادي بر استبداد مي داند. هم چنين با استناد به آيات كتاب خدا و سنت قطعيه رسول (ص) به اثبات اين معني پرداخته كه قرآن نه تنها با حقوق شهروندي مخالف نيست ، بلكه عميق تر و دقيق تر از هر متن ديگري به دفاع از آن پرداخته است . (ر.ك. مباني حقوق در اسلام ، نشر جهاد دانشگاهي ، 1373 ، فصل ششم : حقوق ملت و دولت / ر.ك. نمازجمعه يا قيام توحيدي هفته ، دفترنشرجمعه ‏، 1358 ، ذيل عنوان تشيع و آزادي قلم و بيان) http://www.arbabehekmat.com/detail.asp?id=58

ــــــــــــ-

اقای مصطفی حسینی طباطبایی (=بقول ایت الله حسینی قزوینی در شبکه ماهواره ای ولایت : "طباطبایی ناصبی رذل پست") گفته اند :

با این که علی (ع) نیز خویشتن را بیش از سایرین شایان و سزاوار امامت و زعامت مسلمین می‌دانست – و به راستی نیز چنین بود – و به همین سبب چنانکه «سید رضی» در «نهج البلاغه» آورده است، از قریش گلایه کرده و می‌فرمود: «برای مخالفت با من در حقی که از دیگران بدان سزاوارتر بودم،» او را آشکارا به خلافت نصب فرموده، و در هرحال واجب است که وی بر کرسی خلافت جلوس نماید، بلکه چون قوم بر بیعت عثمان عزم کردند، فرمود: «همانا دانسته اید که سزاوارتر از دیگر مردم به خلافت منم، به خدا سوگند – بدانچه کردید – چندان که کار مسلمانان به سامان بوَد، گردن می‌نهم» (نهج البلاغه، خطبة 74) و در بارة خلافت فرمود: «گروهی آزمندانه به کرسی خلافت چسبیدند و گروهی سخاوتمندانه از آن چشم پوشیدند» (نهج البلاغه، خطبة 162) و همچنین فرمود: «به خدا سوگند که مرا به خلافت رغبتی نبود و به حکومت حاجتی نه، لیکن شما مرا بدان خواندید و آن وظیفه را بر عهده ام نهادید» (نهج البلاغه، خطبة 205) و هنگامی که پس از قتل عثمان مردم به بیعت با آن بزرگوار شتافتند، فرمود: «مرا بگذارید و دیگری را بخواهید» (نهج البلاغه، خطبة 92) و فرمود: «اگر مرا واگذارید همچون یکی از شمایم، و برای کسی که کار خویش بدو می‌سپارید، بهتر از دیگران فرمانبر و شنوایم» (نهج البلاغه، خطبة 92) و فرمود: «من اگر رایزن شما باشم بهتر است که امیر شما باشم» (نهج البلاغه، خطبة 92).

اگر علی (ع)به نص صریح شرعی به خلافت منصوب می‌بود، آیا می‌توان گمان برد که آن بزرگوار – از شدت سخاوت! – فرمان الهی و میثاق ربانی را رها نموده و آن را به ما دون خویش واگذارد؟! آیا می‌توان گفت که علی (ع)به خلافتی که خداوند به او اختصاص داده بود، رغبتی نداشت؟! حاشا که علی (ع)با کمال ایمان و جدیتی که در اطاعت از اوامر الهی در وی سراغ داریم، چنین باشد!.

وانگهی، در بارة این سخن علی (ع)در خصوص امامت و شرط مشروعیت و انعقاد آن چه بگوییم که می‌فرماید: «به جانم سوگند، اگر کار امامت راست نیاید جز بدان که همة مردم در آن حاضر باشند، چنین کاری ناشدنی نماید (=یعنی حضور همه مردم ناشدنی بود درانزمان)، لیکن کسانی که – حاضرند – و اهلیت دارند، بر آنان که غائب اند، حُکم رانند و آنگاه حاضر را نَسِزَد که سرباز زَنَد و نپذیرد، و نه غائب را رواست که دیگری را امام خود گیرد» (نهج البلاغه، خطبة 173) (اگر تاویل نکنیم همان رای همه ی مردم در گزینش حاکم است)

از این روگریزی نیست جز آن که بگوییم گرچه علی (ع) برای امامت بر مسلمین سزاوارترین فرد بود، اما این مسأله با شورا و رأی أهل حل و عقد نیز ناسازگار نیست، و إلا چه سان می‌توان به نص جلی بر امامت الهی آن حضرت معتقد بود، در حالی که آن حضرت خود می‌فرماید: «شورا از آنِ مهاجران است و انصار، پس اگر گِرد مردی فراهم گردیدند و او را امام خویش نامیدند، به خشنودی خدا رسیدند» (نهج البلاغه، نامة 6).

علاوه بر این با این بیان فرزند آن بزرگوار امام حسن (ع)چه کنیم که به عنوان یکی از شرائط صلح با معاویه تصریح فرمود: «... مشروط برآن که معاویه کسی را پس از خویش به ولایت برنگزیند، و این امر را بر عهدة شورای مسلمین نهد» (بحار الأنوار، ج 44، ص 65).

اما اگر بازهم قول ما را نپذیرند و صراحت کلام را با تأویلات نااستوار بپوشاند، در بارة حضور علی (ع)در شورای خلافت پس از قتل عمر بن خطاب چه خواهند گفت؟ آیا حضور در شورا فی نفسه با نص جلی و تعیین الهی ناسازگار و معارض نیست؟! و یا در بارة بیعت علی (ع) با أبوبکر چه خواهند گفت که آن حضرت خود فرمود: «در آن هنگام با أبوبکر بیعت نمودم و به همراه او در آن حوادث قیام کردم تا باطل از میان رفت» (مستدرک نهج البلاغه، کاشف الغطاء، چاپ لبنان، ص 120) و همچنین در بارة کلام آن حضرت در بارة بیعتش با عمر بن خطاب چه می‌توان گفت که فرمود: «آنگاه چون [أبوبکر] به حال احتضار رسید، ولایت و حکومت را به عُمَر سپرد و ما بیعت کردیم و اطاعت نمودیم و خیرخواهی نشان 8 دادیم» (مستدرک نهج البلاغه، ص 120)

****

پاسخها و توجیهاتی در نفی برخی از گزاره های  فوق از  علمای  شیعه  : http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=maghalat&id=40یا   امام علی و قبول حکومت

ـــــــــــــــــــــــــ

 

«نگارنده وبلاگ تنها بنقل قول پرداخته است و بدیهی است که نقل کردن ارائ دیگران دلیل بر پذیرش و داشتن این ارا نیست»

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 19:42  توسط محمدمهدی جوکار mmj  | 

داستانهای ساختگی  پیرامون شخصیتهای مطرح تاریخی

یکی از عادات مردمان عادی و عامی اینست که پیرامون شخصیتهای مورد احترام انها افسانه ها و داستانهایی بسازند این اخبار گاه از طرفداران وپیروان یک شخص وبا هدف بزرگنمایی برتری طلبی ساخته میشود وگاه این اخبار از زبان خود شخص که مراد عده ای از مردم (بعنوان مرید) ساخته میشود مورد اخیر خصوصا در میان سیاستمداران وانها که بنام اشخاص ، اندیشه ها و ایینهای گذشته حکومت میکنند شایع است . که هدف مشترک  هردو گروه چه مرید و چه مراد ازادعاهای پوپولیستی تنها مشروعیت سازی و برتری طلبی و  حق دانستن خود یا جریان مورد طرفدار انها است  که از این رهگذر پیروان را به پیروی مطیعتر کرده و مخافان را ساکت نمایند  ودرنهایت برتری و درستی خود را به اثبات رسانند. شاید بتوان مثالی برای مورد اخیر بیان کرد . چندماه پیش رئیس جمهور محترم بفرمود که امام زمان ، هدفمندکردن یارانه هارا مدیریت میکند!(ماخذ1+ماخذ۲) حال پس از گذشتن چندماه میبنیم که نقایص مدیریتی اجرای این طرح روزبه روز نمود بیشتری می یابد چه کسی جوابگوی این نقایص و کاستی ها خواهد بود؟  ایا باید گفت -نعوذبلله- امام زمان در مدیرت خود  کاستیهایی  داشته  است واز اجرای صحیح و درست یک طرح در مقیاس یک کشور بوسعت ایران برنیامده ؟ انهم امام زمان که میخواهد دراینده دنیا را مدیریت نماید و بشریت را رهنمون باشد وعدالت را درسراسر جهان بگسترانند یا نه ، اینها همگی از نادانی مطرح کنندگان این شعارهای عوامانه  است!  درمورد اجری این طرح میبنیم از یکسوی درامد این طرح به ان اندازه ای نیست که پیش بینی میشد تا انجا که حتی تمام یارانه های نقدی را پوشش نمیهد و مجریان را مجبور میکند که از مجاری غیر معمول این مبالغ را هزینه کنند و از دیگرسوی شاهد رشد روزافزون تورم هستیم (تخم مرغ ۱۵۰تومانی میشود ۳۰۰تومان ،کنسرو ۵۰۰تومانی میشود ۱۳۰۰تومان). باری ، چنین ادعاهایی همگی نوعی سواسفتاده  از دین و باورهای مردم  و تقدس سازی است واز سویی سوء استفاده از نام مبارک امام زمان برای پوشاندن کاستیهای حکومتی و مدیریتی  است اگر نگوییم چنین ادعاهای سخیفی توهین به ولی عصرباشد.    

1-  حضرت زرتشت

درباره ی زرتشت ادعا شده است که وقتی دیده بجهان گشود  خنده برلب داشت ! استاد ابراهیم پورداود نویسد :

« بنا به سنت بسیار کهن پیغمبر ایران زرتشت  خندان بجهان روی اورد» درپارقی « پلینیوس رومی که در سال 23میلادی تولد یافت و در سال 79 درگذشت در کتابش نامزد به تاریخ طبیعی مینویسد : « گفته اند که در  میان بشر زرتشت یگانه کسی بوده که خندان از مادر بدنیا امد در هنگام تولد چنان بشدت بخندید که مغز سرش بحرکت درامد و اگر دشت برروی پیشانی وی میگذاشتند محسوس بود»..... درکتب دینی پهلوی مکررا از خندیدن زرتشت در هنگام  زایش از مادر سخن رفته است از انجمله در کتاب پنجم دینکرد در فصل 2فقره ی 5 ودر کتاب 7 دینکرد در فصل 3 در فقره 2 ودر فقرات24-25 و در کتاب زادسپرم در فصل 4 فقرات 13-15 رجوع شود.....» ن.ک. ابراهیم پورداود، یسنا ، جلد 1 ص21

 برعکس برخی ادعاها   حتی بنقل از مورخان یونانی مبنی بر اینکه زرتشت یگانه شخصی بوده است که بهنگام زاده شدن خندیده است درگزاراشات مورخان و داستانهای ادیان میتوان چنین افسانه ای را لااقل  برای دوشخصیت تاریخی پیدا کرد  : 1-  کیپسلوس فرزند ائتیون  یونان (ن.ک: تاریخ هرودوت کتاب 5بند92) 2- اسحاق فرزند ابراهیم ، که طبق روایات یهودی اورا اسحاق  از ماده ی عبری یصحاق  بمعنی میخندد  می باشد .  دلیل خنده یا "میخندند" نامیدن   اورا  متفاوت گفته اند . (ن.ک ترجمه تفسیری پیدایش 21/3)

جالب است که داستان  تولد کیپسلوس فرزند ائیتون یونانی شبیه به داستان زاده شدن زرتشت است . وقتی زرتشت هنوز بدنیا نیامده بود و یا پس از زاده شدن در دوران کودکی  هماوره  درداستانهای زرتشتی میخوانیم که وی مورد تعرض دیوها واقع میشد دیوهایی که میخواستند وی را از سر راه بردارند و بکشند.

 « دوغدوی مادر زرتشت ، هنگامی که به زرتشت ابستن بود ، سه شب ، هر شبی سرکرده ای از دیوان با یکصاد وپنجاه دیو برای تباه کردن زردتشت حمله می اوردند....» دکتر افتخارزاده، ایران  124 نقل شده از شایست ناشایست122/10 /4.

کیپلسوس فرزند ائیتون یونانی نیز  داستانی مشابه دارد : 

« همینکه زوجه ی ائتیون فارغ شد آنان ده نفر از بین خود برگزیدند و به دهکده ای که ائیتون در ان زیست میکرد فرستادند تا ان طفل نوزاد را نابود کنند..... "لابدا "... که بتصور انکه انان صرفا بخاطر دوستی با پدر بچه خواهان دیدادر او هستند بی تامل طفل را بیکی از انان داد. آنان در راه با خود قرار گذارده بودند که اولین نفری که طفل را بدست اورد سر او را بر زمین بکوبد و مغزش را متلاشی کند. اما وقتی لابدا  با اشتیاق فراوان طفل را به ان مرد داد  خدایان که مراقب طفل بودند چنین اراده کردند که طفل برروی مردی که اورا در دست داشت تبسم کند. آن تبسم در ان مرد اثر کرد ،دلش برحم امد و نتوانست طفل را بقتل رساند...» تاریخ هرودت کتاب 5 بند92 ترجمه دکتر هدایتی جلد 5ص77.

...پس از این ماجرا نیز ان مردمان سعی بکشتن ان نوزاد داشتند و هر حیلتی بکار بستند ولی موفق نشدند. واو بزرگ شد و...

