تاریخی ، اجتماعی ، سیاسی |
خلق حماسه ی پرشان و شکوه توسط مردم آگاه و بصیر و جان بر لب رسیده مبارکباد.
تا شود پیروز برشمشیر ، خون ؛ تا شود کاخ ستمگر واژگون
آغاز پیروزیهای نور بر تاریکی، هرمزد بر اهریمن، خون بر شمشیر، مظلوم بر ظالم ، عدل بر ظلم وجور ، شایسته سالاری بر باندبازی و ویژه خواری و حزب گرایی ، کوخ نشینان بر کاخ نشینان بیدرد که درکاخها ادعای استقامت کردن دارند، راستی بر دروغ ، عزت بر حقارت ، عقلانیت و اعتدال بر حماقت و جهالت و ضلالت و دنائت و افراط ، مردمداری و قناعت بر حرص و طمع قدرت برهمه ی حماسه سازان بصیر و اگاه و وطن دوست تبریک میگوییم
حمد بن قيس گويد: امام باقر عليه السّلام فرمود: مسلمان بكشتن ذمّى يا زخم زدن باو قصاص نگردد، و ليكن از او براى ذمّى بهمان مقدار كه بر او زخم زده بحساب هشتصد درهم ديه او، ديه مىستانند.ن.ک. من لایحضرالفیه حدیث شماره ۵۲۴۸
و اسماعيل بن فضل گويد: از امام صادق عليه السّلام در مورد ريختن خون مجوسى و يهودى و نصرانى پرسيدم كه هر گاه با مسلمين دغلى كردند و آشكارا دشمنى نمودند، اگر كسى آنها را كشت، بر قاتل چيزى هست؟ فرمود: نه، مگر اينكه بكشتن آنها عادت كند، گويد: پرسيدم آيا مسلمان را براى ذمّى و اهل كتابمىكشند اگر از آنها بكشد، فرمود: نه، مگر اينكه عادت به اين كار داشته باشد و دستبردار نباشد كه او را با كمال خفّت و خوارى مىكشند.ن.ک. من لایحضر الفقیه . حدیث شماره ۵۲۵۷
گاهی اوقات سوال میشود چرا پیامبر سردار خود خالد بن ولید را به کشتن مردان قبیله ی بنی جذیمه قصاص نکرد و علی بن ابی طالب (ع) رافرستاد تا با بخشیدن پول و اموال بازماندگان را راضی نماید؟ برخی مسلمین بازرنگی وراحتی پاسخ میدهند که برای این بوده است که انها درخواست قصاص نکرده بودند و با دیه راضی شدند! (برای مثال بنگرید به سایت پاسخگو : http://www.pasokhgoo.ir/node/83902 ) البته همانطور که پایین تر(دومنتر) گفته خواهد شد این موضوع دقیقا برای این قاعده فقهی است که مسلمانی را بکشتن غیر مسلمین قصاص نمیکنند هرچند ان کشتار به بزرگی کشتار بنی جذیمه باشد. بهتر است شرح این داستان را در کتب تاریخی بخوانیم و سپس قوانین فقهی که اشاره ای هم به کردار خالد بن ولید دارد با ان مقایسه نماییم :
در همين سال خالد بن وليد به غزاى بنى جذيمه رفت.
ابن اسحاق گويد: پيمبر گروههايى به اطراف مكه فرستاد كه به سوى خدا عز و جل دعوت كنند و فرمان جنگ نداده بود، از جمله فرستادگان خالد بن وليد بود كه گفته بود در پايين تهامه به دعوت پردازد و نگفته بود كه جنگ كند اما خالد به بنى جذيمه تاخت و كسان بكشت. ابو جعفر، محمد بن على بن حسين، گويد: پيمبر از پس فتح مكه خالد بن وليد را با مردم سليم و مدلج و قبايل ديگر به دعوت، نه جنگ، فرستاد كه به نزديك غميصا فرود آمدند كه يكى از آبهاى بنى جذيمه بود. و چنان بود كه مردم جذيمه بروزگار جاهليت عوفابن عبد عوف پدر، عبد الرحمان بن عوف، وفا كه بن مغيره را كه از يمن باز مىگشتند و به نزد آنها فرود آمده بودند كشتند و اموالشان را بردند و چون اسلام بيامد و پيمبر خدا خالد بن وليد را فرستاد وى برفت تا بر آب بنى جذيمه فرود آمد و چون قوم او را بديدند سلاح برگرفتند، خالد گفت: «سلاح بگذاريد كه مردم مسلمان شدند.» يكى از مردم بنى جذيمه گويد: وقتى خالد به ما گفت كه سلاح بگذاريم يكى از ما كه جحدم نام داشت گفت: «اى بنى جذيمه اين خالد است. بخدا پس از گذاشتن سلاح، اسارت است و پس از اسارت گردن زدن است، بخدا من سلاح نمىگذارم.» گويد: و كسانى از قومش او را بگرفتند و گفتند: «اى جحدم مىخواهى خون ما را بريزند، مردم مسلمان شدهاند و جنگ از ميان رفته و كسان ايمنى يافتهاند.» و اصرار كردند تا سلاح بنهاد و قوم نيز به گفته خالد سلاح فرو گذاشتند، آنگاه خالد بگفت تا دستهايشان را ببستند و آنها را از دم شمشير گذرانيد و بسيار كس بكشت.و چون پيمبر از ماجرا خبر يافت دست به آسمان برداشت و گفت: «خدايا من از آنچه خالد كرد بيزارم» آنگاه على بن ابى طالب را خواست و گفت: «پيش اين قوم برو و در كارشان بنگر و كار جاهليت را از ميان بردار.» على برفت و مالى همراه داشت كه پيمبر داده بود و خونبهاى كشتگان و عوض اموالشان را بداد تا آنجا كه ظرف سگ را عوض داد و خون و مالى نماند و چيزى از آن مال به جامانده بود و چون از اين كار فراغت يافت گفت: «آيا خون و مالى بى ديه و عوض مانده است؟» گفتند: «نه.» گفت: «من اين مال باقيمانده را از جانب پيمبر به عوض آنچه پيمبر نميداند و شما نميدانيد به شما مىدهم.» و چنين كرد و پيش پيمبر بازگشت و ما جرا را با وى بگفت. ن.ک. طبری ۳/۱۱۹۵
در کتاب شیعی من لایحضر الفقیه-شماره۵۲۲۰- در حدیثی صحیح السند امده است که :
سماعة بن مهران گويد: امام صادق عليه السّلام فرمود: رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله خالد بن وليد را به بحرين به مأموريّت فرستاد، و وى جماعتى از يهود و نصارى و مجوس را كشت، و به رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله طىّ نامهاى نوشت من در اينجا از يهود و نصارى كسانى را كشتهام و هر كدام را هشتصد درهم ديه پرداختهام، ولى راجع به ديه مجوس از شما دستورى نداشتم، حضرت در پاسخ نامه او فرمود: همانا ديه آنان همانند ديه يهود و نصارى است، و فرمود: اينان خود اهل كتاب هستند.
وقتی کشتن یهود و نصری و مجوس قصاص ندارد وضعیت مردم بت پرست دیگر مشخص است!
چند روایت فقهی دیگر از کتاب من لایحضر الفقیه :
بريد بن معاويه گويد: از امام صادق عليه السّلام پرسيدم: اگر مسلمانى چشم شخص ذمّى را از كاسه درآورد چه حكمى دارد؟ فرمود: ديه چشم ذمّى چهار صد درهم است- اين براى آن كس از اهل ذمّه است كه ديهاش هشتصد درهم باشد .حدیث شماره ۵۲۵۹
سماعة بن مهران گويد: امام صادق عليه السّلام فرمود: برده را در كشتن آزاد مىكشند، و آزاد را در كشتن بنده نمىكشند، و ليكن قيمت بنده را از آزاد مىستانند و او را سخت تازيانه مىزنند تا اين كار را تكرار نكند. حدیث شماره ۵۲۶۰
عبيد اللَّه حلبى گويد: امام صادق عليه السّلام فرمود- در باره مرديكه غلام خود را عمدا كشته بود-: مىپسندم كه يك تن برده را آزاد كند و دو ماه پى در پى روزه بگيرد، و به شصت مسكين طعام دهد، آنگاه به غير از اينها توبه هم بكند. حدیث شماره ۵۲۶۱
موارد فوق را مقایسه کنید با ایات شریفه ی قران :
و در تورات بر بنى اسرائيل حكم كرديم كه نَفْس را در مقابل نَفْس قصاص كنيد و چشم را مقابل چشم و بينى را به بينى و گوش را به گوش و دندان را به دندان، و هر زخمى را قصاص خواهد بود. پس هر گاه كسى حق قصاص را ببخشد (نيكى كرده و) كفاره (گناه) او خواهد شد، و هر كس به خلاف آنچه خدا فرستاده حكم كند چنين كس از ستمكاران خواهد بود. مایده 45 + بدين سبب بر بنى اسرائيل حكم نموديم كه هر كس نفسى را بدون حق و يا بىآنكه فساد و فتنهاى در زمين كرده، بكشد مثل آن باشد كه همه مردم را كشته، و هر كس نفسى را حيات بخشد (از مرگ نجات دهد) مثل آن است كه همه مردم را حيات بخشيده. مایده ۳۲
خیلی کوتاه شاید بنوان گفت که منظور نفسِ مسلمان است و دیگران را جانشان، جان / نفس نمیتوان خواند.برخی مسلمین اگاه دربرابر این استدلال معاندین با گرایشات فمینیستی که میگوید جان مرد بر زن ارجحیت دارد چراکه دیه مرد دیه بیشتر داشته و مرد را به زن قصاص نمیکنند ! استدلال میکنند که دیه ارزش جان انسانها نیست و دیه تنها ارزش اقتصادی یک مرد و یک زن در خانواده است چراکه بقول ایه شریفه ی مایده ۳۲کشتن یک تن برابر با کشتن همه ی انسانهاست. اما ایا برای قانونی که میگوید دربرابر اهل کتاب و ... مسلمانی را قصاص نمیکنند ، هم میتوان چنین استدلالی اورد؟!
سعی من براینست در اینگونه مباحث که ممکن است حساسیت برخی مذهبیون را درپی داشته باشد از هرگونه نظر شرح یا تفسیر درباره ی قوانین یا رویدادهای تاریخی اسلام پرهیز داشته و تنها به نقل قول از منابع بپردازم.
ــــــــــــــ
ویرایش جدید ۲۲/۳/۹۲
همچنین برای اگاهی بیشتر درباره این موضوع میتوانید به لینک زیر که نظر برخی فقهای معاصر را بازتاب میدهد مراجعه نمایید :
http://www.eshia.ir/feqh/archive/text/moghtadaei/feqh/88/890121
حضرت ایتالله مقتدایی بعنوان نتیجه مباحثشان اورده اند که :
نتیجه این میشود؛
درباره بند ۲ منظور اینست که اگر مسلمانی معتاد به قتل کفاری است که با مسلمانان سر جنگ نداشته مثل اهل کتابی که به اسلام جزیه نمیدهند یا در ذمه ی اسلام نیستند مثال ایشان یهود و نصری امریکا و اروپا است اگر مسلمانی به کشتن این نوع کفار اعتیاد داشت یعنی کشتن پی در پی این کفار بازهم دربرابر این این اعمال که ممکن است از ۲ تا هزاران تن باشد قصاص نمیشوند.
اینرا هم میتوان بعنوان "گمان" یا "شاید" در تکمیل فرمایش ایت الله مقتدایی گفت که پیرو بند ۲ میتوان کشتار خالد بن ولید را توضیح و شرح داد که چرا وی قصاص نشد هرچند کردارش اعتیاد وی در کشتن را نشان میدهد لااقل از نظر نگارنده ، زیرا ۱- وی از کفار کشته بود ۲- کفار یاد شده کفار غیر حربی بودند که نه کتابی ها و نه کفار بت پرست بنی جذیمه ، هیچکدام در ذمه اسلام قرار نداشته به اسلام جزیه نمیدادند! ازهمینجا میتوان به رفتار تازیان در نبردها و فتوحات زمان خلفا رنگ و لعاب مذهبی داد و برخی جنایتهای سرداران انها را چون خالد بن ولید و دیگران را تطهیر نمود!