2- اسکندر پسر فیلیب مقدونی

« در موقع  تولد اسکندر زمین لرزه  روی داد و رعد مدتی غرید و برق به کرات به زمین افتاد » مرحوم حسن پیرنیا ، ایران باستان 2/878 بنقل از مورخان یونان و روم باستان. بعلاوه در افسانه ها امده است که مادر سکندر با خدایان همبستر شده است! یا

«چون نطف اسکندر بسته شد تا زمانیکه او به دنیا امد معجزه های گوناگون و علاماتی دلالت می کر که مردی فوق العاده به دنیا خواهد امد »همان

3- عیسی پسر مریم (ع)

« و چون عيسي در ايّام هيروديِس پادشاه در بيتْ لَحِم يهوديه تولّد يافت، ناگاه مجوسي چند از مشرق به اُورْشليم آمده، گفتند: «كجاست آن مولود كه پادشاه يهود است زيرا كه ستاره او را در مشرق ديده ايم و براي پرستش  او آمده ايم؟»  امّا هيروديس پادشاه چون اين را شنيد، مضطرب شد و تمام اُورْشليم با وي. پس همه روسأيِ كَهَنه و كاتبانِ قوم را جمع كرده، از ايشان پرسيد كه «مسيح  كجا بايد متولد شود ؟» بدو گفتند: «در بيت لحمِ يهوديّه زيرا كه از نبي چنين مكتوب است: و تو اي بيت لحم، در زمين يهودا از ساير سرداران يهودا هرگز كوچكتر نيستي، زيرا كه از تو پيشوايي به ظهور خواهد آمد كه قوم من اسرائيل را رعايت خواهد نمود.» آنگاه هيروديس مجوسيان را در خلوت خوانده، وقت ظهور ستاره را از ايشان تحقيق كرد. پس ايشان را بيت لحم روانه نموده، گفت: «برويد و از احوال آن طفل بتدقيق تفحّص كنيد و چون يافتيد مرا خبر دهيد تا من نيز آمده، او را پرستش نمايم.»         چون سخن پادشاه را شنيدند، روانه شدند كه ناگاه آن ستاره اي كه در مشرق ديده بودند، پيش روي ايشان مي رفت تا فوق آنجايي كه طفل بود رسيده، بايستاد.  » انجیل متی 2/1-9

4- پیامبر اسلام حضرت محمد بن عبدالله (ص)

احمد بن ابى يعقوب اسحاق بن جعفر بن وهب بن واضح معروف به یعقوبی مورخ دوره عباسی است. او چنین مینویسد :« مردم(=عرب) را زمین لزره‏اى فراگرفت كه به همه جاى دنيا رسيد تا آنجا كه كليساها و كنشتها ويران گشت و هر چيزى كه جز خدا پرستش مى‏شد از جاى خود كنده شد، و جادوگران و پيشگويان در كار خويش سرگردان بماندند، و ديوهاى آنان در بند شدند، و ستارگانى هويدا گشت كه پيش از آن ديده نمى‏شد، پس كاهنان يهود از آن در شگفت شدند، و ايوان كسرى بلرزيد و سيزده كنگره آن فروريخت و آتشكده فارس خاموش گشت با آنكه از هزار سال پيش خاموش نگشته بود و داناى فرزانه پارسيان كه او را موبدان موبد مى‏نامند و سرپرست امور مذهبى آنان بود در خواب ديد كه گويا شترانى عربى، اسبانى سركش را مى‏كشند تا از دجله گذشته در بلاد پراكنده گشتند خسرو انوشيروان از اين امر در بيم و هراس افتاد و نزد نعمان فرستاد و گفت: آيا از پيشگويان عرب كسى مانده است؟ گفت آرى، سطيح غسانى در دمشق شام . گفت پس پيرمردى خردمند و با معرفت از عرب نزد من بياور تا او را نزد سطيح بفرستم.» تاریخ یعقوبی جلد 1ص300

تاریخ یعقوبی مشتمل بر قصص انبیا و پادشاهان اعم از ایران، مصر ، بابل ، چین وغیره و نیز تاریخ صدراسلام است خود یعقوبی در اغاز کتابش تصریح میکند که وی به گرداوری اخبار گذشتگان پرداخته است و هرگز صحت صددرصدی گزاراشاتی که نقل کرده است را ضمانت نکرده است چنانکه نوشته است:

«كتاب خود را بر اساس آنچه بزرگان دانايان و راويان پيشين و علماى سير و اخبار و تواريخ روايت كرده‏اند، تاليف نموديم و نظر نداشتيم تا بتنهايى كتابى را تصنيف كنيم و خود را در كارى كه ديگران بر ما پيشى گرفته‏اند، به زحمت اندازيم، ليكن ما بر آن شديم كه گفتارها و روايتها را فراهم سازيم ، چه آنان را چنان يافتيم كه در حديثها و خبرهاى خود و در سالها و عمرها اختلاف كرده برخى فزوده و بعضى كم كرده‏اند، پس خواستيم آنچه را از هر يك از آنان بما رسيده است جمع‏آورى كنيم چه يك نفر بتمام دانش احاطه پيدا نمى‏كند»

+ « قد ذكرنا في باب هواتف الجان ما تقدم من خرور كثير من الأصنام ليلتئذ لوجوهها و سقوطها عن أماكنها، و ما رآه النجاشي ملك الحبشة، و ظهور النور معه حتى أضاءت له قصور الشام حين ولد» ن.ک.البدایه والنهایه 2/266  + داستانهای شگفت دیگر در سیره ی ابن هشام جلد 1 ص115

همچنین درباره تولد ائمه ی هدی (ع) و 12امام ما شیعیان نیز داستانهایی مشابه و شگفت  وجود دارد  که بدلیل محدودیتهای مذهبی /اینترنتی از بازگو کردن ان خودداری میکنیم

5- حضرت امام خمینی  بنیانگزار نظام جمهوری اسلامی

در روزها و سالهای نخست انقلاب شایع کردند که تصویر امام  را در ماه  دیده اند!

6- حضرت ایت الله  خامنه ای رهبر انقلاب اسلامی

پیرامون این شخصیت بزرگورار و مورد احترام امت اسلام  و... نیز  عده ای  گفته اند که وی  بهنگامه ی تولد  و زاده شدن   "یاعلی" گفت.  دور نیست که چنین شایعاتی را نتنها از دوستان ایشان که از دشمنان نادان ایشان بدانیم که شاید برای م.ش.ر..یت سازی   چنین  فرموده اند. وکسانی چون شیخ محمد یزدی مدعی شده اند که ایشان با امام زمان دررابطه اند و هرانچه برای امام زمان هست برای ولی فقیه   نیز هست. و دراینباره چند ماه پیش دیدیدم که مستند ظهور بطور گسترده ای پخش شد برخی عاملان پخش انرا  منتسب به دفتر ریاست جمهوری میکردند که بعدها توسط رهبر انقلاب  تلویحا نکوهش شد. هرچند ادعاهای اقای یزدی مدتی بعد از انتشار مستندطهور گمانهای دیگری نیز حداقل برای اطرافیان نزدیک مطرح میکند. درباره ی  یاعلی گفتن  ایت الله خامنه ای در بدو تولد  از زبان ایت الله سعیدی بنگرید به فیلم این مطلب در ادرس زیر :  (+

باری، سخن را باید به این جمله   مرحوم پیرنیا کوتاه کرد : «چنانکه عادت مردمان است که در اطراف نام اشخاص فوق العاده داستانها یا افسانه هایی بگویند.» ایران باستان 2/877

 ــــــــــــ

بازنشر این نوشتار منحصراً در محیط وب،تنها بصورت متن کامل و بدون تغییر، همراه با ذکر ادرس وبلاگ آزاد است.

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 11:41  توسط محمدمهدی جوکار mmj  | 

« اتَّبِعُوا مَنْ لا يَسْئَلُكُمْ أَجْراً وَ هُمْ مُهْتَدُونَ » یس 21

« پيرو كسانى باشيد كه از شما مزدى طلب نمى‏كنند و خودشان هدايت شده‏اند. »

امروز بمیمنت و مبارکی و فرخندگی برقراری جامعه ی اسلامی(از کودکستان تا دانشگاه و انشائ الله تا خانه ها) شاهد رشد روزافزون کانونهای وکلاسهای اموزشی قران   از روخوانی تا تجوید و صوت و لحن هستیم  بانیان و صاحبان این کلاسها و کانونها به اندازه و بمانند اموزش هر علم دیگری مثلا اموزش زبان انگلیسی  از مردم پول میگیرند و در زمره ی شروط اولیه ثبت نام متقاضی شرط شهریه  دانش اموز و قران اموزی است . برخی از این کلاسها تحت مدیریت روحانیت معزز میباشد. برخی از این بزرگواران خود برای اگاهی دادن بمردم وارشاد و هدایت اخلاقی انسانی و اسلامی  مردم و دربرپایی نمازهای جماعت در مساجدعمومی شهرها و روستاها ونیز مساجد ادارات و مدارس دولتی [مزد میگرندبعتبیر بهتر؟ هدیه ] و نیز برپایی مراسم مذهبی تولد و وفات ائمه هدی  اعم از دهه ی فاطمیه یا دهه ی محرم یا  صفر یا ماه مبارک رمضان یا ماه ذیالحجه و... ، در منابرو مساجد به ارشاد و هدایت  مردم  میپردازند و درواقع ارشاد و هدایت مردم راهی برای گذران زندگی برخی از این بزرگواران نیز محسوب میشود و البته بنده بعنوان شخصی مذهبی که سالهای زیادی از کودکی و نوجوانیم را درمساجد بسر بردم دیده ام  اکثر قریب به اتفاق این بزرگواران در هدایت وارشاد و راهنمایی مردم در تریبونهای ازاد مساجد و حسینه ها  "مزد" دریافت میکنند. البته عموم این بزرگواران گویند که این مزد را بعنوان هدیه میگریند و شرط نمیکنند اما کم نیستند کسانی که در همان وهله نخست با خادم مسجد یا حسینه ویامراکز وابسته ی دولتی  این موضوع را درمیان میگذارند وحتی برخی شماره حساب میدهند موضوع اخیر خصوصا در میان مداحان عزیز و پرافتخار؟ اهل بیت شایع است . گروهی دیگر نیز وقتی دربرابر ایات قران که نافی عمل انهاست گویند پیامبران علمشان الهی بود و ماعلممان اکتسابی است ! ما برای رسیدن به این علم زحمت کشیده ایم! این گفته ی این گروه اندک البته نتیجه میدهد که پیامبراسلام و پیامبران برای بشر در همه ی موارد زندگی انان حتی در رسم و سنت  هدایتگری  "اسوه ی حسنه " و الگو نیستند!   البته اینکه این گروه اندک در توجیه کار خود میگویند ما زحمت کشیده ایم  ؟ اگر منظورشان از واژه "زحمت "  اینست که  برای رسیدن به ان علم هزینه ای مالی کرده اند صحیح نیست چراکه بعکس اکثریت جامعه دانشجو و دانشپژوه کشور  این بزرگواران از رحمت و بخشندگی سهم مبارک امام نتنها در مخارج معمول تحصیلی بلکه بعنوان حقوق ماهیانه نیز برخوردارند اما اگر منظور صرف طول زمان و جان است که باید گفت این خصلت را همه ی پیامبران دز زهد و تقوا و پرهیزگاری داشته اند.  بهرروی موضوع اصلی ما دراینجا مزدگرفتن براموزش قران است که گویا پیش از این دربین فقهایی چون علامه مجلسی حرام بوده است. موضوعی که امروز با صرف هزینه های میلیاردی برای تاسیس مدارس قرانی به امری دولتی تبدیل شده است.

سیره ی پیامبران در هدایت و ارشاد و راهنمایی مردم  - که بهرحال الگو اسوه ی حسنه برای همه ی مردمان بوده و هستند- در ایات قران کریم ترسیم شده است باهم بخوانیم :

«بگو: من در برابر اين رسالت پاداشى از شما نمى‏خواهم. اين رسالت چيزى جز هشدارى براى جهانيان نيست.»انعام90 «به قوم خود گفت: اى قوم من! اگر اقامت من در ميان شما و يادآوريهاى من به آيات خدا بر شما گران آمده است، من بر خدا توكل كردم، شما نيز فكر خود و همت معبودهايتان را جمع كنيد و بدون پرده پوشى درباره‏ام قضاوت كنيد و مهلتى به من ندهيد. (71)اگر روى بگردانيد، من از شما طالب مزدى نيستم، اجر من تنها بر خداست و مأمور شده‏ام كه از تسليم شدگان باشم.» (72)يونس . « برادرشان هود را فرستاديم. گفت: اى قوم من! خدا را بپرستيد كه جز او معبودى نيست- شما فقط افترا پيشه هستيد. (50)اى قوم من! در برابر رسالتم از شما مزدى نمى‏خواهم، پاداش من فقط به عهده كسى است كه مرا آفريده است. چرا نمى‏انديشيد؟» (51)هود.  « گر حق از هوسهايشان پيروى كند آسمانها و زمين و ساكنان آن تباه شوند ولى ما براى آنها اندرز فرستاديم و آنها از پندشان رو گردانند، (71)يا مگر از آنها مطالبه مزدى كرده‏اى؟ در صورتى كه مزد پروردگارت بهتر و او بهترين روزى‏دهندگان است. (72)مومنون . « از خدا بترسيد و مرا اطاعت كنيد. (144)و من براى رسالتم از شما مزدى مطالبه نمى‏كنم، مزد من تنها با پروردگار جهانيان است. » (145)شعرا + ایات 109 ، 164، 180سوره شعرا .   «بگو: من شما را فقط به يك چيز اندرز مى‏دهم و آن اين كه براى خدا دوگان دوگان يا يگان يگان بپاخيزيد، آن گاه بينديشيد تا بدانيد كه دوست شما ديوانه نيست. او بيم رسانى است كه شما را پيشاپيش از عذابى شديد هشدار مى‏دهد.» (46)بگو: «هر مزدى كه من از شما خواسته‏ام، براى خودتان،  پاداش من فقط بر عهده خداست، اوست كه بر هر كارى ناظر است.» (47)سبا .

در سطور گذشته  از علامه مجلسی  فقیه و عالم بزرک شیعه یاد شد ایشان  در کتاب بحارالانوار جلد 10 صفحه 60  بابی را بعنوان مزذ و تعلیم  کتاب  باز میگشاید که روایاتی صریح بر عدم جواز  مزد گرفتن  برقران [وحتی شاید هدایتگری مردم] نقل میکنند .

ایشان  در اغاز بیک ایه قران اشاره میکنند  :

«وَ لا تَشْتَرُوا بِآياتِي ثَمَناً قَلِيلًا »بقره 41  "ایات مرا به بهای اندک نفروشید"

سپس روایاتی در این زمینه نقل میکنند که مهمترین و صریحترین آن شاید روایت پنجم باشند با هم بخوانیم :

 5 وَ رُوِيَ أَنَّ عَبْدَ اللَّهِ بْنَ مَسْعُودٍ جَاءَ إِلَى النَّبِيِّ ص فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَعْطَانِي فُلَانٌ الْأَعْرَابِيُّ نَاقَةً بِوَلَدِهَا فَقَالَ النَّبِيُّ ص لِمَ يَا ابْنَ مَسْعُودٍ فَقَالَ إِنِّي كُنْتُ عَلَّمْتُ لَهُ أَرْبَعَ سُوَرٍ مِنْ كِتَابِ اللَّهِ فَقَالَ رُدَّ عَلَيْهِ يَا ابْنَ مَسْعُودٍ فَإِنَّ الْأُجْرَةَ عَلَى الْقُرْآنِ حَرَامٌ [بنقل از کتاب "فقه الرضا ص34]

ترجمه : روزی  عبدالله بن مسعود نزد پیغمبر امدو گفت ای رسول الله   فلان اعرابی شتری بمن داد بفرمود : بابت چه چیزی؟ گفت در قبال اینکه من چهار سوره قران بفرزندش یاد داده ام . فرمود ای ابن مسعود شترش را بوی برگردان که مزد گرفتن بر قران حرام است!

روایات دیگر در بحارالانوار جلد 10 صفحه 60 را بصورت انلاین در ادرس روبروببنید : ++

این موضوع بقدر حائز اهمیت است و بقدری مورد سواستفاده های برخی؟ از روحانی نماها شده است که مورد طعن و طنز و لعن  دوگروه واقع میشود یکی  وهابیت که با شیعه بطور ریشه ای و عقیدتی مخالف است  ، و دیگری روشنفکران دینی و غیردینی که بطور سیاسی وارمانی بااندیشه حاکم مخالفت میکنند ، برای مثال دکتر عبدالکریم سروش چنین گوید : «ملاک  و مقوم روحانی اینک ارتزاق از راه دین است انهم نه بمعنای ان دین فروشی مذموم بلکه بمعنی تامین حاجات مشروع از طریق شغل هدایت گری» ونیز مرحوم دکتر شریعتی در زبان دعا و غیر مستقیم خطاب به این جماعت گوید : «خدایا رحمتی کن که ایمان برایم نان و نام نیاورد، قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم ، تا ازانهایی باشم که پول دنیا را میگیرند و برای دین کار میکنند ، نه ازانهایی که پول دین * میگرند و برای دنیا کار میکنند» *پول دین مثل نمازجماعت پولی ، پول منابر ، پول خمس ، پول سخنرانی و روضه خوانی کفن و دفن مرده و.......

 

لینک مرتبط :

حاج‌ آقا چند می‌گیری سخنرانی کنی؟! (این موضوع در : کارمند نیوز،نیازنیوز ، رمز نیوز و ....)

  نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1390ساعت 14:18  توسط محمدمهدی جوکار mmj  | 
حضرت ایت الله العظمی مکارم شیرازی در  تفسیر نمونه جلد 15 صفحه  248  در ذیل ایه 68 سوره شعرا پیرامون   خروج اسرائیلیان از مصر و محل شکافتن دریا و غرق فرعونیان به چندین نکته اشاره میکنند با بررسی بیشتر این نکات دریافتیم که رای و رویکرد ایشان چندان صحیح بنظر نمیرسد یا حداقل نمیتوان به صراحتی که ایشان اشاره کرده اند چنین رای و رویکرد و نظری را پذیرفت قبل از هرچیز این نکات را باهم بخوانیم  که عبارتند  : (تفسیر نمونه بطور انلاین)

«« عبورگاه بنى اسرائيل:

در قرآن مجيد بارها اين مطلب تكرار شده است كه موسى بنى اسرائيل را به فرمان خدا از" بحر" عبور دارد (يونس 90، طه 77 شعراء 63، (آيه مورد بحث)، دخان 24. ..) و در چند مورد تعبير به" يم" شده است (طه 78، قصص 40، ذاريات 40.)اكنون سخن در اين است كه منظور از" بحر" و" يم" در اينجا چيست؟ آيا اشاره به رود پهناور و عظيم نيل است كه تمام آبادى سرزمين مصر از آن سرچشمه مى‏گرفته، يا اشاره به درياى احمر (و به تعبير ديگر بحر قلزم) است.از تورات كنونى و همچنين كلمات بعضى از مفسران چنين برمى‏آيد كه اشاره به" درياى احمر" است، ولى قرائنى در دست داريم كه نشان مى‏دهد منظور همان نهرعظيم نيل است زيرا" بحر" در لغت- چنان كه راغب در مفردات مى‏گويد- در اصل به معنى آب فراوان و وسيع است، و" يم" نيز همين معنى را مى‏رساند، بنا بر اين اطلاق اين دو كلمه بر" نيل" هيچ مانعى ندارد، و اما قرائنى كه اين نظر را تاييد مى‏كند:

1- محل سكونت فراعنه كه مركز آباد شهرهاى مصر بوده حتما نقطه‏اى بوده است كه با رود نيل فاصله زيادى نداشته، و اگر معيار را محل فعلى اهرام يا حوالى آن بگيريم بنى اسرائيل ناچار بودند براى رسيدن به سرزمين مقدس نخست از نيل عبور كنند، زيرا اين منطقه در غرب نيل واقع شده و براى رسيدن به سرزمين مقدس بايد آنها به سوى شرق بروند (دقت كنيد).

2- فاصله مناطق آباد مصر كه طبعا در نزديكى نيل است با درياى احمر به قدرى است كه بسيار بعيد به نظر مى‏رسد بنى اسرائيل بتوانند آن را در يك شب و يا نصف يك شب طى كنند (از آيات گذشته اين مطلب روشن شد كه آنها شبانه سرزمين فراعنه را پشت سر گذاشتند و قاعدتا در دل شب اين كار را كردند و لشكر فرعون نيز به هنگام طلوع آفتاب به آنها رسيدند).

3- براى گذشتن از سرزمين مصر و رسيدن به اراضى مقدس نيازى نيست كه از درياى احمر بگذرند، چرا كه قبل از حفر كانال سوئز باريكه خشك قابل ملاحظه‏اى در آنجا وجود داشته است، مگر اينكه دست به دامن اين فرضيه بزنيم كه در زمانهاى بسيار قديم درياى احمر با درياى مديترانه متصل بوده و در اينجا خشكى وجود نداشته است و اين فرضيه به هيچ وجه ثابت نيست.

4- قرآن در داستان افكندن موسى به آب تعبير به" يم" كرده است (طه 39) و چنان كه گفتيم در مورد غرق فرعونيان نيز تعبير به" يم" كرده است و با توجه به اينكه هر دو در يك داستان، و حتى در يك سوره (سوره طه) است، و هر دو بطور مطلق نقل شده به نظر مى‏رسد كه هر دو يكى باشد. و با توجه به مادر موسى قطعا او را به دريا نيفكند بلكه طبق تواريخ و همچنين قرائن عادى به نيل سپرد بنا بر اين معلوم مى‏شود غرق فرعونيان در نيل بوده است (دقت كنيد).»»

 

اکنون بررسی بیشتر این رویکرد تفسیری :

بدیهی است که اگر قران کریم  از واژه "یم"  بهمان معنای دریا و اب فراوان ، تنها درداستان  غرق فرعونیان  و نیز  سپردن  نوزاد به نیل  سخن گفته باشد  بطور منطقی میتوان نتیجه گرفت که  منظور در قران از واژه  "یم"  درداستان غرق فرعون نیز همان  رود نیل است.  بنابراین این دلیل از همه ی قرائن و شواهد مطروحه مهمتراست  چراکه همانطور که پیش ازاین در دو پست  فرعون معاصر با « موسی (ع)» و نکات باستانشناسی [رامسس دوم و مرنپتاح ] و  مستنداتی درباره فرعون غرق شده ! گفته امد  یافته های باستانشناسی این موضوع را در جایی از دریایی سرخ اثبات میکرد و یا حتی اگر چنین نیز نباشد و چنین یافته هایی وجود نداشته باشد  رای و و نظر باستانشناسان و پژوهشگرانی که دریای سرخ را محل شکاف دانسته اند در قیاس با قران اشتباه  خواهد بود . و به عبارت دیگر اگر  کشفیات تاریخی دردریای سرخ مسلم  باشد میتوان نتیجه گرفت که قران اطلاعات جامعی ارائه نداده است...! با این توضیح به بررسی دلایل صاحب تفسیر نمونه میپردازیم  ، همانطور که گفته شد مهمترین دلیل  وجود وبکارگیری واژه ی "یم"  در دو داستان به اب انداختن نوزاد و غرق فرعونیان است بطوریکه انرا بنهر  نیل  میتوان  حمل کرد! بنابراین  بهتراست دلیل چهارم   که مهمترین دلیل است را در اغاز بررسی و مورد نقد قرار دهیم.

1- ایت الله مکارم  در مقدمه ، سه رفرنس از کاربرد وازه  "یم" در قران  میدهند: (  طه 78، قصص 40، ذاريات 40) و  دلیل چهارم ایشان نیز گویای اینست که هر دوی اینها بطور مطلق در قران امده است! وچون "یم " درداستان  به اب انداختن نوزاد نیز هست  نتیجه گرفته اند که  منظور از "یم"  هم در داستان  به اب انداختن نوزاد  و هم غرق فرعونیان   همان  رود و نهر بزرگ  نیل  است ! 

سخن ایشان تا جایی که   وازه  "یم "  تنها  در دو داستان غرق فرعونیان  و به اب انداختن نوزاد  ، بکار گرفته شده باشد   درست مینماید و بدیهی اگر  واژه یم درجایی دیگر که مشخصا نیل  نباشد بکار  رفته باشد  کلیه این دلایل نیز   مردود خواهد بود! چراکه درغیر اینصورت میتوان گفت که واژه "یم" در داستانهای مختلف و محلهای مختلف در قران بکار گرفته شده است و نه فقط رود نیل! بنابراین بهمان معنای واژه میرسیم که همان اب فراوان باشد که با معنای بحر یکی است

با کمی دقت در ایات قران  درمییابیم   که  واژه "یم"  با الف و لام  در  سوره طه ایه 97 برای داستان  سامری نیز  نقل شده است  با هم بخوانیم :

قالَ فَاذْهَبْ فَإِنَّ لَكَ فِي الْحَياةِ أَنْ تَقُولَ لا مِساسَ وَ إِنَّ لَكَ مَوْعِداً لَنْ تُخْلَفَهُ وَ انْظُرْ إِلى‏ إِلهِكَ الَّذي ظَلْتَ عَلَيْهِ عاكِفاً لَنُحَرِّقَنَّهُ ثُمَّ لَنَنْسِفَنَّهُ فِي الْيَمِّ نَسْفاً (97)

موسى گفت: از ميان ما برو كه تو در زندگانى دنيا (به مرضى معذب خواهى شد كه همه از تو متنفر شوند و) دايم گويى كسى مرا نزديك نشود، و (در آخرت) هم وعده‏گاهى (در دوزخ) دارى كه با تو تخلف نخواهد شد، و اكنون اين خدايت را كه بر پرستش و خدمتش ايستادى بنگر كه آن را در آتش مى‏سوزانيم و خاكسترش را به آب دريا مى‏دهيم. (97)

همانگونه که میبنیم  واژه ی " یم " با همان خصوصیات در داستان سامری نیز بکار رفته است و بدیهی است  که منظور از  " یم " در اینجا    رود نیل نیست  چراکه  اسرائیلیان  مدتهاست  از سرزمین مصر فرار کرده اند (و محل رود یا دریای سرخ را که شکافته است) پشت سر گذاشته اند و فرسخ ها از سرزمین فرعونها دور شده  و بیابان را محل زندگی خود کرده اند تا جاییکه موسی میتواند براحتی مدتی به عبادتگاه برود و قومشرا رها کند و بیم تعقیب سپاه فرعون را در دل نداشته باشد. همانگونه که در معنای  یم و بحر   محل  اب فراوان گفته اند و این میتواند بهر جایی گفته شود  بنابراین دراینجا  میتوان بصراحت گفته که مهمترین دلیل   تفسیر نمونه  قابل  دفاع  نیست! چراکه وازه  "یم "  در قران کریم همواره به رود نیل  اطلاق نشده است! ونتیجه گیری تفسیر نمونه  صحیح بنظر نمیرسد و شگفت اینکه صاحب تفسیر نمونه از ایه 97سوره طه  یادی نمیکند!

دوم. دلیل اول ودوم وسوم  ایتلله مکارم شیرازی بیشتر برحدس و گمان است و نه کاری تحقیقی و تاریخی و برگفته از رویکرد باستانشناسان ! و مناطق اباد  مصر را رود نیل برشمرده اند که از دریای سیاه  فرسخها بدور است ! انچنان مورخان بازگفته اند  شهر رامسس  را که پایتخت  فرعون معاصر با خروج بوده است را در دلتای شرقی و حوالی قریه ی «قنتیر» در 19 میلی جنوب «صان الحجر» و 9 میلی شمال شرقی «فاقوس» شرقی دانسته اند. (ن.ک . محمدبیومی مهران .بررسی قصص قران 2/231) بنابراین اگر محل فرعونها دراین حوالی بوده باشد  مسافت تا دریای سرخ چندان  نیست که نتوان انرا در طول شب  طی کرد  بعبارت دیگر  اگر سرعت متوسط انسان را 15 کیلومتر در ساعت بدانیم اسرائیلیان در 10 ساعت  راهپیمایی بدون هیچ اسب و استری میتوانند 150 کیلومتر بپیمایند  البته میتوان کمی این رقم را با بالا بردن ساعات شب بیشتر کرد خصوصا در حوالی پاییز و زمستان که شبها طولانی تر هستند بنابراین میتوان راهپیمایی را تا 200 کیلومتر هم بالا برد و طبق انچه گفته شد هیچ مشکلی در طی این مسافت وجود نخواهد داشت که اسرائیلیان از دریای سرخ بگذرند.

لینک بزرگ عکس :

http://www.lib.utexas.edu/maps/historical/shepherd/europe_w_asia_n_africa.jpg

سوم .  اینکه گفته شده است " كه از درياى احمر بگذرند، چرا كه قبل از حفر كانال سوئز باريكه خشك قابل ملاحظه‏اى در آنجا وجود داشته است، مگر اينكه دست به دامن اين فرضيه بزنيم كه در زمانهاى بسيار قديم درياى احمر با درياى مديترانه متصل بوده و در اينجا خشكى وجود نداشته است و اين فرضيه به هيچ وجه ثابت نيست."

صحیح بنظر نمیرسد چراکه در حد فاصل دریای احمر با مدیترانه که باریکه ابی وجود ندارد محل استقرار پستهای بازرسی مصریان بوده است و این موضوع چنانکه در پستهای قبل نقل شده  با یافته های باستانشناسی به اثبات رسیده است چراکه اینجا بنوعی مرز مصر نیز بشمار میرفته است و نگهبانان از مرز مصر از هچوم مهاجران بیابانگرد و...جلوگیری میکردند بنابراین اسرائیلیان میباید راهی را انتخاب میکردند که به  این پستهای نظامی بازرسی برخورد نمیکردند که ان همانا راهی از دریای سیاه بوده است ! حتی اگر نیل میشکافت اسرایلیان نمتوانستند از راه خشکی وارد صحرای سینا شوند چراکه در این حوالی پستهای نظامی بازرسی وجود داشته است پس لاجرم جایی جز دریای سرخ جایگاه شکافتن و رویدادن معجزه نبوده است!

همانطور که گفته شد مهمترین دلیل تفسیر نمونه  مورد چهارم بود که  با رد شدن ان جایی برای بحث پیرامون دیگر دلایل که بیشتر برپایه گمانند باقی نمیماند .

لینک مرتبط : http://gabrielmmj.blogfa.com/cat-44.aspx

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 15:36  توسط محمدمهدی جوکار mmj  | 
روزنامه ایران در ویژه نامه خاتون بتاریخ شنبه۲۲ مرداد ۹۰ مقاله ای درباره زنان مسلمان در جامعه اسلامی منتشر کرده است مارا بااهداف احتمالی سیاسی اجتماعی انتشار چنین مطالبی کاری نیست . اما دراین ویژه نامه بنوعی براینکه چادر سیاه در گذشته انچنان مرسوم نبوده است ونیز بیان تاریخ احتمالی رسمی شدن ان تاکید شده است. همچنین نگارنده این وبلاگ بر این مساله که از چه زمانی چادر مشکی در میان عموم ایرانیان مسلمان و مسلمان غیر ایرانی  مرسوم شده است نظری ندارد چراکه اظهار نظر قطعی دراین موردنیاز به پژوهشهای گسترده علمی تاریخی است. بااینهمه بدیهی است که درزمانهای گذشته در میان اقوام گوناگون  از پوششهای رنگی  در بیرون از خانه استفاده میشده است  همانگونه که امروز نیز درمیان برخی از اقوام ایرانی که وفادار به سنتهای گذشته مانده اند چنین پوششی مشاهده میشود واین نوع پوشش را  درمیان لرهای بختیاری و کردها و برخی روستاها همینک قابل مشاهده است .  بهرروی تاکید ما دراینجا بر نوع پوشش قومیتها نیست تاکید ما  براینست که پوششهای رنگی در میان مسلمانان صدر اسلام نیز  مرسوم بوده است  و هرگونه استدلال تام بررد همه ی رنگها بجز سیاه و بررد همه ی پوششهای رنگی بجز پوشش مشکی چندان صحیح بنظر نمیرسد چراکه مسلمانان صدر اسلام نیز اعم از زن و مرد پوشش هایی کامل با رنگهای گوناگون استفاده میکردند و این موضوع بخوبی در سیره مسلمانان در صدر اسلام نمایان است این موضوع بحدی حائز اهمیت است که بیاد داریم در دهه ی هفتاد خورشیدی در این مملکت از حضور کارمندان و معلمین با پوششها و مانتو رنگی (هررنگی جز سیاه) بمحل کاراینان جلوگیری میکردند. این موضوع را با ذکر چند روایت نشان میدهیم :