این مطلب پیشتر در وبلاگ ناگفته های ایران باستان http://iranbastannn.blogfa.com/ در تاریخ ۲۳/۲/۹۲ منتشر شده است
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چندی پیش متوجه شدم که یکی از وبلاگ های ایران باستان ستیز مطلبی را با عنوان " همجنسگرائی ؛ سنتی اصیل و ایرانی" را منتشر کرده است .
نگارنده این مطلب دراغاز مقاله به چند مرجع تاریخی استناد کرده مینویسد :
هرودوت در کتاب اول در ذیل عنوان "عادات پارسیان" می نویسد :«هیچ قوم و ملتی مثل ایرانیان راه ورسم بیگانه را زود وآسان فرا نمیگیرند از میان این نوآوری ها همجنسگرایی است که از یونانیان اموخته اند» کتاب 1/75 ولی هلانیکوس مورخ معاصر هرودوت مینویسد که چنین نیست و همجنس گرایی نه از یونان که از بابل وارد ایران زمین شده است «این بابلیان بودند که رسم همجنسگرایی را در ایران رواج دادند»فقره69
درادامه ان نگارنده به دو مرجع دیگر استناد کرده و مینویسد : گزنفون مورخ بزرگ یونانی نقل میکند (سند) که مرد مادی ، عاشق چهره کوروش شد و کوروش هم او را پسندید و این دو بارها از هم لب میگرفتند و معاشقه می کردند
فیلسوف بلند آوازه ما ، امپریکوس ، اما حقیقتی تاریخی را اینگونه برملا میکند :«لواط در میان ما چیزی شرم آور یا به بیان بهتر غیرقانونی است ، ولی چنین نگرشی در میان ژرمن ها(Germanic) وجود ندارد ، ایرانیان عادت به افراط در لواط و همجنسگرائی و مقاربت با مردان دارند اما در روم به موجب قوانینی ، انجام چنین کارهایی ممنوع است»
درباره ی استنادات فوق نکات ذیل قابل تامل است:
1- هرودوت در گزارش مورد استناد(1/135) واژه پارسها را بکار برده است ونه ایرانیان. هرچند این نکته در وهله ی اول ممکن است درخور اهمیت نباشد بدین دلیل که معمولا وازه پارسها و یا مادها دران تاریخ و تواریخ باستانی یونانی به جای کل ایرانیان بکار میرود اما گزارش اولیه هرودوت از اغاز سلطه پارسیان در جنوب ایران نشان میدهد که پارسها بعنوان قوم مطرح بودند این قرینه هنگامی که درکنار نحوه ی بکارگیری واژه پارس و ماد در بند 135 قرار میگیرد گمانی برجای نمینهد که مقصود او دران بند تنها پارسیان - بعنوان قوم- مدنظر هستند . بند ۱۳۵ را بدون سانسور بخوانیم:
« هیچ قومی به اندازه پارسها آغوش با اغوش باز پذیرای اداب ورسوم بیگانگان ندارند. [دقت شود]چنانکه جامه مادها را به عنوان پوشاکی زیباتر از لباس خود برگزیدند و پوشیدند یا جوشن مصری را بر زره خود ترجیح دادند یا هرگونه خوش گذرانی که چیزی درباره آن بشنوند و آشنا شوند زود به ازمایش آن میپردازند چنانکه همجنس بازی و پسر بازی را از یونانیان آموختند» کتاب اول بند135
خواننده اندیشمند با پیش چشم داشتن بند 135 بخوبی متوجه میشود که ایران با ان گستره سرزمینی و فرهنگی در ۲۵۰۰ سال پیش سرزمینی تک قومیتی و انهم قوم پارسی نبوده است. مادها نیز از اقوام بسیار معروف و مشهور بوده اند[وتعداد بیشتری از این اقوام را داریوش در کتیبه اش باز مشمارد] اما هرگز در خطاب هرودوت برای تقلید پذیری از بیگانگان مادها و دیگر اقوام یاد نشده اند بلکه تصریح شده است که لباس مادها مورد تقلید پارسها واقع شده است! و این نکته خود میرساند که مقصود هرودت تا حد زیادی تنها قوم پارسی در جنوب ایران است واقعیت امروزین نیز چنین است اگر مادهارا مردمان غربی و یا کردهای امروزین بدانیم میبنیم که این عزیزان چقدر برداشته های غنی فرهنگی خود تعصب دارند و در حفظ آن کوشا هستند داشته هایی چون زبان باستانی تا لباس معروف قومی! بنابراین نمیتوان واژه پارسها در بند 135 را به کل ایرانیان ترجمه نمود
2-هردوی گزارشات هرودوت و هلانیکوس گویای اینست که همجنس گرایی رسمی اصیل و ایرانی نبوده است بلکه رسمی وارداتی و باریشه ی یونانی بابلی بوده است.
3- گزارش هرودوت درمورد تقلید پذیری شگفت پارسیان (بترجمه بزرگمهر ایرانیان) نشان از خوی تحول و تجدد پذیری انان نیز هست خوی و خصلتی بدور از تعصب تا انجاکه انان دین و ایین تازیان را پذیرفتند بنابر گزارش هرودوت از این خوی خصلت نتیجه میتوان گرفت که پارسیان هرچه را بهتر می یافتند برمیگزیدند ازاینرو شاید انان دین و ایین تازی را در طی چند سده بهتر از ایین سابق خود یافته انرا پذیرا شدند و در نشر آن بسیار کوشیدند .
۴-گزارش گزنفون بفرض صحت را میتوان در زمینه این گزارش هرودوت دانست که مینویسد :
البته گزارش گرنفون هم انچنان نیست که ان نگارنده ایران ستیز بصورت تحریف شده اورده است این گزاره تاریخی بهیچروی نشان از وجود رسم همجنسگرایی در ایران باستان نیست . گزارش گزنفون :
« گويند وقتى كورش ياران خود را وداع مى كرد، بستگانش بر عادت ايرانيان كه هنوز مرسوم است لبانش را بوسيدند. يكى از اهالى ماد كه مردى زيبا و نيك بود و از مدت ها شيفته زيبايى كورش شده بود چون ديد كه اقوامش لبان كورش را مى بوسند خود را به كنارى كشد و چون همه رفتند خود را به كورش رسانده گفت: " اى كورش، پس من يگانه خويش تو هستم كه هنوز نمى شناسى ؟ کوروش گفت : چه طور، مگر تو هم از اقوام من هستى؟ گفت :بلی . کوروش پرسید : پس بدين نسبب بود كه مدتى مرا خيره خيره نگاه مى كردى؟ چه بارها تو را ديده ام كه به من خيره شده اى و نگاه میکردی؟ او در پاسخ گفت : بلى، بارها مى خواستم خود را به تو برسانم ولى شرمسارى مانع شد. كورش گفت : اگر از اقوام منى نبايد شرمسار باشى كورش اين بگفت و لبان خود را پيش برد كه ببوسد مرد مادى چون بوسه اى از دهانش گرفت گفت : آيا نزد پارسى ها هم رسم است كه خويشان اين گونه يك ديگر را مى بوسند؟ كورش در جواب گفت:بلى، مخصوصا چون مدتى يك ديگر را نديده باشند يا بخواهند يك ديگر را وداع گويند مرد بیگانه را گفت پس بوسه ديگرى ارزانى دار زيرا من م ىخواهم با تو وداع كنم.كورش بوسه ديگرى به او داد و يك ديگر را ترك گفتند. كمى گذشت، آن مرد مادی شتابان خودرا به کورش رساند . کوروش گفت ایا میخواستی سخنی بگویی و انرا فراموش کرده ای ؟ گفت : نه، پس از مدتها مفارقت حالا خودرا به تورساندم . کوروش جواب داد پس از اندکی مفارقت؟ زیرا چند لحظه پیش تورا وداع گفتم. مرد مادی گفت مگر نمیدانی یک چشم برهمز زدن دوری از تو در فکر من مدتهاست ؟ کورش تبسمی کرد و در حین وداع گفت که غم مخور زیرا در اندک مدتی مراجعه خواهم کرد انگاه با فراغ بال مرا خواهی دید بدون اینکه چشم برهم زنی!» کوروش نامه ص۲۵
۵- در اسلام نیز بوسیدن (= به عربی قُبله) لبان(= به عربی شفه) در هر نحو محکوم و مردود شمرده نشده است قوانینی و حدودی برای ان وضع گردیده است. در روایات امد که پیامبر سر روی و لبان و گلوی حسنین را درکودکی بوسه میزد و پیشگوییهایی درباره ی اینده انان داشت یا در روایتی امده بردار دینی که از مکه برگشته و حجر الاسود را بوسه زده لبانش را ببوسید :
إ إِذَا قَدِمَ أَخُوكَ مِنْ مَكَّةَ فَقَبِّلْ بَيْنَ عَيْنَيْهِ وَ فَاهُ الَّذِي قَبَّلَ بِهِ الْحَجَرَ الْأَسْوَدَالَّذِي قَبَّلَهُ رَسُولُ اللَّهِ ص وَ الْعَيْنَ الَّتِي نَظَرَ بِهَا إِلَى بَيْتِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ قَبِّلْ مَوْضِعَ سُجُودِهِ وَ وَجْهَهُ وَ إِذَا هَنَّأْتُمُوهُ فَقُولُوا قَبِلَ اللَّهُ نُسُكَكَ وَ رَحِمَ سَعْيَك وقتى برادرت از مكه بازگشت پيشانى و لبهايش را كه حجر الاسود را بوسيده ببوس كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله نيز آن حجر را بوسيده و چشمى را ببوس كه خانه خدا را تماشا كرده و جاى سجده و صورتش را ببوس، وقتى به او تهنيت گفتيد بگوئيد.ن.ک بحار الانوار ج۱۰ ص۱۱۴
یا در روایتی مشخصتر بوسه برلبان بدو چیز محدود شده است : وَ قَالَ ع لَيْسَ الْقُبْلَةُ عَلَى الْفَمِ إِلَّا لِلزَّوْجَةِ وَ الْوَلَدِ الصَّغِير بوسيدن لب صحيح نيست مگر از همسر و بچه کوچک! ن.ک . بحارالانوار ج ۱۰ ص ۲۴۶
۶- گزارشات مورد استناد همگی از دوره ی هخامنشی و اندکی اشکانی است دوره هایی که تساهل ایینی دینی درایران رواج داشته و در دوره اشکانی خصوصا یونانی زدگی شایع شده است و برخی رعایا دراثراین ازادی بی قید و بند ایینی بسان یونانیان رفتار میکردند .
۷- در مقابل گزارشات فوق میتوان از حیث قانونی و آیینی به منابع دینی نگریست که دران این عمل سزای مرگ دارد:
«ای دادار گیتی استومند، ای اشو: که هست دیو ؟ که هست دیوپرست؟ که بادیوها یار و همراه؟ که با دیوها همنشین؟ که از دیوها هرزه -زن؟ که همانند دیو؟که همه ی کردارش چون دیو؟ که پیش از مردن دیو ؟ که پس از مردن با روانهای دیوان فراز شوند؟ چه کسانی روانهایشان پس از مرگ با دیوان محشور است؟ آنگاه گفت اهورا مزدا : لواط دهند مرد و لواط کننده ، ای سپی تمه زرتشت . او هست دیو او هست دیو پرست....» بند 31-32 فرگرد8 وندیداد ترجمه هاشم رضی
گویا چنین عملی از دیرباز در نزد دینداران ایرانی شناخته شده و اهریمنی بشمار میرفته است چنانکه در فرگرد اول که بسیار قدیمیتر است بند اول امده « نهمین جاها و شهرهای بهترین را که آفریدم من که اهورامزدا هستم خینته می باشد که نشیمنگه وهرگانه است. انگاه برای آن افت را فراز افرید انگر مینوی پرمرگ، گناهان بدون توبه و کردار خون مرزی را[=لواط].» ترجمه هاشم رضی وندیاد1/195 حتی این عمل گویا توسط شخص حضرت زرتشت نکوهیده شده است در گاثا یسنا هات 51/بند 12-13 توضیحات استاد هاشم رضی دراینباره را بخوانیم:
«چنانچه اشاره شد این وازه در گاثاها آمده است این اشاره جایی است که درباره ی زرتشت یاد شده که هنگامی در سرمای زمستان در گذرگاهی سخت درمانده بود و چون به «کَوی» (یکی از سران قبایل) جهت یاری مراجعه کرد ان مهتر، پیامبر را یاری نکرد . دیان بند آن کوی با صفت وَئِه پَیَه یاد شده . این صفت یاد کردش میرساند پستی و فرومایکی آن سردار و پیشوا است اما بی گمان اشاره به گناهی بزرگ است چون در بند سیزدهم امده روانش هنگام گذر از پل چینوت سرگردان خواهد ماند عبور نتوانست کرد که اشکار میشود اشاره است به عمل لواط» وندیداد جلد 2 ص1060یاداشت 252
این نکته نیز حائز اهمیت که طبق وندیداد هرکس که بدین مزدیسنی نباشد و هرگناهی انجام دهد سپس ایین مزدیسنی بپزیرد انگناه بخشوده خواهد شد و گزارش هرودوت و دیگران را میتوان دراین زمینه دید.
۸- این گزارش ارزشمند سیاح و مورخ رومی "آمیانوس مارسلینوس"که درزمان ساسانیان به ایران هم سفر داشته است بخوبی میرساند که نتنها رسمی بنام همچنس بازی درایران نبوده که چنین عملی حتی تا انحد مهجور بوده که بین ایرانیان ناشناخته بوده است. گزیده ای از توصیفات او درباره ی ایرانیان را پرفسور کریستین سن در خاتمه کتاب ایران در زمان ساسانیان ص488-490آورده است که بخشی از آن مقصود نظر ما و نقد یاوه های آن نگارنده است :
«همه ایرانیان تقریبا قامتی رسا و رشید ، رنگی گندمگون یا سبزه روشن ، نگاهی تند مانند نگاه بز، ابروانی خمیده و بهم پیوسته ، ریشی زیبا و مویی بلند و ژولیده دارند . بی اندازه بد گمان و محتاطند.........خیلی کم ایرانیان را میتوان دید که ایستاده ادرار کنند ...اگر چه قبای انها را از دو سو و پیشرو چاک دارد به قسمتی که از وزش باد به اهتزاز در می اید ذره ای از بدن آنها را برهنه نمیتوان دید(برعکس سردار توحش مقدونی که لخت مادر زاد میجنگید)........حیله گر و مغرور و کم رحمند رفتاری ازاد دارند با ناز قدم بر میدارند و می خرامند چنانکه شخص از ظاهر حکم میکند که این قوم چون زنان سست و ضعیفند در صورتی که دلیترترین اقوام در زمین اند....ایرانیان از لواط بی اطلاعند »
۹- گزارشهای متعدد نشان میدهد که غلامبازی و بچه بازی در یونان انچنان شایع بوده که فیلسوفانی چون افلاطون درباره ی ان رساله مینوشتند . ویل دورانت دراینباره مینویسد :
سازش فحشا و فلسفه عجيب است، لكن اقراري كه بدون شرمندگي درباره انحرافهاي جنسي بيان ميشود عجيبتر است. رقيب عمده روسپيان ممتاز، پسر بچگان آتني هستند.روسپياني كه از اين وضع، تا اعماق وجود خود، رنجيده خاطر شدهاند، پي در پي اخطار ميكنند كه عشق به همجنس كاري است شنيع و ضد اخلاق. بازرگانان پسران خوبروي وارد ميكنند و آنان را به كساني كه بيش از ديگران پول بدهند ميفروشند.كار اين كودكان، تا هنگامي كه طراوتي دارند، ارضاي شهوت خريداران است، و بعد به غلامي آنان در ميآيند. اشرافزادگان مخنث شهر، شهوت مردان سالدار را بر ميانگيزند و ارضا ميكنند;تنها عده قليلي از مردان آتن اين عمل را زشت ميشمارند. براي اين گونه امور جنسي در اسپارت نيز چون آتن قيد و بندي در كار نيست.آلكمان، در وقت خوش آمد گفتن به چند تن از دختران، آنان زيبا پسران مونث ميخواند. قوانين آتن كساني را كه با همجنسان خود روابط جنسي برقرار كنند از حقوق سياسي محروم ميكند.ولي عقايد عمومي اين عمل را با شوخ طبعي خاصي ميپذيرد; مردم اسپارت و كرت آن را ننگ نميشمرند.در تب، اين عمل يكي از مباني پرارج تشكيلات نظامي و مايه شجاعت به شمار ميرود. هارموديوس و آريستوگيتون، قاتلان پادشاه مستبد، كه ياددشان هميشه در خاطر مردمان يونان زنده است، دلدادگان يكديگرند.آلكيبيادس، كه در عصر خود محبوبترين مردان آتن است، به وجود مرداني كه او را دوست ميدارند فخر ميكند حتي در زمان ارسطو "عشاق يوناني" بر سر مزار يولائوس، دوست هراكلس، سوگند عشق ميخورند.گزنوفون، سردار لشكرها و مرد سرسخت جهان، بنا به گفته آريستيپوس، فريفته كلينياس جوان است. دلبستگي مردان به پسران، و پسران به پسران، در يونان، جميع مظاهر عشق آسماني و شاعرانه را در بر دارد و با شور و شوق، عصمت، جذبه، حسد، نغمه سازي، اشك ريزي، تفكر، و بيخوابي همراه است.وقتي كه افلاطون در رساله فدروس ّ(دراینباره بنگرید به ویکی پدیا : +) از عشق سخن ميگويد، مقصودش عشق همجنس به همجنس است;و كساني كه در رساله مهماني به بحث و جدل مشغولند سرانجام بر سر يك نكته توافق حاصل ميكنند: عشق ميان دو مرد شريفتر و روحانيتر از عشق ميان زن و مرد است.اين گونه انحراف جنسي در ميان زنان نيز شايع است، و بانوان زيباي طبقات عالي چون ساپفو كمتر، و روسپيان بيشتر بدان ميپردازند دختركان ني زن به يكديگر بيشتر عشق ميورزند تا به عشاق مرد خود. روسپيان پستتر محور داستانهاي بسيار درباره عشق زنان به يكديگرند.
شيوع انحرافات جنسي در يونان را چگونه ميتوان توجيه و تقليل كرد ارسطو ترس از ازدياد جمعيت را منشا آن ميداند. و اين شايد يكي از علل بروز چنين پديدهاي باشد، ولي، بي شك، شيوع فحشا و انحرافات جنسي در آتن با جدا بودن زنان از اجتماع بستگي دارد.در آتن عصر پريكلس، پسران را پس از ششسالگي از حرمسرايي كه زنان محترم عمر خود را در آن ميگذرانند بيرون برده و در ميان مردان يا پسران ديگر پرورش ميدهند. اين پسران، در دوران تشكيل شخصيت و زماني كه هنوز به سر حد بلوغ نرسيده اند، فرصتي پيدا نميكنند كه جاذبه و دلربايي جنس لطيف را بشناسند.در مجامع عمومي اسپارت، در ميدان شهر و ورزشگاه آتن، و نيز در دوران خدمت سربازي، پسران فقط جنس مذكر ميبينند. حتي هنر نيز قبل از پراكسيتلس به نمايش زيبايي زنان نميپردازد.مردان، در زندگي زناشويي، اغلب از همفكري همسران خود محرومند. نقصي كه در تعليم و تربيت زنان موجود است، شكاف ژرفي است كه آنان را از مردان جدا ساخته، و مردان، در پي محاسني كه زنان خود را از كسب آن محروم داشته اند، در جاهاي ديگر به جستجو ميپردازند.در نظر مردان آتن، خانه حصار و پناهگاه نيست، بلكه خوابگاه است شارمند آتني، از بامداد تا شامگاه، براي بسياري از امور در شهر به سر ميبرد و، جز با زنان و دختران خويش، با زن محترم ديگري روابط اجتماعي ندارد. اجتماع يونان، اجتماع يك جنسي است، و از آن آشفتگي و لطف و تحركي كه بعدها روح و جمال زن به ايتالياي عصر رنسانس و فرانسه دوران روشنگري بخشيده بي بهره است. ن.ک. تاریخ تمدن جلد 2/334-335
۱۰- گزارشهایی هم نشان میدهد که سکندر مقدونی به همجنس بازی علاقه بسیار داشته است :« با وجود این بخشش ها ، خارجی مزبور کشته شدتوضیح انکه او به تمام دوستان سکندر هدایایی ، بیش از انچه متوقع بودند، داد """""ولی به باگوآس خواجه که شرف خود را به اسکندر فروخته بود چیزی نداد به والی گفتند این خواجه نزد سکندر خیلی عزیز است او در جواب گفت : من میخواهم نزد دوستان سکندر مقرب شوم ،نه پیش زنان غیر عقدی او و عادت چارسی ها براینست ، مرادانی که عمل شنیع انجام میدهند در ردیف زنان قرار میدهند و مرد نمیدانند. جون باگواس این بشنید قدرت خودرا که نتیجه ی فساد اخلاق و بی شرفی بود برضد این مرد نامی بیگناه بکار بست......"» پیرنیا جلد2ص1338-1339بنقل از گزارش کنت کورث کتاب10بند1 ترجمه فرانسوی متن بالا از کتاب کورتیوس بنگریدبه : http://bcs.fltr.ucl.ac.be/curtius/CurtiusX.html
ــــــــــــــــــــــــــــــ
لینک مرتبط :
قربانی کردن انسان رسمی ایرانی یا یونانی؟!
پاسخ به نقد مقاله " قربانی کردن انسان رسمی ایرانی یا یونانی؟
این مطلب در تاریخ ۱/۳/۹۲ در وبلاگ ناگفته های ایران باستان http://iranbastannn.blogfa.com/ منتشر شده است.
ــــــــــــــ
پس از ارسال مقاله ای با عنوان " در محکومیت تجاوز و تخریب اماکن مقدسه ادیان" شاهد برخورد خشمگین متعصبین مذهبی بودیم که درپی این برخورد انتظار گزارشگری و اصطلاحا "مخبری" این متعصبین و متحجرین و مزدوران مذهبی حکومتی میرفت ! ( طبق رد یابی من در چندسایت از طریق وبلاگ "پژواگ یونان" احتمالا شخصی نام مستعار حمورابی) بهرترتیب این وبلاگ فیلتر شد! اینجانب امید داشتم که بتوانم از طرق قانونی در رفع فیلتر وبلاگ به نتیجه برسم اما پس از پیگری قانونی امروز مشخص شد که کارگروه مصادیق مجرمانه درخواست بنده را برای رفع فیلتر رد کرده است:
| ردیف | نام سایت | وضعیت - اقدام | تاریخ | تیکت |
| 1 | gabrielmmj.blogfa.com | رفع فیلتر | ۱۳۹۱/۱۲/۳۰ | پرس و جو |
| 2 | iranbastannn.blogfa.com | رد درخواست | ۱۳۹۲/۰۲/۲۸ | پرس و جو |
شگفتتر اینکه موارد مشمول فیلتر ینگ در ان کارگروه تقریبا همه چیز را دربر میگیرد موارد اسلامی ان بقرار زیر است
۱. محتواي الحادي ومخالف موازين اسلامي(بند1ماده6 ق.م)
ـــــــــــــــ
پس از مدتی عدم دسترسی بفضای مجای بعد از حدود ۱۰ روز فرصت یافتم که سری به اینترنت و وبلاگ و صفحات شخصیم بزنم که متوجه شدم وبلاگ حقیقت توسط کارگروه مصادیق مجرمانه کلا مسدود شده است . وبلاگی که بعنوان اولین صفحه شخصی اینترنتی من از سال ۸۶ تا به امروز فعال بود (بمعنای درج و پاسخ به نظر خوانندگان) و توانسته بود مخاطبین خاصی را هم پیدا نماید. بیشتر مطالب این وبلاک در زمینه دفاع از دین اسلام و مذهب تشیع و خداباوری در مقابل الحاد و پاسخ به برخی از شبهات رایج قرانی و حتی معرفی و ارائه لینک کتبی در این زمینه ها بود . هرچند این وبلاگ بیش از شش ماه بروز نشده بود و حتی اخرین مطلب مفید ان مربوط به یکسال پیش بوده است با اینهمه در روزهای اخیر احتمالا با گزارش تعدادی از متعصبین مذهبی که گاها در همین دفتر هم اظهار فیض و فحش مینمایند، این وبلاگ برغم مطالب مفیدی که حداقل در دفاع از اسلام داشت مسدود گردید ! انچه شاید متعصبین مذهبی (طالبانیسم وطنی**) را خوش نیامده احتمالا مطالبی با این عناوین بوده است :۱- فتوا برخلاف قران؟ ۲- مزدگرفتن برقران حرام بود؟ ۳- بررسی فتاوی پیرامون ازدواج ۴- اندرحکایت چادر مشکی ۵- خلافت شورایی یا دموکراسی اسلامی و....که در همه ی این مطالب نگارنده خویشتن را بعنوان یک بیطرف میداند و نظرات مخالف و موافق را منتشر میکرد و اگر هم پاسخی یا پاسخهایی به نظرات میداد نه ازانرو بود که طرفدار ان مطالب است نه انکه چنین عقیده ای دارد بلکه پاسخها صرفا بیان کننده نواقص ایرادات وانتقادات بود.باری کارگروه مصادیق مجرمانه راههایی هم برای بازگشت وبلاگ به حالبت نخست باز نهاده اینکه مثلا نخست باید بروی و جیک و پیک اطلاعات شخصی و ادرس خانه و پدر و مادرت را بدهی و سپس وبلاگت را ثبت کنی و پس از ان تازه درخواست پیگری بفرستی که مثلا جواب بیاید بدین دلیل مسدود شده است! و اخر هم معلوم نیست که به هزار انگ متهم نشوی؟! نمیدانم ایا درخواست پیگیری با شرایط فوق به ان نهاد داشته باشم یا خیر ؟!! (در این مورد منتظر نظر شما خوانندگان گرامی هستم)
بهرترتیب هیچ دور نیست که در روزهای اینده شاهد مسدود شدن ناگفته های ایران باستان هم باشیم این خبر را هم بدهم که ادرس ایمیل من توسط یاهو بدلایل امنیتی فعلا مسدود است!