روایت ۱- :
«ابو بكر بن عبد الله، و حاتم بن اسماعيل آزاد كرده خاندان حارث بن كعب. از جعفر بن محمد (ع)، از پدرش از جابر بن عبد الله نقل كرد كه: چون على (ع) از يمن برگشت متوجه شد كه فاطمه (ع) از احرام بيرون آمده، لباس رنگين پوشيده و سرمه كشيده بود. على (ع) از اين كار همسرش تعجب كرد و اعتراض کرد. فاطمه گفت پدرم به اين كار دستور داده! على (ع) وقتى در عراق بود مى‏گفت: من پيش پيامبر (ص) رفتم و در عين حال كه اعتراض خود را نسبت به فاطمه تكرار مى‏كردم خواستم در اين مورد فتواى پيامبر (ص) را بدانم. گفتم پس از اينكه به فاطمه اعتراض كردم گفت «پدرم به اين كار دستور داد» رسول خدا (ص) گفت: راست مى‏گويد، تو هنگامى كه احرام به حج بستى چه گفتى؟ گويد، گفتم: خدايا من محرم مى‏شوم به همان طريق كه رسول تو محرم شده است.***  پيامبر (ص) فرمود: همراه من قربانى هست بنابر اين تو هم از احرام بيرون ميا! مجموعه قربانيهايى كه على (ع) و پيامبر (ص) از مدينه همراه آورده بودند صد شتر بود» المغازی نوشته واقدی ج۳/ص۱۰۸۷ . واقدی از مورخان اولیه اسلامی است حتی میتوان اورا از ابن هشام اولی دانست اصلا اهل مدینه بوده و متوفی ۲۰۷ هجری است و برخی معتقدند که وی شیعی مذهب بوده است

 ***یعنی منِِ ِ پیامبر پیشوای شما هستم و تو ای علی باید پیرو من باشی  همان کار که من گفتم انجام دهی ! درواقع به این معنی است که به کار فاطمه ایراد نگیر چون من گفته ام و تو پیرو من هستی


ابن سعد (متوفی ۲۳۰هجری) در الطبقات‏الكبرى / جلد ‏8 در صفحات متعدد روایات متعددی (مدخل عایشه ، زیبنب و ام کلثوم) ذکر شده است  :


۱-سليمان بن حرب و مسلم بن ابراهيم هر دو از اسود بن شيبان از گفته ام مغيره كه از آزاد كردگان و وابستگان انصار بود ما را خبر داد كه مى‏گفته است از عايشه درباره لباس ابريشمى- براى بانوان- پرسيدم، گفت به روزگار زنده بودن حضرت ختمى مرتبت ما جامه‏يى به نام سيراء مى‏پوشيديم كه در بافت آن ابريشم هم به كار رفته بود
۲- سعيد بن منصور، از عبد الله بن مبارك، از معمر از زهرى، از انس بن مالك ما را خبر داد كه مى‏گفته است بر تن زينب دختر رسول خدا (ص) چادر ابريشمى زرد رنگ- يا داراى راههاى زرد- ديدم‏
۳-ابو بكر بن عبد الله بن ابى اويس مدنى، از سليمان بن بلال، از يحيى بن سعيد از ابن شهاب زهرى از انس بن مالك ما را خبر داد كه مى‏گفته است بر تن ام كلثوم دختر رسول خدا چادرى ابريشمى زرد رنگ- يا داراى راههاى زرد- ديده است.
۴-وكيع بن جراح هم از صالح بن ابى اخضر از زهرى از انس بن مالك نقل مى‏كند كه‏ مى‏گفته است بر تن ام كلثوم دختر رسول خدا (ص) حله ابريشمى زرد رنگ ديده‏ام.

۵-زيد بن هارون، از هشام بن حسان، از شميسة ما را خبر داد كه مى‏گفته است پيش عايشه رفته و بر تن او جامه مرتب و ضخيم و پيراهن و روسرى و روبند ديده كه گويا با كمى زعفران رنگ شده بوده است.
۶-اسحاق بن يوسف ازرق از مالك از گفته زنى از عمه‏اش ما را خبر داد كه مى‏گفته است عايشه جامه‏هاى رنگ شده با زعفران مى‏پوشيده است.
۷-انس بن عياض از يحيى بن سعيد ما را خبر داد كه مى‏گفته است از عبد الرحمان بن قاسم شنيدم مى‏گفت عايشه در حالت احرام هم جامه‏يى كه با عصفر رنگ شده بود مى‏پوشيد.
۸-ابو بكر بن عبد الله بن ابى اويس، از سليمان بن بلال، از عمرو بن ابى عمرو ما را خبر داد كه مى‏گفته است از قاسم بن محمد شنيدم مى‏گفت عايشه در حال احرام هم جامه‏هاى رنگى زرد و گلفام مى‏پوشيد.
۹-فضل بن دكين، از سفيان، از عبد الرحمان بن قاسم از پدرش ما را خبر داد كه عايشه خود مى‏گفته است جامه زرد مى‏پوشيده است.
۱۱-زيد بن هارون، از هشام بن حسان، از شميسة ما را خبر داد كه مى‏گفته است پيش عايشه رفته و بر تن او جامه مرتب و ضخيم و پيراهن و روسرى و روبند ديده كه گويا با كمى زعفران رنگ شده بوده است.
۱۲-اسحاق بن يوسف ازرق از مالك از گفته زنى از عمه‏اش ما را خبر داد كه مى‏گفته است عايشه جامه‏هاى رنگ شده با زعفران مى‏پوشيده است.
۱۳-انس بن عياض از يحيى بن سعيد ما را خبر داد كه مى‏گفته است از عبد الرحمان بن قاسم شنيدم مى‏گفت عايشه در حالت احرام هم جامه‏يى كه با عصفر رنگ شده بود مى‏پوشيد.
۱۴-ابو بكر بن عبد الله بن ابى اويس، از سليمان بن بلال، از عمرو بن ابى عمرو ما را خبر داد كه مى‏گفته است از قاسم بن محمد شنيدم مى‏گفت عايشه در حال احرام هم جامه‏هاى رنگى زرد و گلفام مى‏پوشيد.
۱۵-فضل بن دكين، از سفيان، از عبد الرحمان بن قاسم از پدرش ما را خبر داد كه عايشه خود مى‏گفته است جامه زرد مى‏پوشيده است.
۱۶-عبد الله بن مسلمة بن قعنب، از عبد العزيز بن محمد، از عمرو بن ابى عمرو ما را خبرداد كه مى‏گفته است به قاسم بن محمد گفتم گروهى مى‏پندارند كه رسول خدا از پوشيدن جامه‏هايى كه با عصفر رنگ شده است و زيورهاى زرينه نهى فرموده‏اند، گفت ياوه مى‏گويند خودم عايشه را ديدم كه جامه زرد مى‏پوشيد و انگشترى زرين بر دست مى‏كرد.

۱۷-عبد الله بن مسلمة بن قعنب، از عبد العزيز بن محمد، از عمرو بن ابى عمرو ما خبرداد كه مى‏گفته است به قاسم بن محمد گفتم گروهى مى‏پندارند كه رسول خدا از پوشيدن جامه‏هايى كه با عصفر رنگ شده است و زيورهاى زرينه نهى فرموده‏اند، گفت ياوه مى‏گويند خودم عايشه را ديدم كه جامه زرد مى‏پوشيد و انگشترى زرين بر دست مى‏كرد.

.۱۷-عارم بن فضل از حماد بن زيد، از ايوب، از ابن ابى مليكه ما را خبر داد كه مى‏گفته است بر تن عايشه پيراهنى گلفام ديدم.
۱۸-همو، از عبد الرحمان بن قاسم ما را خبر داد كه قاسم مى‏گفته است عايشه در پيراهن زرد محرم مى‏شد.
۱۹-معلى بن اسد، از معلى بن زياد قطعى از گفته بكره دختر عقبه ما را خبر داد كه مى‏گفته است پيش عايشه رفته و عايشه پيراهن زرد رنگ بر تن داشته است، مى‏گويد از عايشه درباره حنا پرسيدم گفت گياه پاكيزه و آب پاكى است. گويد درباره آرايش- سرمه كشيدن به ابرو و چشم- از عايشه پرسيدم، گفت در صورتى كه همسر داشته باشى اگر به عنوان مثل بتوانى تخم چشم خود را بيرون آورى و آن را زيباتر از آنچه هست كنى چنين كار را انجام بده.
۲۰حجاج بن نصير از على بن مبارك ما را خبر داد كه مى‏گفته است ام شيبة مى‏گفت بر تن عايشه پيراهن رنگ شده با عصفر- زرد رنگ- ديدم.
. ۲۱-عبيد الله بن موسى، از اسامة بن زيد، از عبد الرحمان بن قاسم از گفته مادرش ما را خبر داد كه مى‏گفته است در حالى كه عايشه محرم بود بر تن او جامه‏هاى سرخى كه آتشين رنگ بود ديدم.

البته یک یادو روایتی نیز گویای استفاده از  روسری  سیاه و جامگان رنگی  هستند که این روایات بهمراه انچه گذشت  البته نشاندهنده استفاده از رنگهای متفاوت درمیان مسلمان انروزگار داشته است بدین معنی که اکثر رنگهارا استفاده میکرده اند ومنع دینی نداشته است.

ـــــــــــ

لینک مرتبط ، افاضات رجانیوز :( +)

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 18:26  توسط محمدمهدی جوکار mmj  | 

این موضوع را دراغاز حدود 3سال پیش در یکی از فرومها بعنوان «فتوا برخلاف قران» مطرح گردید که پس حدود یکسال بیپاسخ بودن توسط  مدیریت سایت حذف شد ،  موضوع مورد اشاره بار دیگر توسط بنده درهمانجا مطرج شد   اینبار یکی از دوستان اخوند -باایدی دیگر- سعی و تلاشی  بر نقد این نوشته داشت  . بنا به دلایلی ازجمله ترس از حذف دوباره، این موضوع را اینبار  در همینجا مطرح میکنیم ، سپس خلاصه ای از نقد گفته شده را ارائه داده و پاسخی  ارائه میدهیم و قضاوت را به خواننده وا مینهم این نیز باید تصریح کرد که قسمتی از این مطلب ویرایش شده است .

***

یاداوری !
مدتی پیش این مبحث در این کانون مطرح گردید ، پیش از این نیز موضوع " ..........." مطرح شد که پاسخ ها و بحثهایی از پی داشت ؛ اما متاسفانه موضوع اخیر بعد از مدتی کوتاه بدون هیچ دلیلی حذف شد بی انکه پاسخی یا بحثی در پی داشته باشد و من در عجبم که از یک سو در همان برهه ی زمانی حذف این تایپیک ، پستها و تایپیک هایی ایجاد میشد و میماند که خدا و پیامبر و قران را به سخره میگرفت و از دیگر سو این تایپیک که بحثی است فقهی و سنجشی بین ایات قران و فتواهای فقهیان (و روایات) حذف میشود . تو گویی برخی سخن و عقیده خود را بر ایات صریح قران ترجیح میدهند .

اولین موضوع که برای بنده نیز مطلب سنگینی است ، نخست ایات صریح قران را مرور کنیم :

« هرکه نیکی کند به خویش کرده و هرکه بدی کند به خود کرده است و خدای شما بنده ازار نیست » فصلت46
+

« هرکس به اندازه ذره ای نیکی کند انرا می بیند و هرکس به اندازه ذره ای بدی کند سزایش را [خود او] می بیند » زلزله 7-8
و
« هیچ کس بار دیگری را به دوش نمی کشد » فاطر 18

با اینهمه ایات مصحف شریف و پیش چشم داشت این دلایل متقن و حقایق روشن و ایات محکم چنین فتوایی صادر شده است که :

«قضای نماز و روزه پدر ، به عهده پسر بزرگتر است ، و بنا بر احتیاط واجب قضای نماز و روزه مادر هم بر اوست » بنگرید به : ایت الله بهجت ، توضیح المسائل ، بخش ضمائم مسائل متفرقه مساله 8 ص 2 این فتوا با اختلافاتی دربین فتاوی فقها عمومیت دارد

بگمانم نیازی نباشد یاداور شویم که پیامبر (ص) و نیز اهل بیت ان حضرت بارها و بارها به صراحت فرموده اند که « سخنی که برخلاف قران باشد از مانیست » (ن.ک:رجال کشی ص 178 ) و نیز باید اشاره کرد که برخی دیگر از فتاوی نیز چنین مساله ای رو به دنبال دارند.از این مساله میگذریم امابرخی اعتقادات دیگر این جماعت نیز شامل این موضوع میشود، برای نمونه یک مثال :

شگفتتر اینکه گاها میبینیم برخی از کارشناسان دینی ودیناگاهان متبحر  و روحانیون  معتقدند که مرضی که به کودک دست میدهد بدلیل  گناه پدر و مادر است ! بنده به شخصه این مطلب را چندین بار از رادیو قران از کارشناسان علوم دینی شنیده ام که این موضوع را باتفصیل بسیار بخورد مخاطبین برنامه داده اند! (و چنانکه خواهیم دید دوست روحانیمان هم ازان دفاع میکند)

اما روایاتی مرتبط :

روایتی منسوب به امام علی که از حضرت سوال شد بیمار شدن کودک چه مصلحت است ؟ فرمود کفاره گناه پدر و مادر است.
اما رویاتی دیگر از امام صادق در بحار الانوار، این روایت بسیار مفصل است و در زمینه ی شرح اصول و فروع دین است در قسمتی از ان امده است  :

َ«....والا يَأْخُذُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الْبَرِي‏ءَ بِالسَّقِيمِ وَ لَا يُعَذِّبُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الْأَطْفَالَ بِذُنُوبِ الْآبَاءِ فَإِنَّهُ تَعَالَى قَالَ فِي مُحْكَمِ كِتَابِهِ وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى‏ وَ قَالَ عَزَّ وَ جَلَّ وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى‏  وَ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ يَعْفُوَ وَ يَتَفَضَّلَ وَ لَيْسَ لَهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ يَظْلِمَ ...» ن.ک بحارالانوار جلد 10ص 227 ازنرم افزار دانشنامه نبوی

 ترجمه : خداوند هیچ گاه بی گناهی را به جرم گناهکاری [دیگران] کیفر نکند و اطفال را به جرم پدران عذاب ننماید که خود در [ایات]محکم کتابش فرمود " ولا تزر وازره وزر اخری" و فرمود " و ان لیس للانسان الا ما سعی" و خدا را سزد که به فضل خویش از گناهکاری بگذرد ولی شایسته او نباشد که به کسی ستم روا دارد.

این نوشتار بدون نقل قول تماما از mmj است. نگارنده این وبلاگ بصراحت اعلام میدارد هیچ اصراری بر درستی این مطلب ندارد  و هدف  مطرح کردن این موضوع در  اینجا فقط  بازکردن فضای گفتگوی دینی است.   

نقدهایی بر مطلب فوق   و بررسی و پاسخ ما ، درادامه مطلب :  


ادامه مطلب
  نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 3:53  توسط محمدمهدی جوکار mmj  | 

 

بحث و بررسی لایحه ی حمایت ازخانواده که قسمت مربوط به  ازدواج ان اینروزها  در مجلس شورای اسلامی جریان دارد بحثهای فراوانی پیرامون ان خصوصا –ثبت یا عدم ثبت نکاح موقت- درپی داشته است. دراینجا قصد بران داریم که کمی این مبحث را باز کنیم و عواقب و عوارض انرا در صورت بی قید و بند بودنش هم از لحاظ قانونی و هم از لحاظ فتاوی شرعی مورد سنجش قرار دهیم .