این وبلاگ به دستور کارگروه تعیین مصادیق محتوای مجرمانه مسدود شده است
محتوای وبلاگ محفوظ است تنها از نمایش عمومی آن جلوگیری شده است. جهت اطلاعات بیشتر بخش راهنمای پیگیری جهت رفع فیلتر وبلاگهای مسدود شده توسط کارگروه را مطالعه کنید.
**دراینجا سروده ارزشمند هیلا صدیقی خواندنی است :
از خاکم و همخاک من از جان و تنم نیست*انگار که این قوم غضب هموطنم نیست*اینجا قلم و حرمت و قانون شکستند*با پرچم بی رنگ بر این خانه نشستند*پا از قدم مردم این شهر گرفتند*رأی و نفس و حق، همه با قهر گرفتند*شعری که سرودیم به صد حیله ستادند
با ساز دروغی همهجا بر همه خواندند*غافل که تبر خانه ای جز بیشه ندارد*از جنس درخت است ولی ریشه ندارد*هر چند که باغ از غم پائیز تکیده*از خون جوانان وطن لاله دمیده*صد گل به چمن در قدم باد بهاران*می روید وصد بوسه دهد بر لب باران*قفنوس به پا خیزد و با جان هزاره*پر میکشد از این قفس خون و شراره*با برف زمین آب شود ظلم و قساوت*فرداش ببینند که سبز است دوباره
و حکیم ابوالقاسم فردوسی :
چو باتخت منبر برابر کند * همه نام بوبکر؟ و عمر ؟ کنند
بود دانشومند و زاهد بنام* بكوشد ازين تا كه آيد بكام
چنان فاش گردد غم و رنج و شور *كه شادى بهنگام بهرام گور
نه جشن و نه رامش نه كوشش نه كام *همه چاره ورزش و ساز دام
زيان كسان از پى سود خويش*بجويند و دين اندر آرند پيش
نباشد بهار و زمستان پديد*نيارند هنگام رامش نبيد
چو بسيار ازين داستان بگذرد* كسى سوى آزادگى ننگرد
بريزند خون از پى خواسته*شود روزگار مهان كاسته
دل من پر از خون شد و روى زرد *دهن خشك و لبها شده لاژورد
وَ قَوْلِهِمْ إِنَّا قَتَلْنَا الْمَسيحَ عيسَى ابْنَ مَرْيَمَ رَسُولَ اللَّهِ وَ ما قَتَلُوهُ وَ ما صَلَبُوهُ وَ لكِنْ شُبِّهَ لَهُمْ وَ إِنَّ الَّذينَ اخْتَلَفُوا فيهِ لَفي شَكٍّ مِنْهُ ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِلاَّ اتِّباعَ الظَّنِّ وَ ما قَتَلُوهُ يَقيناً (157) بَلْ رَفَعَهُ اللَّهُ إِلَيْهِ وَ كانَ اللَّهُ عَزيزاً حَكيماً (158)و هم از اين رو كه گفتند: ما مسيح عيسى بن مريم رسول خدا را كشتيم، در صورتى كه او را نه كشتند و نه به دار كشيدند بلكه امر بر آنها مشتبه شد و همانا آنان كه درباره او عقايد مختلف اظهار داشتند از روى شك و ترديد سخنى گفتند و عالم به او نبودند جز آنكه از پى گمان خود مىرفتند و به طور يقين مسيح را نكشتند *بلكه خدا او را به سوى خود بالا برد، و پيوسته خدا مقتدر و كارش از روى حكمت است .سوره نسا
إِذْ قالَ اللَّهُ يا عيسى إِنِّي مُتَوَفِّيكَ وَ رافِعُكَ إِلَيَّ وَ مُطَهِّرُكَ مِنَ الَّذينَ كَفَرُوا وَ جاعِلُ الَّذينَ اتَّبَعُوكَ فَوْقَ الَّذينَ كَفَرُوا إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ ثُمَّ إِلَيَّ مَرْجِعُكُمْ فَأَحْكُمُ بَيْنَكُمْ فيما كُنْتُمْ فيهِ تَخْتَلِفُونَ (55)فَأَمَّا الَّذينَ كَفَرُوا فَأُعَذِّبُهُمْ عَذاباً شَديداً فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ ما لَهُمْ مِنْ ناصِرينَ (56)به ياد آر وقتى كه خداوند فرمود: اى عيسى من، روح ترا قبض كرده به آسمان بالا برم و ترا پاك و منزّه از آلايش و معاشرت كافران گردانم و پيروانت را تا روز قيامت بر كافران برترى دهم. پس آن گاه بازگشت شما به سوى من خواهد بود كه به حقّ ميان شما حكم كنم در آنچه بر سر آن با يكديگر به نزاع و خلاف بر مىخاستيد.55پس آن گروهى را كه كافر شدند به عذاب سختى در دنيا و آخرت معذّب گردانم و براى نجاتشان هيچ ياورى نخواهد بود. سوره ال عمران
..اسلام به روشنی و موکدا چنین مقرر می دارد که مسیح هرگز کشته نشده و اورا بدار نیز نکرده اند بلکه خداوند متعال اورا بسوی خود بالا برده است چنانکه فرمود : « قالَ اللَّهُ يا عيسى إِنِّي مُتَوَفِّيكَ وَ رافِعُكَ إِلَيَّ وَ مُطَهِّرُكَ مِنَ الَّذينَ كَفَرُوا...» گرچه علمای مسلمان درباره معنای «وفات» و «رفع» و «تطهیر» اختلاف نظر دارند ، چنانکه استاد عبدالوهاب نجار در کتاب قصص الانبیا ارای شماری از مفسران ، حدودا بالغ بر 9 رای را ذکر کرده[1] و از نگاه خویش بهترین ارا را برگزیده است و ان اینست که میگوید که من تورا به سرامدت خواهم رساند و بی انکه بکشندت تورا خواهم میراند و کسی را برتو چیزه نخواهم کرد که تورا بکشد و این ایه کنایه از مصونیت ان حضرت(عصمت) از دست دشمنان است، انگاه از همدیگر میپرسد جایگاه عیسی کجاست و کار اورا به چه کسی سپرده اند؟ در پاسخش میگوید : خداوند متعال کار وبارش را برای ما بروشنی بیان نکرده وداستانش را بازنگفته است. ما نیز اگاهی از انرابه خداوند میسپاریم تا چنین باشد که وی را در زمین میرانده و یا اینکه همچو اصحال کهف به خواب فرو برده و یا اینکه اورا به اسمان فرابرده است. هرگز نمی توان درباره این امور بطور قطع اظهار نظر کرد.[2]
درهر صورت، چنانکه محمد عبده در تفسیر المنار به ان تصریح کرده علما دراینباره دو نظر دارند : رای نخست ، که مشهور نیز هست که خداند متعال جسم ان حضرت را در حالی که زنده بود فرابرد و ان حضرت در اخرالزمان فرود خواهد امد و براساس شریعت محمدی در میان مردم حکم خواهد کرد، انگاه خداوند اورا خواهد میراند.[3]
اما راه و رای دومی که استاد محمد عبده از ان سخن میگوید [4] انست که ایه بر ظاهر حمل شود و «توفی» به معنای ظاهر مستفاد و متبادر از ان ، یعنی « میراندن عادی» معنی شود، انگاه بطور طبیعی «رفع/بالا بردن» بعد از ان به معنای « رفع روح/ فرابردن جان» خواهد بود. فخررازی میگوید «متوفیک » یعنی من تورا می میرانم و از ابن عباس و محمد بن اسحاق نیز همین معنی روایت شده است که گفته اند : مقصود ان بود که دشمنان یهودی اش به او دست نرسانند واورا نکشتند.[5] انگاه خداوند متعال برای نکوداشتن اورا به اسمان فرا برد و مفسران دراینباره نیز سه نظر دارند نخست انکه وهب می گوید سه ساعت پس از مردنش خداوند اورا به اسمان بالا برد ، اما حاکم از همو روایت کرده که خداوند متعال اورا هفت ساعت میراند، انگاه زنده گردانید و میریم سیزده ساله بود که به او ابستن شد و وی در سی و سه سالگی به اسمان فرابرده شد و مادرش پس از رفع او نیز شش سال زیست؛ دوم اینکه محمدبن اسحاق میگوید وی هفت ساعت مرد (چنانکه یکی از نظریات وهب بن منبه نیز چنین است) انگاه خداوند اورا زنده گرداند و به اسمان فرابرد ؛ سوم انست گه ربیع بن انس می گوید : خداوند متعال به هنگام فرابردنش به اسمان اورا میراند . چنانکه می فرماید «الله یتوفب الانفس حین موتها و التی لم تمت فی منامها /خداوند جانها را به هنگام مرگ انها می ستاند و ان جان هایی که نمرده اند انها را در خوابشان میستاند» . همچنین از ربیع و حسن بصری روایت شده که خداوند متعال از روی مهربانی در حق عیسی اورا در حال خواب به اسمان برد [6]
(بهرحال )
ما نیز به دو نظرگاه دراینباره قائل هستیم رای نخست ( بعنوان نظر جمهور) براین باور است که خداوند حضرت مسیح را زنده با تن و جان به اسمان فرابرد واو همواره زنده است و در نزد خداوند روزی داده میشود. اما اینکه واقعا به کدامین اسمان برده شده در اینباره اختلاف نظر وجود دارد. انان که قائل به زنده فرابردن مسیح به اسمان هستند ضمن استناد به ایه های 157-158 که پیش از این به ان تصریح شد به این ایه نیز استناد می کنند که میفرماید« وَ إِنْ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ إِلاَّ لَيُؤْمِنَنَّ بِهِ قَبْلَ مَوْتِهِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ يَكُونُ عَلَيْهِمْ شَهيداً (159)/هيچ فردى از اهل كتاب نيست مگر آنكه قبل از مرگش بطور حتم به عيسى ايمان مىآورد و عيسى در قيامت عليه آنان گواه خواهد بود » [7] از این ایه جنین بر می اید که عیسی در اخرالزمان هبوط خواهد کرد تا به شریعت محمد حکم کند..........
اما نظر دوم، که تنها برخی از علمای مسلمان بدان باور دارند انست که مسیح پس از رهایی از توطئه یهود وپس از انکه نتوانستند اورا بکشند و بدار اویزند عملا وفات یافت و اینکه خداوند می فرماید : « بَلْ رَفَعَهُ اللَّهُ إِلَيْهِ [نسا159] و « وَ رافِعُكَ إِلَيَّ [ال عمران 55]. منظور از ان رفع ، بزرگداشت و تکریم است ، چنانکه برای این گفته چنین دلیل می اورند که خداوند متعال عبارتِ [«إِنِّي مُتَوَفِّيكَ» را برای عبارت « وَ رافِعُكَ إِلَيَّ» ] مقدم داشته است و همچنین به این ایه استناد می کنند که می فرماید : « ما قُلْتُ لَهُمْ إِلاَّ ما أَمَرْتَني بِهِ أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ رَبِّي وَ رَبَّكُمْ وَ كُنْتُ عَلَيْهِمْ شَهيداً ما دُمْتُ فيهِمْ فَلَمَّا تَوَفَّيْتَني كُنْتَ أَنْتَ الرَّقيبَ عَلَيْهِمْ وَ أَنْتَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهيدٌ / به انان نگفتم مگر انچه که مرا به ان فرمان داده بودی ، که خدا، پروردگار من و پروردگارتان را بپرستید و تا زمانی که در میانشان بوم برانان گواه بودم ، انگاه مرا برگرفتی خودت برانان نگهبان بودی و تو بر همه چیز گواهی » مائده117 . [8] منظور انست که کسی از اهل کتاب –یهود و نصری- نیست، مگر انکه به هنگام دیدار با فرشته مرگ به او ایمان می اورد اما چنان ایمانی (ایمان در حال یاس و مرگ) هرگز سودی نمی بخشد انگاه فرد یهودی اقرار می کند که او رسول خداست و نصرانی میپذیرد که او پیامبر خدا بوده است. [9]
شیخ محمود شلتوت در فتاوای خویش در معنای عبارت قرانی ِ « يا عيسى إِنِّي مُتَوَفِّيكَ» می گوید که یعنی من تورا چنانکه معمول است می میرانم ، چراکه معنای لغوی و قرانی عبارتِ «متوفیک» همان میراندن عادی است . [10] و هرکس که بگوید عیسی زنده و در اسمان است ، این ادعا و پنداری بیش نیست ، چنانکه مقرر می دارد که «رفع» در عبارتِ « وَ رافِعُكَ إِلَيَّ» بالا بردن مرتبت – نه بالابردن تن- است ، چرا که به دنبال ان می فرماید : « وَ مُطَهِّرُكَ مِنَ الَّذينَ كَفَرُوا» از این عبارت بر می اید که اینجا جایگاه تشریف و گرامیداشت است ، چنانکه رفع به این معنا بسیار در قران کریم کاربرد دارد. از قبیل « فی بٌیٌوتِ اذنٌ اللهِ اَن تَرفَع» ، «نَرفَعٌ دَرَجاتِ مِن نَشاء» ، «و رَفَعنالَکَ ذِکرَک» و... از این روی مقرر شده که تعبیر به « وَ رافِعُكَ إِلَيَّ» و « بَلْ رَفَعَهُ اللَّهُ إِلَيْهِ» مانند انست که بگویند « فلانی به رفیق اعلی پیوست یا خدا با ماست و... که از تعمد اینها جز رعایت و نگاهداشت و جای گرفتن در کنف حمایت پاک الهی چیزی فهمیده نمی شود ، کسی که واژه «السماء/اسمان» را از کلمه «الیه» می فهمد ، خداوندا تو گواه باش که به این تعبیر روشن قرانی ستم کرده اند و دربرابر قصص و روایات نامبتنی – حتی بر ظن – تا چه رسد به یقین و برهان و شبه برهان ، تسلیم شده اند.
انگاه شیخ محمود شلتوت چنین نتیجه میگیرد که قران و سنت پاک هیچ مستندی وجود ندارد که بتواند باوری پدید اورد که مایه ارامش دل شود که تن عیسی به اسمان فرا برده شده و تاکنون درانجا زنده است و در اخرالزمان از انجا فرود می اید. اما تمام ان چیزی که از ایات وارد شده دراینباره بر می اید اینست که خداوند به عیسی وعده داده که ترا به سرامد خویش خواهد رساند و بسوی خویش فراخواهد برد و از کافران در امان خواهد داشت، انگاه این وعده محقق شد و دشمنانش اورا نکشتند و به صلیب نکشیدند، بلکه خداوند اورا به سرامدش رساند و به سوی خود فرا برد. ولی اگر کسی منکر فرابردن تن عیسی به اسمان و زنده بودن او تا به امروز و نزول او در اخرالزمان شود انگاه او منکر امری نیست که بدلیل قطعی ثابت شده باشد و هرگز از اسلام و ایمان بیرون نرفته است.
انگاه نظر محمد عبده وشاگردش رشید رضا – در جز دهم مجلد28 تفسیر المنار- ذکر میکند که در ان میگوید : کوتاه سخن اینکه در قران کریم هیچ نصی صریحی دراینباره وارد نشده که معلوم بدارد تن و جان عیسی زنده – همچون زندگی دنیوی تن و جان – به اسمان فرا برده شد، چنانکه برحسب سنت الهی به خوراک نیازمند باشد ، همچنین نص صریحی دراینباره وارد نشده که وی از اسمان فرو خواهد امد بلکه این باور نصارا است که از زمان ظهور اسلام کوشیده اند انرا در میان مسلمانان شایع کنند.[11]
همچنین مراغی براین باور است که هیچ نص قاطعی در قران کریم وارد نشده که تن و جان عیسی بالا برده شده و او به تن و جان زنده است، اما از ظاهر ایه 55 سوره ال عمران چنین برمی اید که خداوند اورا میراند ، انگاه اورا فرا برد و از ظاهر واژه رفع نیز جز بالا بردن مرتبت و منزلت در نزد خداوند، چیز دیگری فهمیده نمیشود، چنانکه در حق ادریس (ع) می فرماید : « وَ رَفَعَناهُ مَکاناّ عَلیاَ» و بنابراین بسیاری از دانشمندان مسلمان همین معنای ظاهری را گرفته اند و معتقدند که خداوند اورا به مرگ معمول میرانده است ، انگاه درجاتش را در نزد خویش هرچه بیشتر بالا برده است وان حضرت به حیات روحی – همچون حیات شهیدان و پیامبران دیگر – زنده است، اما بیشتر علما براین باورند که تن وجان عیسی ع زنده است و این ایه را براساس احادیثی که انرا درواقع شارح و مفسر قران می داند تفسیر کرده اند. [12] اما هیچ یک از این احادیث به تواتر نرسیده اند تا بتوانند مبنای عقیده فرد مسلمان قرار گیرند و عقیده جز به نص قران حدیث متواتر ثابت نمی شود. بنابراین بر فرد مسلمان واجب نیست که باور داشته باشد که حضرت عیسی به تن و روح زنده است و کسی هم منکر چنین نظرگاهی باشد از نظر شریعت اسلامی کافر شمرده نمیشود. و ان دسته از ائمه مجتهدان نیز که با این رویکرد به این موضوع نگریسته اند سرچشمه نظرگاه انان یکی بوده است و همگی از رای فخر رازی پیروی کرده اند که میگوید : « بدانکه این ایه براین حقیقت دلالت می کند که رفع در عبارت (و رافعک الی) بالا بردن جایگاه و مرتبت – نه مکان و جهت- است چنانکه بالا بردن دراینجا مکان نیست بلکه درجه و منزلت است[13]»
-این وجوه عبارتنداز الف ) معنای عبارت « إِنِّي مُتَوَفِّيكَ وَ رافِعُكَ إِلَيَّ » باید گفت که کلام در ان متضمن تقدیم و تاخیر است ، ب) مراد انست که من تو را به سرامدت خواهم رساند بیانکه تورا بکشند تورا خواهم میراند ج) مراد برکرفتن و بالا بردن است چنانکه اگر عرب بگوید «توفی المال» معنای استیفا و قبض ان است . د) مراد از وفات در اینجا خواب است چراکه دو وازه به جای همدیگر برده میشود جنانکه از ربیع روایت شده که خداوند متعال از روی مهرورزی حضرت عیسی را در خواب فرا برد . ه) اجل تو همچو شخص متوفی است جرا که به ان شبیه تر است . و) مراد از وفات مرگ قوای شهوای مانع از رسیدن به ملکوت است. ز) یعنی تورا میگیرم در حالی که حق تن و جانت را میگذارم انگاه تفسیر "ورافعک" نیز همان معنای پیشین را دارد. ح) مراد اینده ی عمل توست الوسی میگوید بیشتر این وجه به ویزه مورد اخیر بعید بنظر میرسد. ط) ابن جریز از وهب روایت کرده که گفت خداوند متعال سه ساعت از روز عیسی را میراند تا اینکه اورا به سوی خویش فرا برد. حاکم روایت دیگری را نیز او نقل میکند به این عبارت که : هفت ساعت اورا میراند و انگاه زنده اش کرد (عبدالوهاب نجار ، قصص انبیاص432)[1] -
-سید قطب در تفسیر این ایه می گوید : که از ظاهر نصوص قرانی برمی اید که که خداوند حضرت عیسی را میراند و پس از ان بسوی خود قرا برداما از برخی اثار برمی اید ی هنوز زنده است اما من میان ایندو سخن تعارضی نمی بینم که از یکسوی خداوند اورا از زندی دنیوی میمیراندو از دیگر سووی در نزد لت حضرت زنده باشد چنانکه شهیدان در عرصه زندگی مرده اند ولی نزد خدا زنده اند از صورت زندگی او در نزد انحضرت و کیفیت ان چیزی نمیدایم او در قران ب خدایش می گوید «اِنَنی لاادری ما ذا کان مهم بعد وفاتی» (فی ظلال قران 2/1001) همو در تفسیر ایه « و السلام علی یوم ولدت و یوم اموت و یوم ابعث حیا» مریم33 میگوید : در این صورت حضرت مسیح باید زندگی محدود برخوردار از سرامدی داشته باشد و او میمیرد و برانگیخته میشود و خداوند متعال در روزی که زاده شد و روزی که می میرد و روزی که برانگیخته میشود برای او سلامتی و طمانینه مقرر کرد، نص دراینجا درباره مرگ و برانگیخته شدن حضرت عیسی صریح استو در این حقیقت هیچ تاویلی و جدالی نمی پذیرد.[8]
برگرفته از بررسی تاریخی قصص قران نوشته محمد بیومی مهران ج۳ ص۳۱۱-۳۲۱(خلاصه شده)
همچنین رویکرد فوق را مقایسه کنید با المیزان : http://www.ghadeer.org/qoran/almizan/j5/alm00018.htm#link114
بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار ج44 ص 65 باب 19 كيفية مصالحة الحسن بن علي
وَ مِنْ كَلَامِهِ ع مَا كَتَبَهُ فِي كِتَابِ الصُّلْحِ- الَّذِي اسْتَقَرَّ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ مُعَاوِيَةَ- حَيْثُ رَأَى حَقْنَ الدِّمَاءِ وَ إِطْفَاءَ الْفِتْنَةِ- وَ هُوَ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ- هَذَا مَا صَالَحَ عَلَيْهِ الْحَسَنُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طَالِبٍ- مُعَاوِيَةَ بْنَ أَبِي سُفْيَانَ- صَالَحَهُ عَلَى أَنْ يُسَلِّمَ إِلَيْهِ وِلَايَةَ أَمْرِ الْمُسْلِمِينَ- عَلَى أَنْ يَعْمَلَ فِيهِمْ بِكِتَابِ اللَّهِ وَ سُنَّةِ رَسُولِهِ ص- وَ سِيرَةِ الْخُلَفَاءِ الصَّالِحِينَ - وَ لَيْسَ لِمُعَاوِيَةَ بْنِ أَبِي سُفْيَانَ أَنْ يَعْهَدَ إِلَى أَحَدٍ مِنْ بَعْدِهِ عَهْداً- بَلْ يَكُونُ الْأَمْرُ مِنْ بَعْدِهِ شُورَى بَيْنَ الْمُسْلِمِينَ- وَ عَلَى أَنَّ النَّاسَ آمِنُونَ حَيْثُ كَانُوا مِنْ أَرْضِ اللَّهِ فِي شَامِهِمْ- وَ عِرَاقِهِمْ وَ حِجَازِهِمْ وَ يَمَنِهِمْ- وَ عَلَى أَنَّ أَصْحَابَ عَلِيٍّ وَ شِيعَتَهُ- آمِنُونَ عَلَى أَنْفُسِهِمْ وَ أَمْوَالِهِمْ وَ نِسَائِهِمْ وَ أَوْلَادِهِمْ- وَ عَلَى مُعَاوِيَةَ بْنِ أَبِي سُفْيَانَ بِذَلِكَ عَهْدُ اللَّهِ وَ مِيثَاقُهُ- وَ مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَى أَحَدٍ مِنْ خَلْقِهِ بِالْوَفَاءِ- وَ بِمَا أَعْطَى اللَّهُ مِنْ نَفْسِهِ- وَ عَلَى أَنْ لَا يَبْغِيَ لِلْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ وَ لَا لِأَخِيهِ الْحُسَيْنِ- وَ لَا لِأَحَدٍ مِنْ أَهْلِ بَيْتِ رَسُولِ اللَّهِ ص غَائِلَةً سِرّاً وَ لَا جَهْراً- وَ لَا يُخِيفَ أَحَداً مِنْهُمْ فِي أُفُقٍ مِنَ الْآفَاقِ- شَهِدَ عَلَيْهِ بِذَلِكَ وَ كَفى بِاللَّهِ شَهِيداً فُلَانٌ وَ فُلَانٌ وَ السَّلَام
سم اللَّه الرّحمن الرّحيم اين صلحنامهاى است كه بين حسن بن على بن ابى طالب و معاوية بن ابو سفيان برقرار شد: حسن بن على عليهما السّلام امر خلافت را با شروط ذيل به معاوية بن ابو سفيان واگذار كرد:
1- معاويه طبق دستور قرآن و سنت پيامبر اسلام صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و روش خلفاء نيكوكار با مسلمانان رفتار نمايد.