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 9:6  توسط محمدمهدی جوکار mmj  | 

خواهشم از دوستان اینست که قبل از مطالعه استدلالهای نویسنده سنی که در ادامه مطلب تشریح شده است   استدلال و استنادات علما(ی شیعه)  را بخوبی و با دقت مطالعه فرمایند و سپس بادقتی بیشتر مقاله زیر را مطالعه کنید و استدلالهای نویسنده سنی را با علمای شیعی بسنجیئ تا بدون اینکه امکان به اشتباه اتادن باشد سره از ناسره  تمیز دهید.

تفسیر نمونه درباره ایه 24 سوره نساء :
http://www.ghadeer.org/qoran/t_nemon...20.htm#link258

تفسیر المیزان درباره ایه 24 سوره نساء :
http://www.ghadeer.org/qoran/almizan...34.htm#link262

 ادامه مطلب

 

 

ادامه مطلب
  نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 8:57  توسط محمدمهدی جوکار mmj  | 

( یاداوری : درباره فرعون یا فرعون های معاصر با موسی چنانکه دکتر بیومی مهران بازگو کرده است پژوهشگران چندین نظریه ارائه داده اند و هر یک از این پژوهشگران یکی از فراعنه ی سلسله نوزدهم را فرعون معاصر با موسی دانسته اند. دکتر بیومی مهران استاد برجسته دانشگاه اسکندریه همه ی این دیدگاه ها و قرائن و شواهدی که به پشتوانه این نظریات بیان گشته  است را مشروحا مطرح نموده و سپس به نقد میگذارد و در نقد و نفی این دیدگاه ها افزون برانچه خود ارائه نموده  از دیدگاه های دیگر  پژوهشگران – عموما غربی – نیز مدد جسته است . والبته اینرا هم باید افزود که بر پایه برخی از یافته های باستان شناسی ، دیدگاه هایی که یکی از فرعون های پیش از رامسس دوم ، بعنوان فرعون معاصر با موسی گمان زده شده   یکسره بی اساس کرده است [برخی از این نکات در ادامه ذکر شده است] . در پایان دکتر بیومی مهران دیدگاهی که  «رامسس دوم» و «مرنپتاح» را فرعونهای معاصر موسی میداند درست ترین دیدگاه میشمارد.  و چنانکه بر می اید اکثر پژوهشگران «مرنپتاح» را فرعون زمان خروج می دانند. )

و اکنون بررسی بیشتر این موضوع :

 

مرنپتاح    (Merneptah)

پیروان این دیدگاه، «مرنپتاح»(1224-1214 ق.م) را فرعون هم روزگار موسی و [زمان خروج بنی اسرائیل] میدانند.

پشتوانۀ اینان یکی گزارش تورات است درباره ساختن دو شهر «فیتوم» و «رامسس» [1] و دیگر «لوح اسرائیل» [2]، که نخستین نص و نوشتۀ مصری است که نام اسرائیل در آن دیده شده است. و برپایۀ همین هاست که بسیاری از مورخان و پژوهشگران «مرنپتاح» را همان فرعونی دانسته اند که اسرائیلیان در روزگار او از مصر بیرون رفته اند و پدرش «رامسس دوم» را همان فرعونی شمرده اند که اسرائیلیان را به بردگی و بیگاری گرفته بود. و پژوهشگرانی چون «نویل»، «سایس» و «پتری» هم رای اند که خروج اسرائیلیان در روزگار مرنپتاح بوده است، چراکه «نویل» ، دیدگاه «لبسیوس» را پذیرفته که رامسس دوم هموست که اسرائیلیان رابه بیگاری گرفت و پسرش ، مرنپتاح فرعونی است که خروج اسرائیلیان در روزگار او بود. [3]

«سایس» نیز براین است که آثار و اسناد مصری این رویداد را جز در روزگار مرنپتاح نمی دانند.[4] «پتری» نیز نخست در کتابش – تاریخ مصر- [5] خروج اسرائیلیان را در روزگار مرنپتاح و درست در سال 1213 پیش از میلاد میداند و سپس در کتاب دیگرش – مصر و اسرائیل- [6] آمدن اسرائیلیان به مصر را در 1650 پیش از میلاد ؛ آغاز به بیگاری گرفتن آنها را 1580؛ و بیرون رفتنشان از مصر را سال 1220؛ و ساخته شدن معبد سلیمان را در 937 پیش از میلاد، و بر پایۀ گزارش های یهودی و مسیحی دوران بیگاری و آزار آنان را چهار قرن میشمارد.[7]

دکتر عبدالحمید زاید نیز بر این است که کاوش های باستان شناسانۀ «پیر مونیتیه» در «تانیس» نشان می دهد که خروج اسرائیلیان از مصر در روزگار مرنپتاح بوده است و پادشاهان سلسله هیجدهم هیچ گونه کوشش ساختمان سازی نداشته اند و شهر «بی رامسس» نیز ساختۀ رامسس دوم است و نه کس دیگر. [=فرعونی که در ساختان این شهر اسرائیلیان را به بیگاری گرفت] .  از مزامیر (12،43،138) نیز بر می آید که رویدادهای پیش از خروج اسرائیلیان در «تانی» بوده است و بیشتر پژوهشگران نیز موضوع خروج را در اوایل روزگار مرنپتاح می دانند. [8]

و اما « فیلیپ حتّی » بر اینست که رامسس دوم همان فرعونی است که یوسف را نمی شناخت و خروج اسرائیلیان در روزگار پسرش ، مرنپتاح صورت گرفت.[9] این نیز دیدگاه «رولی» که خروج اسرائیلیان را در روزگار مرنپتاح و در سال 1225 پیش از میلاد گفته است.[10]

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 12:42  توسط محمدمهدی جوکار mmj  | 
امروز مناسب دیدم که به یکی از رایج ترین شبهات قرانی بپردازم ، از سالها پیش در سایتهای مختلف [و حتی برخی کتابهای معاند] در اینباره - مرکز انگاری قلب - شبهاتی مطرح شده بود و متاسفانه گویا این شبهات مورد توجه برخی روشنفکران هم قرار گرفته است که برای تبیین و تکمیل نظریات خود کودکانه به این مسله -که مرکز انگاری ادراکی قلب باشد- تمسک جسته و دست یازیده اند . از جمله میتوان به  اقایان عبدلکریم سروش و اکبر گنجی اشاره کرد . اکبر گنجی یکپا فراتر گذاشته و با شور و شوق فراوان در کشف جدید خود در پاسخ به منتقدان  برخی تعابیر نهج البلاغه را هم به پشتوانه ادعای خویش افزوده است.

هرچند که بگمان این حقیر این تعابیر با ادبیات محاوره ای و عرفی بسادگی قابل فهم است و همچنین در پاسخ ، این سخن کافی خواهد بود که بقول استاد بهاالدین خرمشاهی « مركز انگاري قلب هنوز هم در همه‌ زبانها و فرهنگهاي جهان از قديم‌ترين اعصار تا امروز باقي است. خود ايشان گفته است كه قرآن به زبان غيرتخصصي [و طبعاً عرفي] سخن مي‌گويد » (مقاله را اینجا بخوانید)

با این همه ، هرگز خالی از فایده نیست که در اینجا به ایجاز مطالبی و روایاتی در نقد و نفی این پندار نقل شود.
همانگونه که میدانیم از دید علمی مغز مرکز احساسات و مبدا حرکات ارادی است . مغز به عربی "مخَِِ" یا "دماغ" خوانده میشود.


روایت اول :
الدماغ و أغشيته و الجمجمة و فائدتها
وَ لَوْ رَأَيْتَ الدِّمَاغَ إِذَا كُشِفَ عَنْهُ لَرَأَيْتَهُ قَدْ لُفَّ بِحُجُبٍ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ لِتَصُونَهُ مِنَ الْأَعْرَاضِ وَ تُمْسِكَهُ فَلَا يَضْطَرِبَ وَ لَرَأَيْتَ عَلَيْهِ الْجُمْجُمَةَ بِمَنْزِلَةِ الْبَيْضَةِ كَيْمَا تَقِيهِ هَدَّ الصَّدْمَةِ وَ الصَّكَّةِ الَّتِي رُبَّمَا وَقَعَتْ فِي الرَّأْسِ ثُمَّ قَدْ جُلِّلَتِ الْجُمْجُمَةُ بِالشَّعْرِ حَتَّى صَارَتْ بِمَنْزِلَةِ الْفَرْوِ لِلرَّأْسِ يَسْتُرُهُ مِنْ شِدَّةِ الْحَرِّ وَ الْبَرْدِ فَمَنْ حَصَّنَ الدِّمَاغَ هَذَا التَّحْصِينَ إِلَّا الَّذِي خَلَقَهُ وَ جَعَلَهُ يَنْبُوعَ الْحِسِّ وَ الْمُسْتَحِقَّ لِلْحِيطَةِ وَ الصِّيَانَةِ بِعُلُوِّ مَنْزِلَتِهِ مِنَ الْبَدَنِ وَ ارْتِفَاعِ دَرَجَتِهِ وَ خَطِيرِ مَرْتَبَتِه‏»توحيد المفضل/65 (
در اینجا ترجمه کل کتاب را بخوانید) این کتاب توسط علامه مجلسی هم ترجمه شده اینجا بخوانید
یعنی « اگر موانع كنار مى‏رفت و مغز را مى‏ديدى، در مى‏يافتى كه به حايلها و لايه‏هاى مختلف پوشيده شده تا ثابت ماند و از حوادث آسيبى نبيند. جمجمه نيز كلاه‏خودى است كه مغز را از آسيب‏پذيرى در برابر ضربه‏ها و صدمات نگاه مى‏دارد. نيز سر انسان با انبوهى از مو پوشيده شده تا پوستينى براى سر باشد و آن را از گرما و سرماى شديد حفظ كند. براستى جز كسى كه مغز را آفريده و منشأ فرماندهى احساس قرارش داده و به خاطر بلند مرتبه بودنش در بدن و حساس وخطير بودن موقعيت آن، آن را سزاوار حفظ و نگاهدارى نموده چه كسى آن را اين گونه در دژى مستحكم قرار داده است»

دوم .
«الحواس الخمس و أعمالها و ما في ذلك من الأسرار
فَلَمَّا لَمْ يَكُنْ لَهَا فِي شَيْ‏ءٍ مِنْ هَذِهِ الْأَعْضَاءِ مَوْضِعٌ كَانَ الرَّأْسُ أَسْنَى الْمَوَاضِعِ لِلْحَوَاسِّ وَ هُوَ بِمَنْزِلَةِ الصَّوْمَعَةِ لَهَا فَجَعَلَ الْحَوَاسَّ خَمْساً تَلْقَى خَمْساً لِكَيْ لَا يَفُوتَهَا شَيْ‏ءٌ مِنَ الْمَحْسُوسَاتِ فَخَلَقَ الْبَصَرَ لِيُدْرِكَ الْأَلْوَانَ فَلَوْ كَانَتِ الْأَلْوَانُ وَ لَمْ يَكُنْ بَصَرٌ يُدْرِكُهَا لَمْ تَكُنْ فِيهَا مَنْفَعَةٌ وَ خَلَقَ السَّمْعَ لِيُدْرِكَ الْأَصْوَاتَ فَلَوْ كَانَتِ الْأَصْوَاتُ وَ لَمْ يَكُنْ سَمْعٌ يُدْرِكُهَا لَمْ يَكُنْ فِيهَا إِرْبٌ وَ كَذَلِكَ سَائِرُ الْحَوَاسِّ ثُمَّ هَذَا يَرْجِعُ مُتَكَافِياً فَلَوْ كَانَ بَصَرٌ وَ لَمْ تَكُنِ الْأَلْوَانُ لَمَا كَانَ لِلْبَصَرِ مَعْنًى وَ لَوْ كَانَ سَمْعٌ وَ لَمْ تَكُنْ أَصْوَاتٌ لَمْ يَكُنْ لِلسَّمْعِ مَوْضِعٌ‏
تقدير الحواس بعضها يلقى بعضافَانْظُرْ كَيْفَ قَدَّرَ بَعْضَهَا يَلْقَى بَعْضاً فَجَعَلَ لِكُلِّ حَاسَّةٍ مَحْسُوساً يَعْمَلُ فِيهِ وَ لِكُلِّ مَحْسُوسٍ حَاسَّةً تُدْرِكُهُ وَ مَعَ هَذَا فَقَدْ جُعِلَتْ‏ا» توحيد المفضل/ 60
یعنی :
اسرار حواسّ پنجگانه‏
وقتى كه هيچ عضو ديگرى براى ديدگان جايى مناسب نبود بى‏ترديد، «سر» بهترين جايگاه حواس انسان و همانند خانه و صومعه آنهاست.
براى انسان پنج حسّ آفريده شد تا پنج محسوس را درك نمايد و از درك چيزى از محسوسات عاجز نماند. ديده آفريده شد تا رنگها و صورتها را دريابد.اگر صورتها و رنگها بودند ولى ديدگانى براى ديدنشان نمى‏بود چه سودى داشتند؟ گوش آفريده شد تا صداها را بشنود. اگر صدايى بود و گوش نبود، نيازى به آن نبود. ديگر حسها نيز اين گونه است.به عكس آن نيز صادق است، اگر ديده‏اى بود امام صورت و رنگى نبود، چه معنى داشت و يا اگر گوش بود ولى صدايى نبود گوش به چه كار مى‏آمد؟ بنگر كه چگونه تقدير شده كه هر كدام چيزى را دريابند. براى هر حسّ، محسوسى است و هر محسوس، حسّى دارد كه آن را ادراك مى‏كند. با اين همه، چيزهايى در ميان حسّ و محسوس قرار گرفته كه تنها از طريق آنها، حس صورت مى‏پذيرد؛ مانند نور و هوا. اگر نورى كه رنگ و صورت را براى ديده عيان كند نبود ديده آن را ادراك نمى‏كرد و نمى‏ديد. اگر هوايى نبود كه امواج صدا را به گوش برساند گوش نيز آن را ادراك نمى‏نمود. آيا بر كسى كه در آنچه شرح دادم، مانند آفرينش خاص حواس و محسوسات و رابطه آنها و نيز ديگر لوازم ادراك و حس، نيك تأمل و انديشه كند پوشيده مى‏ماند كه اين اعمال حكيمانه جز نتيجه هدف، تقدير و تدبير از جانب خداوند لطيف و خبير نيست؟

سوم .

«اعْرِفْ يَا مُفَضَّلُ مَا لِلْأَطْفَالِ فِي الْبُكَاءِ مِنَ الْمَنْفَعَةِ وَ اعْلَمْ أَنَّ فِي أَدْمِغَةِ الْأَطْفَالِ رُطُوبَةً إِنْ بَقِيَتْ فِيهَا أَحْدَثَتْ عَلَيْهِمْ أَحْدَاثاً جَلِيلَةً وَ عِلَلًا عَظِيمَةً مِنْ ذَهَابِ الْبَصَرِ وَ غَيْرِهِ وَ الْبُكَاءُ يُسِيلُ تِلْكَ الرُّطُوبَةَ مِنْ رُءُوسِهِمْ فَيُعْقِبُهُمْ ذَلِكَ الصِّحَّةَ فِي أَبْدَانِهِمْ وَ السَّلَامَةَ فِي أَبْصَارِهِمْ أَ فَلَيْسَ قَدْ جَازَ أَنْ يَكُونَ الطِّفْلُ يَنْتَفِعُ بِالْبُكَاء» توحید المفصل 53 (در اینجا کل کتاب را بخوانید)
« اى مفضّل! از منافع گريه كودكان نيز آگاه باش، بدان كه در مغز كودكان رطوبتى است كه اگر در آن بماند بيماريها و نارساييهاى سخت و ناگوار به او رساند؛ مانند نابينايى و جز آن. گريه آن رطوبت را از سر كودكان سرازير و بيرون مى‏كند و بدين وسيله سلامتى تن و درستى ديده ايشان را فراهم مى‏آورد. پدر و مادر از اين راز آگاه نيستند و مانع آن مى‏شوند كه كودك از گريه‏اش سود ببرد.»

روایت چهارم از کتابی دیگر

« َ قَالَ ع طَعْمُ الْمَاءِ الْحَيَاةُ وَ طَعْمُ الْخُبْزِ الْقُوَّةُ وَ ضَعْفُ الْبَدَنِ وَ قُوَّتُهُ مِنْ شَحْم الْكُلْيَتَيْنِ وَ مَوْضِعُ الْعَقْلِ الدِّمَاغُ وَ الْقَسْوَةُ وَ الرِّقَّةُ فِي الْقَلْب» تحف العقول371
یعنی «مزه و طعم آب؛ زنده بودن است، و طعم نان قدرت يافتن، و ضعف و قدرت جسم بستگى به چربى دو كليه دارد، و مكان خرد مغز است، و قساوت و نرمى در دل است»

گفتنی است کتاب نخست از کتب معتبرایست که مشهور است امام صادق انرا بر المفضل املا کرده است . تاریخ نگارش تحف العقول هم قرن 4 هجری است
 
 
اما چند حدیث خرد مثلا توصیه شده که «قال أَمِير اْمومِِين ع كُلوا الدُّبَاءَ فإِنَه يزِيدفِي الدمَاغِ وَ كانَ رَسُول اللَّه ص يعجِبه الدبَاء» یعنی کدو مغز را می افزاید (دبا نوعی کدو) ن.ک : الخصال

الأمالي للصدوقالصَّادِق عن بائِه ع قال رسول اللَّه ص استحيوا مِن اللَّه حقّ الحياء قالوا و ما نفعل يا رسول اللَّه قال فإِن كنتم فاعلين فلا يبِيبنّ أَحدكمْ إلَا و اجله بين عينيْه و ليحفظ الرَاْسَ و مَا حوى و البطن و ما وعى و ليذكرِ القبر و البِلى و من أَراد الآخرةَ فليدع زِينة الحياة الدنيا
یعنی : « از رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله كه فرمود. از خداوند آن طورى كه سزاوار حيا است حياء كنيد عرضه داشتند چكار كنيم؟ فرمود اگر ميخواهيد بايد اين طور باشيد كه شب در موقعى كه ميخوابيد مرگ را در جلو چشم خود ببينيد. و فكر و محتويات مغز را از انحراف و خيال بد حفظ نمائيد و شكم و آنچه در خود ميگيرد از حرام بازداريد و در ياد قبر و ماندن در آن و پوسيدن در قبر باشيد. و هر كس كه آخرت را ميخواهد بايد زر و زيور دنيا را رها نمايد
مكى از حضرت صادق عليه السّلام از پدرانش‏از رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله كه فرمود. از خداوند آن طورى كه سزاوار حيا است حياء كنيد عرضه داشتند چكار كنيم؟ فرمود اگر ميخواهيد بايد اين طور باشيد كه شب در موقعى كه ميخوابيد مرگ را در جلو چشم خود ببينيد. و فكر و محتويات مغز و سر [= کله] را از انحراف و خيال بد حفظ نمائيد و شكم و آنچه در خود ميگيرد از حرام بازداريد و در ياد قبر و ماندن در آن و پوسيدن در قبر باشيد. و هر كس كه آخرت را ميخواهد بايد زر و زيور دنيا را رها نمايد»
در این حدیث هم که « راس» به معنای سر هست تاکید شده که خیالات و افکار در کله یا مغز است

چند نکته دیگر :
 
۱-مرکز انگاری قلب در ادبیات امروزین همه فرهنگها و زبانها و دایره المعارفها وجود دارد. مسلم است وقتی مکررا در روز تکرار میکنیم :
« دلم (= قلبم) شکست[مغزم شکست] یا احساس دل تنگی میکنم یا دلم برات تنگ شده یا خوش قلبی یا سنگ دلی ، دلم فلان چیز رو میخواد[مغز] ، حرفها رو تو دلم نگه داشتم [ سینه] ، تو تو قلبم (=دلم) جا داری و ... » هرگز معنای  قلب و ان عضو گوشتی صنوبری مد نظر نیست بلکه بمعنای « قلب و روح» یا « جان و روح  » منظور است و در اینرابطه بکار میرود.
 
بنظر میرسد علت اینکه در میان این همه الفاظ در همه فرهنگها ، لفظ «قلب»برای کنایه آوردن از روح، انتخاب شده، این است که قلب صنوبری در انظار مردم مظهر حیات محسوب میشود، چون مردم با کار کردن قلب و توقف آن زنده و مرده را از هم تمیز میدهند در چین تعادل نبض و ضربان قلب و تندی آن در بیشتر اوقات نشانه صحت و بیماری است و اثرات روحی هر حادثه در نخستین مرحله در قلب ظاهر میشود، از این لحاظ کلمه‏ای که برای عضوی تعیین شده که آثار ظاهری حیات در آن بیشتر محسوس است درباره روح و نفس و عقل بکار میبرند

از تعابیر قران نیز چنین برمی اید که منظور از قلب همین معنی است ، و قرائن و شواهد قرانی گواه این مدعاست :

الف- معنای عقل

قرآن پس از آنکه اوضاع روز رستاخیز را بیان میکند چنین میفرماید:
ان فی ذلک لذکری لمن کان له قلب.(ق.37)
«در آنچه گفته شد برای کسانی که قلب دارند تذکری است»
ناگفته پیدا است که قرآن مجید جریان روز قیامت را برای اشخاصی وسیله تذکر دانسته است که دارای قلب باشند اگر مقصود از قلب همان عضو خاص باشد این عبارت صحیح نخواهد بود زیرا همه مردم دارای این عضو خاص هستند، ناچار باید گفت منظور همان عقل است.
ب - معنای روح و قلب

قرآن قلب را مرکز یک رشته صفات و روحیات خاص معرفی میکند که بطور مسلم مربوط باین قلب مادی نیست بلکه از اوصاف همان روح انسانی است:
مثلاً بعضی از قلب‏ها را "قسی" و بعضی دیگر را بیمار، و گاهی نابینا مهر خورده، و بسته شده، معرفی مینماید، قرآن قلب را مرکز طهارت و ایمان، تاریکی و کفر، وسیله کسب سعادت و شقاوت قلمداد میکند، و نجات و سعادت را به قلب سالم اختصاص میدهد. بنگرید به : بقره 7، 10، 74 - 225 + شعراء 89 + احزاب 53 + حجرات 14
بدیهی است این اوصاف و حالات، از صفات روح انسان است، زیرا قساوت و سنگدلی و بیماری و نابینائی در این قلب مادی متصور نیست، اینها نشانه خوبی است که مراد از قلب همان روح است که در عرف مردم نیز در این معنی به کار برده میشود.
بنابراین منظور از تعبیرات قران از کنایه از روح و عقل است
قلبی که در سینه قرار گرفته است، در اصطلاح قرآن و تعبیرات معمولی کنایه از روح و عقل است و علت این تعبیر همان ارتباط زیاد قلب صنوبری با روح،و ظهور با روح، و ظهور و انعکاس حالات روحی و حیات و مرگ در قلب میباشد. قرآن نه تنها" قلب" را کنایه از عقل و روح میگیرد بلکه گاهی لفظ "صدر" (سینه) را نیز در این مورد به کار میبرد آنجا میفرماید: آیا سینه تو را وسیع نساختیم[ن.ک:انشراح1]
یا کسی را که خدا بخواهد هدایت کند سینه‏اش را برای قبول اسلام وسیع میسازد، بدیهی است سینه معمولی انسان هرگز با قبول و عدم قبول اسلام گشاد و تنگ نمیشود بلکه کنایه از همان توسعه و بزرگی روح است ولی از آنجا که محیط سینه، مرکز ظهور انعکاسهای حیاتی است از این نظر، با جمله یاد شده تعبیر میآورند.
۲- اکبر گنجی به نظر برخی مفسران در تفسیر ۱ ایه از قران استناد جسته است برای مثال از نظر بیضاوی در تفسیر ۱ ایه از قران مدد جسته (مغالطه توسل به مرجع و ) اما باید گفت  هرچند بیضاوی بیان داشته  « مفهومی لاتجویز گفته است » اما در جایی دیگر و در تفسیر ایه ای دیگر بیان میکند :
در تفسیر این ایات « عراء (193- 194) فرو آوردش روح الامين* بر دلت (بر قلب) تا باشى از بيم دهان.  2- النجم (5- 9) آموختش سخت نيرو* نيرومندى كه استوار شد* و او در بالاترين افق بود* سپس نزديك شد و آويزان گرديد* و شد چون دو سوى كمان يا نزديكتر. 3- التكوير (19- 24) راستى كه آن گفته فرستاده ارجمنديست* نيرودار نزد صاحب عرش پايدار* مطاع سپس امين* و نيست يار شما ديوانه* و البته او را در افقى روشن ديد* و او دريغمند نيست بر غيب»
بيضاوى در همان تفسیر (ج 2 ص 188) میگوید: اگر مقصود از دل روح است بجا است و اگر عضو مخصوص است براى اينست كه معانى روحانيه نخست بروح فرو شوند و آنگه منتقل بدل شوند بواسطه وابستگى آنها با هم و آنگه بمغز برآيند، و در لوح خيال نقش بندند، و روح الامين جبرئيل است كه امين بر وحى است «تا باشى از بيم دهنده‏ها» كه عذاب مخالفانست.

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 10:53  توسط محمدمهدی جوکار mmj  | 

دکتر محمد بیومی مهران/۱/۱۳۲-۱۴۶:

.... از زبان قرآن بخوانیم : « ابراهیم گفت : من به سوی پروردگار خویش میروم، او مرا راه خواهد نمود ، گفت پروردگارا ، فرزندی درست کار و شایسته به من ببخش، و ما نیز به پسری بردبار مژده اش دادیم، و چون پسر برومند و کاری شد ، پدر اورا گفت : پسرم ، من در خواب می بینم که تورا سر می برم، ببین نظرت چیست ؟ پسر گفت : پدر جان آنچه را فرمانی می یابی انجام بده که مرا اگر خدا بخواهد از بردباران خواهی یافت. چون پدر و پسر هردو از در تسلیم درآمدند و پدر سر پسر را برای بریدن بر زمین نهاد ، او را آواز دردادیم  که ای ابراهیم! فرمانی را که به خواب یافته بودی به راستی و درستی به کار بستی [اینک دست نگهدار] که ما اینگونه ، نیکوکاران را پاداش می دهیم، همانا که این رویداد آزمونی آشکار است. و قربانی بزرگ و بشکوهی را جایگزین قربانی او کردیم و [این سنت را به نام و یاد او ] در میان آیندگان پایدار ساختیم ، سلام بر ابراهیم. ما این گونه نیکو کاران را پاداش می دهیم . همانا که او از بندگان مومن ما بود و اروا به اسحاق که از پیامبران شایسته بوده مژده دادیم»[10]

در اینجا این پرسش پیش می آیدکه قربانی کدام یکی از دو پسر ابراهیم است، اسماعیل یا اسحاق؟ پرسشی که از دیرباز تا کنون بر سر پاسخ آن ، بیان مسلمانان از یک سو و یهودیان و نصارا از سوی دیگر ، بحث ها یی بوده است، افزون براینکه داستان ذبیح نزد یهودیان از گونه ای دیگر است. و ما اینک می کوشیم تا دیدگاه های گوناگون را در اینباره  به پژوهش گذاریم:


ادامه مطلب
  نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 12:59  توسط محمدمهدی جوکار mmj  | 

داستان ذبیح و قربانی کردن انسان

قربانی کردن انسان برای خدایان و هنگام دفن پادشاهان، چیزی است که در پاره ای از جوامع خاور نزدیک ، در روزگاران کهن رایج بوده است ، و حفریات «اور» در سومر نشان گر کهن بودن این آیین است . این حفریات نشان میدهد که پادشاهان همراه با وزیران و درباریان خویش دفن میشده اند. آن هم گویا به اختیار خود آنان، و نه از روی زور و اجبار، زیرا در جنازه های آنان نشانی از کشتن ، سر بریدن ، خفه کردن ، زدن سخت و .. دیده نمی شود که بگوییم آنها را با زور کشته و همراه پادشاه دفن کرده اند. از اینجاست که « سرلئونارد وولی » بر این است که انان به اختیار دارویی زهرناک می نوشیده اند و بی درد می مرده اند. چه باور داشته اند که پس از مرگ در اسمان ها زندگی تازه ای را همانند زندگی زمینی خویش با اربارن  خود خواهند داشت . از سوی دیگر در پاره ای از مهرهای گلین کشف شده ، تصویرهایی دیده میشود از انسان هایی که صورتک هایی (= ماسک هایی) همانند سر حیوان بر چهره دارند، و پژوهشگران می پندارند ک اینها یکی از آیین هایی بوده که هنگام قربانی های نمادین در جشن های همگانی، به ویژه جشن آغاز سال، انجام میگرفته است.[1]

مقبرۀ «زفاحعبی»، فرمانروای مصری در کرمۀ سودان، در روزگار داوزدهمین سلسله (1991-1786ق.م) که بیش از 200 نفر از یاران و خادمان او قربانی شده و در دالانی که به قبر او می انجامد ، دفن شده اند، نشان میدهد که این آیین در مصر نیز رایج بوده است گفتنی است که گویا آیین قربانی در مصر، پیش از روزگار سلسله ها و چه بسا حتی در نخستین سلسله، رایج بوده و بعدها از میان رفته است.[2]

در کنعان و فینیقیه نیز کم و بیش همین گونه بوده است و استخوان های کودکان دفن شده در حالتی ویژه زیر پایه های خانه ها که در حفریات «جارز» به دست آمده ، نشان می دهد قربانی کردن کودکان نوباوه در میان آنان شیوه ای رایج و پذیرفته بوده است . شیوه ای که تا روزگاران نزدیک در میان فینیقی ها انجام میشده است و به گزارش «فیلون»، آنان به هنگام پیش آمدن رویدادها و حوادث سخت و سنگین برای دور کردن خطر و بلا از خویش، عزیزترین پسران خویش را قربانی می کرده اند.[3] این شیوه در میان موآبی ها نیز رایج بوده است ، به گزارش تورات «میشع» فرمانروای موآب، پسر نوباوۀ خویش را برای خدای خورشید قربانی کرد تا از خطر نیروهای اسرائیلی و یهودی که اورا فراگرفته بودند ، رها شود.[4] حفریات «ام تار» در ابو ظبی نیز گورهای مشترکی را نشان میدهد با انبوهی از معبدها و قربانگاه های بزرگ ؛ و بودن این قربانگاه ها گرداگرد دیوار بیرونی یک گور، نشانگر مراسم قربانی هایی است که همراه با خاک سپاری انجام می گرفته است، زیرا جنازه های قربانیان را بیرون از گور کسی که قربانی ها برای او بوده ، جای می داده اند.[5]

اینجاست که به گمان من ، ارزش و اهمیت داستان اسماعیل ذبیح(ع) – داستان انسانی که قرار بود قربانی شود، اما گوسفندی جایگزین آن شد – در تاریخ انسان  آشکار میشود. زیرا قربانی کردن دو روی و دوسوی دارد، از یک روی نشانگر ددمنشی و سنگ دلی کسانی است که از قربانی کردن و سربریدن انسان ها پروایی ندارند؛ و از سوی دیگر نمایشگر پاک بازی و آرمانگرایی کسانی است که از ایثار و نثار جان خویش باکی ندارند، اما هرگز دست به ریختن به خون دیگران نمی آلایند.[6] و از آنجا که پیامبران همواره سرمشق هاس نیکویی برای آدمیان در عرصه های گوناگون زندگی هستند ، در این نمونۀ ویژه نیز خداوند خواست تا داستان قرانی را چونان سرمشقی نیکو و نمونه ای نمادین برای نمایش یکی از برترین جلوه های ایمان و ایثار در تاریخ انسان پیش چشم دیگران بگذارد، به گونه ای که هم ارزش های انسانی آن را پاس دارد و هم راه را بر سنت سیاه و ددمنشانه قربانی کردن انسان ها بربندد.