2- معاويه اين حق را ندارد كه بعد از خود مقام خلافت را به احدى واگذار كند، بلكه بايد خليفه بعد از معاويه با شورا و مشورت مسلمين تعيين شود.
3- مردم از ظلم معاويه در هر جاى زمين كه هستند در امان باشند، چه در شام، چه در عراق، چه در حجاز و چه در يمن.
4- ياران و شيعيان على بن ابى طالب جان و مال و زنان و فرزندانشان در امان باشند.
5- بر معاوية بن ابو سفيان واجب است به اين عهدنامه خدائى آن طور وفا كند
ــــــ
این موضوع علاوه در بحارالانوار بنگرید به کشف الغمهجلد ۱ ص۵۷۰
درکنار این موضوع در نهج البلاغه نیز نزدیک به ۱۱ مورد میتوان یافت که امام علی یا به خلافت تمایلی نشان نمیدهند یا انرا ردمیکنند و یا انرا بشورای مسلمین وا مینهند. برخی از بزرگان معاصر شیعه چون ایت الله دکتر حسینی قزوینی چنین رویکردی را البته بدون اشاره به بحار الانوار و کشف الغمه محدث اردبلی نپذیرفته اند و توجیهات ودلایلی در رد ان ذکر میکنند و جالب است که این استاد و عالم بزرگ شیعی برای نشان دادن منصوص بودن خلافت امام حسین به ابن کثیر دمشقی سلفی استناد میجویند حال انکه دربرخی منابع شیعی -چنانکه گذشت- خاصه در مبحث صلح با معاویه برشوری مسلمین تصریح و تاکید شده است ! (با این تفاسیر یک جوان شیعی سخن مراجع شیعی را باور کند یا مراجع سنی سلفی؟) مساله ای که خواه ناخواه برخی تئوریها را نیز رد کرده و دکانهایی را تعطیل میکند. همچنین برخی بزرگان شیعه امامت و خلافت را دو موضوع جداازهم دانسته اند.
ایت الله شیخ محمد صالح حائری زندرانی مرجع تقلید :
"امامت و خلافت دو مساله جدا ازهم است و باهم سازگاری دارند و ازنظر شیعه شرط امامت اشتغال امام به خلافت ظاهری نیست وجنایتی ازاین بالاتر نیست که میان امام و خلیفه صلح باشد ودراین مورد میان مردم تفرقه بیفکنداگر اختلاف در امامت و خلافت اساسی بود بخاطر ان جنگها صورت میگرفت!...." علی شریعتی. تشیع علوی تشیع صفوی. ص۹۶
اقای ایت لله غروی نیز رویکرد رایج را نپذیرفته است و گفته است :
حکومت : آن را يك امر دنيايي نه الهي مي داند كه مردم بر اساس همفكري و مشورت و ايجاد هم رايي به تشكيل آن مبادرت مي كنند و استدلال او اين است كه كلمه امر كه جمع آن امور است در قرآن به معناي كارهاي دنيايي مردم از جمله تشكيل دولت و حكومت است . پيامبر اكرم (ص) هم در يك عبارت كوتاه فرموده : «كما تكونون يولي عليكم» همانگونه كه شما هستيد بر شما حكومت مي شود . اگر مردمي هستيد مسلمان و مومن و اهل تقوي و خداترس و عادل و صادق ، حكومت و دولت شما هم همين طور خواهد بود و اگر ظالم و فاسق و خائن باشيد ، حكمروايي بر شما نيز همين گونه است . بناءبراين وصايت پيامبر در غدير خم و معرفي مولي امير المومنين (ع) براي جانشيني او در امور دنيوي و حكومتي نبود ضمن اينكه يك امر الهي هم در اين باب نبود . اگر امر خدا بود ، علي (ع) نبايد اجراء آن را به تعويق مي انداخت و ناديده مي گرفت و بيست و پنج سال سكوت مي كرد. پس «غدير خم» يك وصيت بود به مردم كه علوم دين خود را از چه كساني فراگيرند و الگوهاي عملي دين چه كساني هستند ؟ از اين گذشته ، علي (ع) حداقل دريازده جاي نهج البلاغه تاكيد مي كند كه من حكومت را به خواست شما مردم قبول كردم و هرگاه از سپردن آن بدست من ناخشنوديد ،همان لحظه افسارش را بر گردنش انداخته رهايش مي كنم . (ر.ک. چندگفتار ، نشر نگارش ، 1381 ، گفتار اول: غدير خم / ر.ك. مباني حقوق در اسلام ، نشر جهاد دانشگاهي ، 1373، فصل ششم: حقوق ملت و دولت / ر.ك. حكومت در اسلام – آماده چاپ) نوع حكومت: وي اصول قرآن را مخالف و در تقابل با مباني دموكراسي نمي داند ولي معتقد است در جوامع عقب افتاده ، «راي اكثريت» غالبا به نفع هوچي گران وعوام فريبان بوده و منجر به انزوا و طرد انديشمندان و نخبگان از عرصه تصميم گيري هاي كلان شده است. در همين چارچوب براي آزادي قلم و بيان براي همه اقشار و انواع افكار از مومن تا كافر، اعتبار ويژه قائل است و آن را از لوازم دموكراسي و از ضروريات غلبه عدل بر ظلم و آزادي بر استبداد مي داند. هم چنين با استناد به آيات كتاب خدا و سنت قطعيه رسول (ص) به اثبات اين معني پرداخته كه قرآن نه تنها با حقوق شهروندي مخالف نيست ، بلكه عميق تر و دقيق تر از هر متن ديگري به دفاع از آن پرداخته است . (ر.ك. مباني حقوق در اسلام ، نشر جهاد دانشگاهي ، 1373 ، فصل ششم : حقوق ملت و دولت / ر.ك. نمازجمعه يا قيام توحيدي هفته ، دفترنشرجمعه ، 1358 ، ذيل عنوان تشيع و آزادي قلم و بيان) http://www.arbabehekmat.com/detail.asp?id=58
ــــــــــــ-
اقای مصطفی حسینی طباطبایی (=بقول ایت الله حسینی قزوینی در شبکه ماهواره ای ولایت : "طباطبایی ناصبی رذل پست") گفته اند :
با این که علی (ع) نیز خویشتن را بیش از سایرین شایان و سزاوار امامت و زعامت مسلمین میدانست – و به راستی نیز چنین بود – و به همین سبب چنانکه «سید رضی» در «نهج البلاغه» آورده است، از قریش گلایه کرده و میفرمود: «برای مخالفت با من در حقی که از دیگران بدان سزاوارتر بودم،» او را آشکارا به خلافت نصب فرموده، و در هرحال واجب است که وی بر کرسی خلافت جلوس نماید، بلکه چون قوم بر بیعت عثمان عزم کردند، فرمود: «همانا دانسته اید که سزاوارتر از دیگر مردم به خلافت منم، به خدا سوگند – بدانچه کردید – چندان که کار مسلمانان به سامان بوَد، گردن مینهم» (نهج البلاغه، خطبة 74) و در بارة خلافت فرمود: «گروهی آزمندانه به کرسی خلافت چسبیدند و گروهی سخاوتمندانه از آن چشم پوشیدند» (نهج البلاغه، خطبة 162) و همچنین فرمود: «به خدا سوگند که مرا به خلافت رغبتی نبود و به حکومت حاجتی نه، لیکن شما مرا بدان خواندید و آن وظیفه را بر عهده ام نهادید» (نهج البلاغه، خطبة 205) و هنگامی که پس از قتل عثمان مردم به بیعت با آن بزرگوار شتافتند، فرمود: «مرا بگذارید و دیگری را بخواهید» (نهج البلاغه، خطبة 92) و فرمود: «اگر مرا واگذارید همچون یکی از شمایم، و برای کسی که کار خویش بدو میسپارید، بهتر از دیگران فرمانبر و شنوایم» (نهج البلاغه، خطبة 92) و فرمود: «من اگر رایزن شما باشم بهتر است که امیر شما باشم» (نهج البلاغه، خطبة 92).
اگر علی (ع)به نص صریح شرعی به خلافت منصوب میبود، آیا میتوان گمان برد که آن بزرگوار – از شدت سخاوت! – فرمان الهی و میثاق ربانی را رها نموده و آن را به ما دون خویش واگذارد؟! آیا میتوان گفت که علی (ع)به خلافتی که خداوند به او اختصاص داده بود، رغبتی نداشت؟! حاشا که علی (ع)با کمال ایمان و جدیتی که در اطاعت از اوامر الهی در وی سراغ داریم، چنین باشد!.
وانگهی، در بارة این سخن علی (ع)در خصوص امامت و شرط مشروعیت و انعقاد آن چه بگوییم که میفرماید: «به جانم سوگند، اگر کار امامت راست نیاید جز بدان که همة مردم در آن حاضر باشند، چنین کاری ناشدنی نماید (=یعنی حضور همه مردم ناشدنی بود درانزمان)، لیکن کسانی که – حاضرند – و اهلیت دارند، بر آنان که غائب اند، حُکم رانند و آنگاه حاضر را نَسِزَد که سرباز زَنَد و نپذیرد، و نه غائب را رواست که دیگری را امام خود گیرد» (نهج البلاغه، خطبة 173) (اگر تاویل نکنیم همان رای همه ی مردم در گزینش حاکم است)
از این روگریزی نیست جز آن که بگوییم گرچه علی (ع) برای امامت بر مسلمین سزاوارترین فرد بود، اما این مسأله با شورا و رأی أهل حل و عقد نیز ناسازگار نیست، و إلا چه سان میتوان به نص جلی بر امامت الهی آن حضرت معتقد بود، در حالی که آن حضرت خود میفرماید: «شورا از آنِ مهاجران است و انصار، پس اگر گِرد مردی فراهم گردیدند و او را امام خویش نامیدند، به خشنودی خدا رسیدند» (نهج البلاغه، نامة 6).
علاوه بر این با این بیان فرزند آن بزرگوار امام حسن (ع)چه کنیم که به عنوان یکی از شرائط صلح با معاویه تصریح فرمود: «... مشروط برآن که معاویه کسی را پس از خویش به ولایت برنگزیند، و این امر را بر عهدة شورای مسلمین نهد» (بحار الأنوار، ج 44، ص 65).
اما اگر بازهم قول ما را نپذیرند و صراحت کلام را با تأویلات نااستوار بپوشاند، در بارة حضور علی (ع)در شورای خلافت پس از قتل عمر بن خطاب چه خواهند گفت؟ آیا حضور در شورا فی نفسه با نص جلی و تعیین الهی ناسازگار و معارض نیست؟! و یا در بارة بیعت علی (ع) با أبوبکر چه خواهند گفت که آن حضرت خود فرمود: «در آن هنگام با أبوبکر بیعت نمودم و به همراه او در آن حوادث قیام کردم تا باطل از میان رفت» (مستدرک نهج البلاغه، کاشف الغطاء، چاپ لبنان، ص 120) و همچنین در بارة کلام آن حضرت در بارة بیعتش با عمر بن خطاب چه میتوان گفت که فرمود: «آنگاه چون [أبوبکر] به حال احتضار رسید، ولایت و حکومت را به عُمَر سپرد و ما بیعت کردیم و اطاعت نمودیم و خیرخواهی نشان 8 دادیم» (مستدرک نهج البلاغه، ص 120)
****
پاسخها و توجیهاتی در نفی برخی از گزاره های فوق از علمای شیعه : http://www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=maghalat&id=40یا امام علی و قبول حکومت
ـــــــــــــــــــــــــ
«نگارنده وبلاگ تنها بنقل قول پرداخته است و بدیهی است که نقل کردن ارائ دیگران دلیل بر پذیرش و داشتن این ارا نیست»
« اتَّبِعُوا مَنْ لا يَسْئَلُكُمْ أَجْراً وَ هُمْ مُهْتَدُونَ » یس 21
« پيرو كسانى باشيد كه از شما مزدى طلب نمىكنند و خودشان هدايت شدهاند. »
امروز بمیمنت و مبارکی و فرخندگی برقراری جامعه ی اسلامی(از کودکستان تا دانشگاه و انشائ الله تا خانه ها) شاهد رشد روزافزون کانونهای وکلاسهای اموزشی قران از روخوانی تا تجوید و صوت و لحن هستیم بانیان و صاحبان این کلاسها و کانونها به اندازه و بمانند اموزش هر علم دیگری مثلا اموزش زبان انگلیسی از مردم پول میگیرند و در زمره ی شروط اولیه ثبت نام متقاضی شرط شهریه دانش اموز و قران اموزی است . برخی از این کلاسها تحت مدیریت روحانیت معزز میباشد. برخی از این بزرگواران خود برای اگاهی دادن بمردم وارشاد و هدایت اخلاقی انسانی و اسلامی مردم و دربرپایی نمازهای جماعت در مساجدعمومی شهرها و روستاها ونیز مساجد ادارات و مدارس دولتی [مزد میگرندبعتبیر بهتر؟ هدیه ] و نیز برپایی مراسم مذهبی تولد و وفات ائمه هدی اعم از دهه ی فاطمیه یا دهه ی محرم یا صفر یا ماه مبارک رمضان یا ماه ذیالحجه و... ، در منابرو مساجد به ارشاد و هدایت مردم میپردازند و درواقع ارشاد و هدایت مردم راهی برای گذران زندگی برخی از این بزرگواران نیز محسوب میشود و البته بنده بعنوان شخصی مذهبی که سالهای زیادی از کودکی و نوجوانیم را درمساجد بسر بردم دیده ام اکثر قریب به اتفاق این بزرگواران در هدایت وارشاد و راهنمایی مردم در تریبونهای ازاد مساجد و حسینه ها "مزد" دریافت میکنند. البته عموم این بزرگواران گویند که این مزد را بعنوان هدیه میگریند و شرط نمیکنند اما کم نیستند کسانی که در همان وهله نخست با خادم مسجد یا حسینه ویامراکز وابسته ی دولتی این موضوع را درمیان میگذارند وحتی برخی شماره حساب میدهند موضوع اخیر خصوصا در میان مداحان عزیز و پرافتخار؟ اهل بیت شایع است . گروهی دیگر نیز وقتی دربرابر ایات قران که نافی عمل انهاست گویند پیامبران علمشان الهی بود و ماعلممان اکتسابی است ! ما برای رسیدن به این علم زحمت کشیده ایم! این گفته ی این گروه اندک البته نتیجه میدهد که پیامبراسلام و پیامبران برای بشر در همه ی موارد زندگی انان حتی در رسم و سنت هدایتگری "اسوه ی حسنه " و الگو نیستند! البته اینکه این گروه اندک در توجیه کار خود میگویند ما زحمت کشیده ایم ؟ اگر منظورشان از واژه "زحمت " اینست که برای رسیدن به ان علم هزینه ای مالی کرده اند صحیح نیست چراکه بعکس اکثریت جامعه دانشجو و دانشپژوه کشور این بزرگواران از رحمت و بخشندگی سهم مبارک امام نتنها در مخارج معمول تحصیلی بلکه بعنوان حقوق ماهیانه نیز برخوردارند اما اگر منظور صرف طول زمان و جان است که باید گفت این خصلت را همه ی پیامبران دز زهد و تقوا و پرهیزگاری داشته اند. بهرروی موضوع اصلی ما دراینجا مزدگرفتن براموزش قران است که گویا پیش از این دربین فقهایی چون علامه مجلسی حرام بوده است. موضوعی که امروز با صرف هزینه های میلیاردی برای تاسیس مدارس قرانی به امری دولتی تبدیل شده است.
سیره ی پیامبران در هدایت و ارشاد و راهنمایی مردم - که بهرحال الگو اسوه ی حسنه برای همه ی مردمان بوده و هستند- در ایات قران کریم ترسیم شده است باهم بخوانیم :
«بگو: من در برابر اين رسالت پاداشى از شما نمىخواهم. اين رسالت چيزى جز هشدارى براى جهانيان نيست.»انعام90 «به قوم خود گفت: اى قوم من! اگر اقامت من در ميان شما و يادآوريهاى من به آيات خدا بر شما گران آمده است، من بر خدا توكل كردم، شما نيز فكر خود و همت معبودهايتان را جمع كنيد و بدون پرده پوشى دربارهام قضاوت كنيد و مهلتى به من ندهيد. (71)اگر روى بگردانيد، من از شما طالب مزدى نيستم، اجر من تنها بر خداست و مأمور شدهام كه از تسليم شدگان باشم.» (72)يونس . « برادرشان هود را فرستاديم. گفت: اى قوم من! خدا را بپرستيد كه جز او معبودى نيست- شما فقط افترا پيشه هستيد. (50)اى قوم من! در برابر رسالتم از شما مزدى نمىخواهم، پاداش من فقط به عهده كسى است كه مرا آفريده است. چرا نمىانديشيد؟» (51)هود. « گر حق از هوسهايشان پيروى كند آسمانها و زمين و ساكنان آن تباه شوند ولى ما براى آنها اندرز فرستاديم و آنها از پندشان رو گردانند، (71)يا مگر از آنها مطالبه مزدى كردهاى؟ در صورتى كه مزد پروردگارت بهتر و او بهترين روزىدهندگان است. (72)مومنون . « از خدا بترسيد و مرا اطاعت كنيد. (144)و من براى رسالتم از شما مزدى مطالبه نمىكنم، مزد من تنها با پروردگار جهانيان است. » (145)شعرا + ایات 109 ، 164، 180سوره شعرا . «بگو: من شما را فقط به يك چيز اندرز مىدهم و آن اين كه براى خدا دوگان دوگان يا يگان يگان بپاخيزيد، آن گاه بينديشيد تا بدانيد كه دوست شما ديوانه نيست. او بيم رسانى است كه شما را پيشاپيش از عذابى شديد هشدار مىدهد.» (46)بگو: «هر مزدى كه من از شما خواستهام، براى خودتان، پاداش من فقط بر عهده خداست، اوست كه بر هر كارى ناظر است.» (47)سبا .
در سطور گذشته از علامه مجلسی فقیه و عالم بزرک شیعه یاد شد ایشان در کتاب بحارالانوار جلد 10 صفحه 60 بابی را بعنوان مزذ و تعلیم کتاب میگشاید که روایاتی صریح بر عدم جواز مزد گرفتن برقران [وحتی شاید هدایتگری مردم] نقل میکنند .
ایشان در اغاز بیک ایه قران اشاره میکنند :
«وَ لا تَشْتَرُوا بِآياتِي ثَمَناً قَلِيلًا »بقره 41 "ایات مرا به بهای اندک نفروشید"
سپس روایاتی در این زمینه نقل میکنند که مهمترین و صریحترین آن شاید روایت پنجم باشند با هم بخوانیم :
5 وَ رُوِيَ أَنَّ عَبْدَ اللَّهِ بْنَ مَسْعُودٍ جَاءَ إِلَى النَّبِيِّ ص فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَعْطَانِي فُلَانٌ الْأَعْرَابِيُّ نَاقَةً بِوَلَدِهَا فَقَالَ النَّبِيُّ ص لِمَ يَا ابْنَ مَسْعُودٍ فَقَالَ إِنِّي كُنْتُ عَلَّمْتُ لَهُ أَرْبَعَ سُوَرٍ مِنْ كِتَابِ اللَّهِ فَقَالَ رُدَّ عَلَيْهِ يَا ابْنَ مَسْعُودٍ فَإِنَّ الْأُجْرَةَ عَلَى الْقُرْآنِ حَرَامٌ [بنقل از کتاب "فقه الرضا ص34]
ترجمه : روزی عبدالله بن مسعود نزد پیغمبر امدو گفت ای رسول الله فلان اعرابی شتری بمن داد بفرمود : بابت چه چیزی؟ گفت در قبال اینکه من چهار سوره قران بفرزندش یاد داده ام . فرمود ای ابن مسعود شترش را بوی برگردان که مزد گرفتن بر قران حرام است!
روایات دیگر در بحارالانوار جلد 10 صفحه 60 را بصورت انلاین در ادرس روبروببنید : ++
این موضوع بقدر حائز اهمیت است و بقدری مورد سواستفاده های برخی؟ از روحانی نماها شده است که مورد طعن و طنز و لعن دوگروه واقع میشود یکی وهابیت که با شیعه بطور ریشه ای و عقیدتی مخالف است ، و دیگری روشنفکران دینی و غیردینی که بطور سیاسی وارمانی بااندیشه حاکم مخالفت میکنند ، برای مثال دکتر عبدالکریم سروش چنین گوید : «ملاک و مقوم روحانی اینک ارتزاق از راه دین است انهم نه بمعنای ان دین فروشی مذموم بلکه بمعنی تامین حاجات مشروع از طریق شغل هدایت گری» ونیز مرحوم دکتر شریعتی در زبان دعا و غیر مستقیم خطاب به این جماعت گوید : «خدایا رحمتی کن که ایمان برایم نان و نام نیاورد، قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم ، تا ازانهایی باشم که پول دنیا را میگیرند و برای دین کار میکنند ، نه ازانهایی که پول دین * میگرند و برای دنیا کار میکنند» *پول دین مثل نمازجماعت پولی ، پول منابر ، پول خمس ، پول سخنرانی و روضه خوانی کفن و دفن مرده و.......
لینک مرتبط :
«« عبورگاه بنى اسرائيل:
در قرآن مجيد بارها اين مطلب تكرار شده است كه موسى بنى اسرائيل را به فرمان خدا از" بحر" عبور دارد (يونس 90، طه 77 شعراء 63، (آيه مورد بحث)، دخان 24. ..) و در چند مورد تعبير به" يم" شده است (طه 78، قصص 40، ذاريات 40.)اكنون سخن در اين است كه منظور از" بحر" و" يم" در اينجا چيست؟ آيا اشاره به رود پهناور و عظيم نيل است كه تمام آبادى سرزمين مصر از آن سرچشمه مىگرفته، يا اشاره به درياى احمر (و به تعبير ديگر بحر قلزم) است.از تورات كنونى و همچنين كلمات بعضى از مفسران چنين برمىآيد كه اشاره به" درياى احمر" است، ولى قرائنى در دست داريم كه نشان مىدهد منظور همان نهرعظيم نيل است زيرا" بحر" در لغت- چنان كه راغب در مفردات مىگويد- در اصل به معنى آب فراوان و وسيع است، و" يم" نيز همين معنى را مىرساند، بنا بر اين اطلاق اين دو كلمه بر" نيل" هيچ مانعى ندارد، و اما قرائنى كه اين نظر را تاييد مىكند:
1- محل سكونت فراعنه كه مركز آباد شهرهاى مصر بوده حتما نقطهاى بوده است كه با رود نيل فاصله زيادى نداشته، و اگر معيار را محل فعلى اهرام يا حوالى آن بگيريم بنى اسرائيل ناچار بودند براى رسيدن به سرزمين مقدس نخست از نيل عبور كنند، زيرا اين منطقه در غرب نيل واقع شده و براى رسيدن به سرزمين مقدس بايد آنها به سوى شرق بروند (دقت كنيد).
2- فاصله مناطق آباد مصر كه طبعا در نزديكى نيل است با درياى احمر به قدرى است كه بسيار بعيد به نظر مىرسد بنى اسرائيل بتوانند آن را در يك شب و يا نصف يك شب طى كنند (از آيات گذشته اين مطلب روشن شد كه آنها شبانه سرزمين فراعنه را پشت سر گذاشتند و قاعدتا در دل شب اين كار را كردند و لشكر فرعون نيز به هنگام طلوع آفتاب به آنها رسيدند).