برای نشان دادن این دو چهرۀ قربانی بود که از یک سو ابراهیم را به قربانی کردن اسماعیل فرمان داد و از سوی دیگر هنگام انجام دادن فرمان ، گوسفندی را جایگزین کرد. اینها نشان می دهد که داستان قربانی اسماعیل با آیین قربانی کردن انسان ها، که پاره ای از جوامع خاور نزدیک رایج است ، پیوندی آشکار و محکم داشته و شیوه و زمینه ای هدایت گرانه بوده است برای دگرگون سازی قربانی انسانی به قربانی حیوانی.[7] (تا اینجا برگرفته از کتاب "بررسی تاریخی قصص قران:محمد بیومی مهران" 1/147-149)

در فضیلتها و توصیه های اینروز از قران و روایات معصومین  بشنویم :

« گوشتهای قربانی ، نیز خون هایشان هرگز به خدا نمی رسد انچه به خدا میرسد پارسایی و تقوای شماست»حج37 «از قربانی ها بخورید و به تهیدستان و فقیران و بیچیزان از انها بخورانید» حج28

 اگر مردم میدانشتند که قربانی در روز عید اضحی چه اجری دارد وام میگرفتند و قربانی میکردند . نیز روایت است که ام سلمه به پیامبر عرض کرد : ای رسول خدا عید اضحی می اید و من چزی ندارم که قربانی کنم اجازه می فرمائید وام بستانم و قربانی کنم؟ فرمود وام بستان و قربانی کن زیرا این وامی است که ادا می شود (بحار 99/296)

و برای مصرف گوشت قربانی  از پیامبر اسلام (ص) و دیگر معصومین  چنین ارج نهاده شده  و توصیه گشته  است : هیچ عملی در روز عید قربان بهتر از ان نباشد که حونی به عنوان قربانی ریحته شود و گامی در راه احسان به پدر و مادر و رفتن به دیدار خویی که ز تو گسیخته باشد براشته شود که از خود گذشتگی کنی و به اشتی وسلام به وی پیشی گیری و از گوشت قربانی خود به همسایگان و مستمندان و یتیمان اطعام دهی و به ملاقات اسیران روی . و در روایتی دیگر همین مضمون بدین صورت امده که خداوند روز اضحی را عید قرار داد تا فقرا گوشت  به دستشان رسد پس به انها گوشت بخوارنید.

-------------------------------------------------------

1-      عباس عقاد172 + L.Woolley, Ur of the Chaldees, Excavations at Ur,1963 ; Hooke,.

2-      احمد فخری، مصر الفرعونیه320.

3-      ج کانتنو ، الحضاراه الفینیقیه145.

4-      سفردوم پادشاهان3:27.

5-      G.Bibby,p212 ; K.Thorvidsen,p217.

6-      عباس عقاد218-219.

7-      رشید ناضوری 174.

 

  نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 1:8  توسط محمدمهدی جوکار mmj  | 

 

نکات باستانشناسی درباره داستان یوسف , شامل : قحطی . ماندگاری بنی اسرائیل در سرزمین جوشن و روزگار یوسف را در ادرس زیر دانلود کنید(حتما بخوانید):

http://www.4shared.com/file/143938774/9e44e798/history-jj.html

 

داستان یوسف در آیات قرآن و روایات تورات

1 . درآمد

ناگفته پیداست که هیچ شگفتی ندارد اگر داستانهای تورات با داستانهای قرآن ، همانندی هایی – اگرچه اندک – داشته باشد ، زیرا تورات در اصل کتابی مقدس بوده است ، و اسلام نیز موسی را فرستاده ، پیامبر و همسخن (= کلیم) خدا میداند ؛ و بی هیچ پنهان گویی و پرده پوشی بر اینست که از سوی خدا صحف و نوشته هایی بر او فرود آمد [1] و تورات بدو نازل شده است. [2] البته تورانی که به زودی دستانی آلوده بدان دست درازی کردند و دست کاریها و گرگونی ها در آن روا داشتند و آنرا آنچنان که خود می خواستند ، هماهنگ با اندیشه ها و نقشه های خویش بازسازی و باز نویسی کردند ، و پس از این همه دست کاری و دگرگونی و تحریف و تغییر آنرا همان توراتی وانمودند که خداوند بر موسی فرو فرستاده است [3] : « بس گزاف و گران است سخنی که از دهانشان بیرون می آید ،جز دروغ و دغل چیزی نمی گویند »


ادامه مطلب
  نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 5:7  توسط محمدمهدی جوکار mmj  | 

 

 لینک مرتبط با مبحث ذیل « قران بعنوان منبعی تاریخی  »

 

- داستان های قرآنی و تورات

سخن گروهی از خاورپژوهان نیز که گفته اند : « داستان های قرآنی بیشتر ، از تورات و انجیل گرفته شده است» [1] درست نیست


ادامه مطلب
  نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 19:6  توسط محمدمهدی جوکار mmj  | 

دیر زمانی است که  دشمنان غربی اسلام  پیدا و پنهان  از هر راه و روشی به مقابله با اسلام برخاسته اند  و گاه این  سیرت پلید را تا بدانجا رساندند که بر پیامبر بزرگ اسلام  اهانت ها و توهینها روا داشتند و افسانه های بیشماری بربافتند. هرچند اینان در برابر زیبایی و شکوه  اسلام  هر ترفند و روشی را بکار برده اند و میبرند  اما این نتنها از عظمت اسلام نکاست و نمی کاهد  بلکه باعث  سربلندی و پیشرفت روز افزون اسلام در مغرب زمین نیز شده است. 

در این قسمت از سلسله مباحث  « سنجش داستانهای  کتاب مقدس با قران کریم» لازم می بینم که  به شبهات  پاسخ  گفته شود و در اخر این بخش نیز اعتراف یکی از خاور پژوهان را دراینباب از نظر میگذارنیم .

لازم به یاد اوری است که جز این قسمت – قسمت اول – این سلسه مباحث ، مابقی این گفتمان را بطور تام از کتاب ارزنده بررسی تاریخی قصص قران بهره جسته ایم.

شباهت و همسویی  ادیان توحیدی

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 1:45  توسط محمدمهدی جوکار mmj  | 

بسیار مشاهده میشود که برخی بدنبال تحقق پاره ای از اهداف و یا غرایض شخصی و یا حتی برای نقد اسلام به  احادیثی  استناد میجویند  که حقا برخی از  این احادیث مجعول در ذات خویش گستاخی مغرضان و گمراهی مومنان را سبب میشود . از اینرو  پیرو مباحث قبلی مناسب دیدم   کتاب ارزشمند " نقد کتب حدیث " را در این دفتر برای "دانلود" معرفی کنم .

درباب احادیث ضعیف و ساختگی دانشمندان اسلامی هریک به فراخور توان رساله ای در اینباره نگاشته اند یا در ضمن اثار  خویش برخی از احادیث را  به نقد گذارده اند .

علامه طباطبایی در کتاب ظهور شیعه مینویسد : < ولی چنانکه تذکر دادیم ، نبودن روح تحقیق در عامۀ صحابه از یکطرف ، و ممنوع بودن بحث و انتقاد در معارف دینی از یک طرف ، و قدغن نمودن مقام خلافت ( که مفترض الطاعه شمرده میشد ) از کتاب و تالیف از طرف دیگر ، و پیدا شدن یک عدۀ  قابل توجهی از ظاهر الاسلامهای اسرائیلی ، که اخبار و معارف انبیای سلف را انطور که دلشان میخواست نقل میکردند ، از طرف دیگر و اقبال بیرون از حد و اندازه مسلمین به حدیث و نقل ان ، و محدثین ان که طبعا جمعی از جاه طلبان و سود پرستان را برای کسب امتیازات اجتماعی تطمیع نموده ، و وارد میکرد که از هر مصدری باشد و به هر مفهومی که باشد حدیث تهیه کنند یا طبق تمایلات و مقاصد  سران امور و متنفذین وقت ، حدیث جعل کرده و بازاری گرم کنند . از طرف دیگر اینها اینها عواملی بودند که حدیث را از ارش واقعی انداختند زیرا اولا : یک رشته احادیث مجعوله یا ضعیفه جز احادیث مقبوله شمرده شد و خرافات بسیاری داخل معارف اسلامی گردید...... و راستی داستانها و مطالبی در میان احادیث پیدا می شود که هیچ عقل سلیمی نمی تواند بپذیرد ...و ثانیا در اثر ممنو بودن کتابت و تالیف کمیت قابل توجهی از حدیث بدست فراموشی سژرده شد و مقدار زیادی  را نیز که موافق امیال حکومتهای وقت نبود .... > ص ۲۶

< از این رو در طول سده ی اول و دوم هجری میلیونها حدیث ، روایت و قطعه ی تاریخی در سیره و سنت رسول ساخته شد > ن.ک . اسلام و ایران /۹۹ ------> مجموع تقریبی احادیث جعلی شناخته شده چهار میلیون براورد شده است . ن.ک . الغدیر جلد ۵ و ۷ و ۸ --- > اسلام و ایران . ترجمه الغدیر جلد ۵ (و..) در در این ادرس  بخوانید .

جدید  . توضیحی درباره علم حدیث : « گفتنی است که مسلمانان با دقت تمام به تدوین حدیث همت گماشتند به طور ی که احادیث به شیوه زنجیره حافظان یا انچه که " سند یا اسناد" نام گرفته نقل و روایت میشد . تانکه ژایان زنجیره راویان پیامبر یا یکی از صحابه یا یکی از تابعین و یا تابعان تابعان بپیوندد.افزون براین با دقت و درایت راویان را از دیدگاه میزان اعتباری که میتوان به سخن انها داد ارزیابی میکردند در نتیجه کسانی را میپذیرفتند (= تعدیل) و کسانی را نمی پذیرفتند (=جرح) و انان را در پایه های گوناگونی از وثاقت و اعتبار درجه بندی می کردند - البته به گزارشش مسلم در دیباچه صحیح مسلمین درباره سند احادیص پرس و جو نمی کردند اما وقتی فتنه ای پیش می امد میگفتند : "راویان حدیث را نام ببرید" و چنین بود که در فرهنگ اسلامی ِ دانشی ویژه و فنی جداگانه ای پدید امد به نام "جرح و تعدیل" . که بی تردید یکی از مهمترین زمینه های پدید امدن این دانش پیدایی دروغ گویان و هوسبازانی بود که با انگیزه ها و گرایش های گوناگون دست به حدیث سازی « وضع» زدند.... -----> (پاورقی) حدیث سازی یعنی نسبت دادن ساخته ها بر پیامبر در پایانه های روزگار عثمان و فتنه قتل او را پی داشت اغاز شد و با انگیزه های گوناگونی روز به روز به گسترش نهاد . بزرگترین این انگیزها عبارتند : ۱- درگیری ها و اختلاف نظرهای سیاسی ۲- تاثیر اصول و فروع مذهبی خاص ۳- مسلمان نمایی منافقانه و غرض ورزانه  زندیقیان و بی دینان که به این شیوه می خواستندمیان مسلمین پراکندگی اسیب زنند ۴- روی کرد افراطی کسانی به زهد و عبادت ..۵- گرایش تعصب امیز قبیله ای نژادی و..۶- نزدیکی به مراکز قدرت و تقرب نزد شاهان و امیران ۷- راضی سازی و سرگرم سازی مردم و خود را نزد انان جا زدن. ۸- گرم ساززی مجلس سخنرانی از سوی انان که جز به گریاندن مردم و گرم ساختن  مجلس خود نمی اندییدن ۹- شیفتگی کسانی به اینکه حدیث های گفت و کیمیایی گزارش کنند ۱۰ - برسازی برای بهره گیری در طرح فتاوی ۱۱- گونه ای خوراک یا پوشاک را رواج دادن ۱۲- بی دقتی فراموشکاری و بیماری راوی بویزه در پیری ۱۳ - تبلیغ برخی از کارهای بیخیال خود پسندیده از سوی دین نشناسان... »( در اینباره بنگرید به : سیوطی .اللالی المصنوعه فی الاحادیث الموضوعه ۲/۲۳۲-۳۴۶ ِ الباعث الحیث ۸۲و۸۶و ۹۳-۹۴ .. ابن تیمیه ِ اقتضا الصراط المستقیم ۲۰۸ و رساله توحید۷-۸ + تاریخ بغداد ۵/۳۰۸ و ۱۳/۳۳۵ + مجله المنار ۲۷/۷۴۷-۷۵۴ + ابن حجر لسان المیزان ۱/۱۳و۵/۷ و فتح الباری ۱/۱۶۱ + ذهبی . میزان الاعتدال ۳/۳۳۸-۴۳۰ + ابن جوزی . الموضوعات ۱/۴۲ و برای دیدن نمونه ای از احادیث ساختگی بنگرید به : الحدیث و المحدثون+ تنزیه الشریع ابن عراق + الاصابه قی تمز الصحابه + الفوائد الموضوعه فی الاحادیث الموضوعه + الستیعاب فی معرقه الاصحاب ) --------> بررسی تاریخی قصص قران. محمد بیومی مهران ۸۱-۸۲

 

دانلود نقد کتب حدیث

شامل :پيشگفتار. فصل1:اخباري که برجعل حديث گواهي مي‌دهند 11.فصل2: گواهي بزرگان اماميه دربارة احاديث ساختگي۱۷. فصل 3: انگيزه‌هاي جعل حديث23. فصل 4: شيخ کليني و کتاب کافي 33. فصل 5: نقد احاديث شيخ کليني 39.فصل 6: شيخ صدوق وکتابهايش57.فصل 7: نقد احاديث شيخ صدوق61.فصل 8: محمّد باقر مجلسي و آثار وي75.فصل 9: نقد آثار مجلسي81.فصل 10: حُرّ عامِلي و آثار وي 101.فصل 11: نقد احاديث وسائل الشيعه105.فصل 12: نقد احاديث تفسيري 117.فصل 13: نقد کتب دعا و زيارت 149. فصل14: احاديث ساختگي وشناخت آنها165.منابع  173

 لینک دانلود :