3- براى گذشتن از سرزمين مصر و رسيدن به اراضى مقدس نيازى نيست كه از درياى احمر بگذرند، چرا كه قبل از حفر كانال سوئز باريكه خشك قابل ملاحظهاى در آنجا وجود داشته است، مگر اينكه دست به دامن اين فرضيه بزنيم كه در زمانهاى بسيار قديم درياى احمر با درياى مديترانه متصل بوده و در اينجا خشكى وجود نداشته است و اين فرضيه به هيچ وجه ثابت نيست.
4- قرآن در داستان افكندن موسى به آب تعبير به" يم" كرده است (طه 39) و چنان كه گفتيم در مورد غرق فرعونيان نيز تعبير به" يم" كرده است و با توجه به اينكه هر دو در يك داستان، و حتى در يك سوره (سوره طه) است، و هر دو بطور مطلق نقل شده به نظر مىرسد كه هر دو يكى باشد. و با توجه به مادر موسى قطعا او را به دريا نيفكند بلكه طبق تواريخ و همچنين قرائن عادى به نيل سپرد بنا بر اين معلوم مىشود غرق فرعونيان در نيل بوده است (دقت كنيد).»»
اکنون بررسی بیشتر این رویکرد تفسیری :
بدیهی است که اگر قران کریم از واژه "یم" بهمان معنای دریا و اب فراوان ، تنها درداستان غرق فرعونیان و نیز سپردن نوزاد به نیل سخن گفته باشد بطور منطقی میتوان نتیجه گرفت که منظور در قران از واژه "یم" درداستان غرق فرعون نیز همان رود نیل است. بنابراین این دلیل از همه ی قرائن و شواهد مطروحه مهمتراست چراکه همانطور که پیش ازاین در دو پست فرعون معاصر با « موسی (ع)» و نکات باستانشناسی [رامسس دوم و مرنپتاح ] و مستنداتی درباره فرعون غرق شده ! گفته امد یافته های باستانشناسی این موضوع را در جایی از دریایی سرخ اثبات میکرد و یا حتی اگر چنین نیز نباشد و چنین یافته هایی وجود نداشته باشد رای و و نظر باستانشناسان و پژوهشگرانی که دریای سرخ را محل شکاف دانسته اند در قیاس با قران اشتباه خواهد بود . و به عبارت دیگر اگر کشفیات تاریخی دردریای سرخ مسلم باشد میتوان نتیجه گرفت که قران اطلاعات جامعی ارائه نداده است...! با این توضیح به بررسی دلایل صاحب تفسیر نمونه میپردازیم ، همانطور که گفته شد مهمترین دلیل وجود وبکارگیری واژه ی "یم" در دو داستان به اب انداختن نوزاد و غرق فرعونیان است بطوریکه انرا بنهر نیل میتوان حمل کرد! بنابراین بهتراست دلیل چهارم که مهمترین دلیل است را در اغاز بررسی و مورد نقد قرار دهیم.
1- ایت الله مکارم در مقدمه ، سه رفرنس از کاربرد وازه "یم" در قران میدهند: ( طه 78، قصص 40، ذاريات 40) و دلیل چهارم ایشان نیز گویای اینست که هر دوی اینها بطور مطلق در قران امده است! وچون "یم " درداستان به اب انداختن نوزاد نیز هست نتیجه گرفته اند که منظور از "یم" هم در داستان به اب انداختن نوزاد و هم غرق فرعونیان همان رود و نهر بزرگ نیل است !
سخن ایشان تا جایی که وازه "یم " تنها در دو داستان غرق فرعونیان و به اب انداختن نوزاد ، بکار گرفته شده باشد درست مینماید و بدیهی اگر واژه یم درجایی دیگر که مشخصا نیل نباشد بکار رفته باشد کلیه این دلایل نیز مردود خواهد بود! چراکه درغیر اینصورت میتوان گفت که واژه "یم" در داستانهای مختلف و محلهای مختلف در قران بکار گرفته شده است و نه فقط رود نیل! بنابراین بهمان معنای واژه میرسیم که همان اب فراوان باشد که با معنای بحر یکی است
با کمی دقت در ایات قران درمییابیم که واژه "یم" با الف و لام در سوره طه ایه 97 برای داستان سامری نیز نقل شده است با هم بخوانیم :
قالَ فَاذْهَبْ فَإِنَّ لَكَ فِي الْحَياةِ أَنْ تَقُولَ لا مِساسَ وَ إِنَّ لَكَ مَوْعِداً لَنْ تُخْلَفَهُ وَ انْظُرْ إِلى إِلهِكَ الَّذي ظَلْتَ عَلَيْهِ عاكِفاً لَنُحَرِّقَنَّهُ ثُمَّ لَنَنْسِفَنَّهُ فِي الْيَمِّ نَسْفاً (97)
موسى گفت: از ميان ما برو كه تو در زندگانى دنيا (به مرضى معذب خواهى شد كه همه از تو متنفر شوند و) دايم گويى كسى مرا نزديك نشود، و (در آخرت) هم وعدهگاهى (در دوزخ) دارى كه با تو تخلف نخواهد شد، و اكنون اين خدايت را كه بر پرستش و خدمتش ايستادى بنگر كه آن را در آتش مىسوزانيم و خاكسترش را به آب دريا مىدهيم. (97)
همانگونه که میبنیم واژه ی " یم " با همان خصوصیات در داستان سامری نیز بکار رفته است و بدیهی است که منظور از " یم " در اینجا رود نیل نیست چراکه اسرائیلیان مدتهاست از سرزمین مصر فرار کرده اند (و محل رود یا دریای سرخ را که شکافته است) پشت سر گذاشته اند و فرسخ ها از سرزمین فرعونها دور شده و بیابان را محل زندگی خود کرده اند تا جاییکه موسی میتواند براحتی مدتی به عبادتگاه برود و قومشرا رها کند و بیم تعقیب سپاه فرعون را در دل نداشته باشد. همانگونه که در معنای یم و بحر محل اب فراوان گفته اند و این میتواند بهر جایی گفته شود بنابراین دراینجا میتوان بصراحت گفته که مهمترین دلیل تفسیر نمونه قابل دفاع نیست! چراکه وازه "یم " در قران کریم همواره به رود نیل اطلاق نشده است! ونتیجه گیری تفسیر نمونه صحیح بنظر نمیرسد و شگفت اینکه صاحب تفسیر نمونه از ایه 97سوره طه یادی نمیکند!
دوم. دلیل اول ودوم وسوم ایتلله مکارم شیرازی بیشتر برحدس و گمان است و نه کاری تحقیقی و تاریخی و برگفته از رویکرد باستانشناسان ! و مناطق اباد مصر را رود نیل برشمرده اند که از دریای سیاه فرسخها بدور است ! انچنان مورخان بازگفته اند شهر رامسس را که پایتخت فرعون معاصر با خروج بوده است را در دلتای شرقی و حوالی قریه ی «قنتیر» در 19 میلی جنوب «صان الحجر» و 9 میلی شمال شرقی «فاقوس» شرقی دانسته اند. (ن.ک . محمدبیومی مهران .بررسی قصص قران 2/231) بنابراین اگر محل فرعونها دراین حوالی بوده باشد مسافت تا دریای سرخ چندان نیست که نتوان انرا در طول شب طی کرد بعبارت دیگر اگر سرعت متوسط انسان را 15 کیلومتر در ساعت بدانیم اسرائیلیان در 10 ساعت راهپیمایی بدون هیچ اسب و استری میتوانند 150 کیلومتر بپیمایند البته میتوان کمی این رقم را با بالا بردن ساعات شب بیشتر کرد خصوصا در حوالی پاییز و زمستان که شبها طولانی تر هستند بنابراین میتوان راهپیمایی را تا 200 کیلومتر هم بالا برد و طبق انچه گفته شد هیچ مشکلی در طی این مسافت وجود نخواهد داشت که اسرائیلیان از دریای سرخ بگذرند.

لینک بزرگ عکس :
http://www.lib.utexas.edu/maps/historical/shepherd/europe_w_asia_n_africa.jpg
سوم . اینکه گفته شده است " كه از درياى احمر بگذرند، چرا كه قبل از حفر كانال سوئز باريكه خشك قابل ملاحظهاى در آنجا وجود داشته است، مگر اينكه دست به دامن اين فرضيه بزنيم كه در زمانهاى بسيار قديم درياى احمر با درياى مديترانه متصل بوده و در اينجا خشكى وجود نداشته است و اين فرضيه به هيچ وجه ثابت نيست."
صحیح بنظر نمیرسد چراکه در حد فاصل دریای احمر با مدیترانه که باریکه ابی وجود ندارد محل استقرار پستهای بازرسی مصریان بوده است و این موضوع چنانکه در پستهای قبل نقل شده با یافته های باستانشناسی به اثبات رسیده است چراکه اینجا بنوعی مرز مصر نیز بشمار میرفته است و نگهبانان از مرز مصر از هچوم مهاجران بیابانگرد و...جلوگیری میکردند بنابراین اسرائیلیان میباید راهی را انتخاب میکردند که به این پستهای نظامی بازرسی برخورد نمیکردند که ان همانا راهی از دریای سیاه بوده است ! حتی اگر نیل میشکافت اسرایلیان نمتوانستند از راه خشکی وارد صحرای سینا شوند چراکه در این حوالی پستهای نظامی بازرسی وجود داشته است پس لاجرم جایی جز دریای سرخ جایگاه شکافتن و رویدادن معجزه نبوده است!
همانطور که گفته شد مهمترین دلیل تفسیر نمونه مورد چهارم بود که با رد شدن ان جایی برای بحث پیرامون دیگر دلایل که بیشتر برپایه گمانند باقی نمیماند .
لینک مرتبط : http://gabrielmmj.blogfa.com/cat-44.aspx
روایت ۱- :
«ابو بكر بن عبد الله، و حاتم بن اسماعيل آزاد كرده خاندان حارث بن كعب. از جعفر بن محمد (ع)، از پدرش از جابر بن عبد الله نقل كرد كه: چون على (ع) از يمن برگشت متوجه شد كه فاطمه (ع) از احرام بيرون آمده، لباس رنگين پوشيده و سرمه كشيده بود. على (ع) از اين كار همسرش تعجب كرد و اعتراض کرد. فاطمه گفت پدرم به اين كار دستور داده! على (ع) وقتى در عراق بود مىگفت: من پيش پيامبر (ص) رفتم و در عين حال كه اعتراض خود را نسبت به فاطمه تكرار مىكردم خواستم در اين مورد فتواى پيامبر (ص) را بدانم. گفتم پس از اينكه به فاطمه اعتراض كردم گفت «پدرم به اين كار دستور داد» رسول خدا (ص) گفت: راست مىگويد، تو هنگامى كه احرام به حج بستى چه گفتى؟ گويد، گفتم: خدايا من محرم مىشوم به همان طريق كه رسول تو محرم شده است.*** پيامبر (ص) فرمود: همراه من قربانى هست بنابر اين تو هم از احرام بيرون ميا! مجموعه قربانيهايى كه على (ع) و پيامبر (ص) از مدينه همراه آورده بودند صد شتر بود» المغازی نوشته واقدی ج۳/ص۱۰۸۷ . واقدی از مورخان اولیه اسلامی است حتی میتوان اورا از ابن هشام اولی دانست اصلا اهل مدینه بوده و متوفی ۲۰۷ هجری است و برخی معتقدند که وی شیعی مذهب بوده است
***یعنی منِِ ِ پیامبر پیشوای شما هستم و تو ای علی باید پیرو من باشی همان کار که من گفتم انجام دهی ! درواقع به این معنی است که به کار فاطمه ایراد نگیر چون من گفته ام و تو پیرو من هستی
ابن سعد (متوفی ۲۳۰هجری) در الطبقاتالكبرى / جلد 8 در صفحات متعدد روایات متعددی (مدخل عایشه ، زیبنب و ام کلثوم) ذکر شده است :
۱-سليمان بن حرب و مسلم بن ابراهيم هر دو از اسود بن شيبان از گفته ام مغيره كه از آزاد كردگان و وابستگان انصار بود ما را خبر داد كه مىگفته است از عايشه درباره لباس ابريشمى- براى بانوان- پرسيدم، گفت به روزگار زنده بودن حضرت ختمى مرتبت ما جامهيى به نام سيراء مىپوشيديم كه در بافت آن ابريشم هم به كار رفته بود
۲- سعيد بن منصور، از عبد الله بن مبارك، از معمر از زهرى، از انس بن مالك ما را خبر داد كه مىگفته است بر تن زينب دختر رسول خدا (ص) چادر ابريشمى زرد رنگ- يا داراى راههاى زرد