Download Link : http://parsaspace.com/files/7169214884/?c=896
یا

http://parsaspace.com/files/7169214884/nghde-kotobe-hadith-Ebook.zip.html

****

لینک قدیمی زیر ف+ی+لتر شده است

 

http://www.4shared.com/file/124258913/baabcadd/naghde_kotobe_hadis.html 

  نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 7:58  توسط محمدمهدی جوکار mmj  | 

( بادرود به همه دوستان و پوزش از غیبت چند ماهه، از چند هفته پیش قصد داشتم  یا مطلبی کامل درباره تجربه نزدیک به مرگ و یا معرفی و دانلود یک کتاب درباره مارکسیسم مطلبی  ارسال کنم که خلاصه هم از این ماندیم و هم ازان)

سیره عملی زنان شایسته در صدر اسلام:

یکی دیگر از زنان که نامش در تاریخ به نیکویی ثبت شده است سوده بنت عماره است او یکی از  زنان عاقله و شایسته و رشیده ای است که  به نزد معاویه رفت و به شایستگی وی را پاسخ گفت  انچنانکه اورده اند وی روزی پس از شهادت امیرالمونین (ع) بنزد معاویه رفت که از گماشته اش در عراق شکایت کند ، و چون چشم معاویه به سوده افتاد  با عتاب و حطاب سوده پرداخت و چنین میگفت که تو ان زن بودی که در صفین مردم را علیه من و لشکرم میشوراندی و تحریک میکردی و فصلی در اینباب سخن راند و سپس به سوده گفت برای چه کار بدینجا امده ای ؟ سوده گفت : ای معاویه تو به پیشگاه خداوند در امر رعیت مسئوولی ، همواره گماشتگانت به اتکاء بقدرت تو بما ظلم روا میدارند و هرچه از دستشان برمی اید از تجاوز و ستم روا دریغ نمی دارند و اکنون " بسربن ارطاة" آمده مردانمان ر بقتل رسانده واموالمان را بتاراج میبرد ، و اگر نه این بود که رعیت میباید تسلین حکومت خویش باشد قبیله همدان در برابرش ناتوان نبودند، اکنون اگر او را از کار برکنار کنی ما سپاسگذار تو باشیم و گرنه به شورش و مخالفت دست زنیم . معاویه گفت : پس مرا به قبیله همدان تهدید میکنی؟! هم اکنون ترا بر شتری بد راه و خشن سوار کنم و بنزد او (بسربن ارطاه) بفرستم که هرچه خواهد با تو بکند . سوده چون چنین شنید لختی سر بزیر افکند و سپس این دو بیت شعر بگفت :

صلی الاله علی روح تضمّنها @ قبر فاصبح فیه العدل مدفونا

قدحالف الحق لایبغی به بدلا @ فصاربالحق والایمان مقرونا(درود خدا بران روان باد که قبر وی را به اغوش کشید و عدالت نیز با او در قبر مدفون گشت انچنان وی با حق پیمان بسته بود که هرگز به خود اجازه نمیداد حق بچیزی عوض کد پس حق و ایمان هماره ملازم او بودند)

معاویه چون شنید گفت او که بود ؟ سود گفت او بخدا سوگند امیرالمونین علی بود ، روزی بمنظور شکایت یکی از عمّالش بنزد او رفتم و جون وارد شدم وی مشغول نماز بود ف محض اینکه از نماز فراغ شد بمن سلام نمود ، بسیار محبت و لطف ابراز کرد و فرمود کاری داری؟  گفتم اری فلان عامل تو در امر گرفتن زکاة  بما ظلم میکند و شرحی در اینباره با او دردو دل کردم. علی چون سخنان مرا شنید و دانست من راست میگویم ، شروع به گریه کردن نمود و گفت ک خداوندا تو خود گواه منی که من به اینها نگفته بودم به مردم ستم کنند انگاه قطعه پوستی از جیب خود بدر اورد و در ان نوشت ( بسم الله الرحمن الرحیم، قدجائتکم بیّنه من ربکم فاوفوا الکیل و المیزان و لاتبخسو النای اشیائهم ولاتفسدوا فیالارض بعد اصلاحها ذلکم خیرلکم ان کنتم مومنین)  به محض خواندن این نامه دست از کار و ماموریتت بردار و اموالی را که فراهم کرده ای حفظ کن، تا کسی که کار از تو تحویل بگیرد به تو برسد والسلام. انگاه نامه را به من داد و بخدا قسم وی انقدر  در این امر شتابزده بود که حتی فرصت اینکه نامه را مهر زند یا ان را در پاکتی نهد نداشت من نامه را بحامل دادادم واو را از کار برکنار شد.

معاویه چون شنید بدستیاران خود گفت : انچه سود میخواهد برایش بنویسید و او را راضی به وطنش برگردانید (بحار41/119)

جنگ حنین و ام سلیم : « ابن اسحاق گوید : پیمبر ام سلیم بن ملحان را دید که با شوهر خود ابوطلحه بود وحله ای به کمر خود بسته بود و درحالیکه عبدالله  را بار داشت و شتر ابوطلحه را میکشید و ترس داشت که شتر براوچیره شود و سرانرا نزدیک اورده و دست در حلقه ی مهار و بینی ان کرده بود . پیمبر (چون بدید) گفت : این ام سلیم است ؟ ام سلیم گفت : بله پدر و مادرم به فدایت ، این کسان که از پیش تو فرار میکنند مانند انها که باتو جنگ میکنند بکش که در خور کشتن هستند» پیمبرگفت با اینکه خداوند کاری بسازد!خنجری به دست ام سلیم بود که ابوطلحه گفت این چیست که همراه داری؟ ام سلیم گفت : خنجری که اورده ام تا اگر بکی از مشرکان نزدیک من اید شکمش را با ان بدرم . ابوطلحه گفت ای پیامبر میشنوی ام سلیم چه میگوید!

در ادامه مطلب  ذکر و بررسی احادیثی در ستایش و نکوهش  زنان  :


ادامه مطلب
  نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 21:12  توسط محمدمهدی جوکار mmj  | 
نقد آثار خاورشناسان ( شامل نقد آثار بیست تن از خاورشناسان نامدار درباره سیره پیامبر اسلام و مسلمانان در صدر اسلام)
کتابی بسیار مفید برای شناخت اسلام و نیز پاسخ به شبهات

شامل مطالب زیر : پیشگفتار ؛
1- ادوارد براون، خاورشناس انگلیسی؛2- کارل بروکلمن، خاورشناس المانی ؛
3- لوئی ماسینسون، خاورشناس فرانسوی ؛4- رینولد نیکلسون ، خاورشناس انگلیسی؛
5- تئودر نولدکه ، خاورشناس آلمانی؛6- ایلیا پاولویچ پطروشفسکی ، خاورشناس روسی ؛
7- توماس آرنولد ، خاورشناس انگلیسی ؛ 8- هانری کربن، خاورشناس فرانسوی ؛
9- ایگناتس گلدزیهر، خاورشناس مجارستانی ؛10- رژی بلاشر، خاورشناس فرانسوی ؛
11- آرتور جان آربری ، خاورشناس انگلیسی ؛ 12- رینهارت دُزی ، خاورشناس هلندی ؛
13- هامیلتون گیب ، خاورشناس اسکاتلندی ؛14- یوگنی برتلس ، خاورشناس روسی ؛
15- مونتگمری وات ، خاورشناس انگلیسی ؛16- هانری لائوست ، خاورشناس فرانسوی ؛
17- ویلفرد کنت ول اسمیت، خاورشناس انگلیسی ؛18- هانری لامنس ، خاورشناس بلژیکی ؛
19- ریچارد بولت ، خاورشناس آمریکایی ؛20- ژزف شاخت ، خاورشناس آلمانی

نقد دایره المعارف اسلامی چاپ اروپا : 1- اسلام و مکارم اخلاق 2- اذان و وحی 3- یعقوب نوادۀ ابراهیم 4- خطای بروکلمان درباره باقلانی 5- بهاییگری ، مذهبی التقاطی 6- تأویل قرانی و معنای آن 7- تمیم الدّاری ، افسانه یا حقیقت ؟ 8- آزادی زن در جاهلیت 9- خطا درباره نماز چمعه 10- پیمان صلح حدیبیه .

لینک دانلود


http://www.4shared.com/file/77992303...ified=3e8ac81d

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 9:32  توسط محمدمهدی جوکار mmj  | 

احتمالا دوستان  مطالبی با متن فارسی  ، درباره  عبور موسی (ع) از دریا در وبلاگ های مذهبی دیده اند ، گفتنی است بیش از ۴۰ سایت مرجع انگلیسی این مطلب رو بطور کامل و همراه با فیلم  گزارش کرده اند . (کافی است که در اینترنت به انگلیسی سرچ کنید)

« و دریا را  به آرامی ترک کن آنها لشکری هستند که غرق خواهند شد.»  دخان ۲۵

در روایات امده  که :"فرعون وقتی که دریا را آنگونه دید به هامان گفت دریا از ترس ما اینگونه شکافته است"

« و در حقیقت به موسی وحی کردیم که : بندگانم را شبانه ببر ، و راهی خشک در دریا برای انان بازکن که نه از فرا رسیدن [دشمن] بترسی و نه [از غرق شدن] بیمناک باشی » طه 77

گزارش و انتشار یافته های تاریخی رو میتوانید در  سایت  زیر  همراه با  " فیلم مطلب " (از یوتوب) و عکس های ماهواره ای ( اکتبر ۲۰۰۵) و  تو ضیحات کامل در سایت زیر ببینید :

http://www.arkdiscovery.com/red_sea_crossing.htm

و

http://www.arkdiscovery.com/redsea2.htm

این سایت هم  یافته ها و کشفیات دیگر رونی وایت رو ذکر کرده است ( به همراه  یافته های باستانشناسی دیگر باستانشناسان) :

http://fkf.net/RonWyatt/ylitys/index.html

و این دو سایت

http://bibleprobe.com/exodus.htm

 و

http://www.wyattarchaeology.com/red_sea.htm

جدید : نکات باستانشناسی در باره موسی و داستان خروج  :


ادامه مطلب
  نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 14:48  توسط محمدمهدی جوکار mmj  | 

ژن خداشناسی ؟

Is God in Our Genes

 

مندرج در مجله تایم مورخ 25 اکتبر 2004

(تــــایم : متن انگلیسی )

مترجم : فرهاد بهبهانی


ادامه مطلب
  نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 17:14  توسط محمدمهدی جوکار mmj  | 

خلاصه و نتیجه

اشتباه بسیاری از خداشناسان، به ویژه از لایب نیتس به بعد، ریختن برهان جهان شناختی در قالب محتوای ضرورت منطقی است که مبتنی بر اصل دلیل کافی است. چنین قالبی نهایتاً به تناقضات و بی اعتبار شدن برهان خواهد انجامید. در مقابل چنین روشی ، ما تلاش کردیم برهان را که با شروع از وجود محدود و با استفاده از اصل علیت وجودی که نهایتاً  به علت نامحدود هر وجودی منجر می شود دوباره مورد ارزیابی قرار دهیم . بدیت ترتیب، نتیجه عقلاً گریزناپذیر نیست. اما بنابر آنچه مستدل ساختیم وجوداً انکارناپذیر است. خلاصه آنکه، اگر موجودی متناهی وجود داشته باشد، در نتیجه، موجودی نامتناهی نیز به عنوان مبنای بالفعل و ضروری موجود متناهی وجود خواهد داشت.

چند کلمه پایانی نیز باید افزود. وجود خداوند از برهان جهان شناختی نتیجه نمی شود. آنچه از این برهان نتیجه می شود یک حقیقت است یعنی ، بیانی دربارۀ وجود خداوند. براهین خداشناسی مبنایی برای وجود خداوند نیستند؛ وجود خداوند به هیچ مبنایی نیاز ندارد خداوند مبنا و زیربنای  بی زیر بنا  برای هر وجود دیگر است. در بهترین شرایط، برهان جهان شناختی شاکله ای منطقی مبتنی بر واقعیت است، که عقلاً ابراز می دارد چرا موجود متناهی باید معلول باشد.
  نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 7:30  توسط محمدمهدی جوکار mmj  | 

ارزیابی مجدَد برهان جهان شناختی

ایرادهای زیادی که به نوع لایب نیتسی ِ برهان جهان ناختی وارد شده است به نوعی که اندکی پیش ارائه شد  کارگر نخواهد بود. بیائید ایرادهای عمده را مورد توجه قرار داده و ببینیم چگونه در بیان مجددی که از برهان جهان شناختی کردیم به پاسخ مناسب میتوانیم برسیم. از میان انتقادهایی که توسط هیوم (تاریخچه +  ادامه تاریخچه و شرح اشکالات هیوم و کانت و بیان مجدد تیلور) و دیگران ارائه شده است، انتقاد های زیر قابل توجه است :


ادامه مطلب
  نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 7:26  توسط محمدمهدی جوکار mmj  | 

«He has a B.A, M.A., Th.B., and Ph.D (in philosophy)»

«شایعه ای که اخیرا برخی  مطرح میکنند و یا کرده اند  اینست که براهین فلسفی اثبات وجود خداوند در غرب به شکست انجامیده و بعضا فقط راههایی همچون راههای عرفانی !را که راه را بر هر نظریه پردازی باز میگذارد و بنیاد گریزناپذیری ندارد قابل طرح است ! بسیاری کتابها که در سالهای اخیر دراینباره  نگاشته  شده برای رد این شایعه کافی است . چرا که این کتابها بخوبی  نشان میدهد که درهمان غرب بسیاری از اندیشمندان و متفکران بزرگ وجود دارند که با اشراف به کلیه سنگ اندازیها وایرادات احتمالی   به دفاع استدلالی و منطقی دقیق از اعتقاد دینی خویش میپردازند و این اشکالات نه تنها انها را از میدان بدر نکرده است بلکه واجد استدلالهای دقیق تر و زیبا تری نیز نموده است .»

برهان جهان شناختی در ارزیابی مجدد

اغلب مساعی برای دفاع از برهان جهان شناختی در قالب غیر لایب نیتسی از توماس آکویناس ناشی میشود. قابل درک است که چرا توماس برهانش را بر اصل دلیل کافی مبتنی نکرده بلکه بر اصل علیت وجودی پایه گذاری کرده است . قالب اول مستلزم تبیینی در محدوده عقل است ؛ در حالی که مبنای قالب دوم در واقعیت است . نوع لایب نیتسی از برهان بر ضرورت منطقی ساخته شده است ، درحالی که برهان آکویناس مبتنی بر غیر قابل انکار بودن ِ وجودی است . این تفاوت و برخی تفاوت های دیگر در تبیین دقیق و استوار برهان روشن خواهد گردید.

 

بیان مجدد برهان جهان شناختی

آنچه به دنبال می آید خلاصه ای از برهان جهان شناختی است که کوشش خواهیم کرد آن را با دقت برساخته (وباز تعریف کرده) و در باقی فصل از آن دفاع کنیم .

1-       موجود (یا موجوداتی) محدود و متغیر وجود دارند .

2-       وجود فعلی هر موجود محدود و متغیر معلول موجود دیگر است .

3-       تسلسل بی نهایتی از علل ِ هستی نمیتواند وجود داشته باشد .

4-       بنابراین ، علت اولائی برای وجود این موجودات وجود دارد .

5-       علت اولی باید نامتناهی ، واجب ، ازلی ، بسیط ، لایتغیر و واحد باشد .

6-       این علت نامعلول اولی ، با خدای سنت یهودی – مسیحی یکی است .


ادامه مطلب
  نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 2:54  توسط محمدمهدی جوکار mmj  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM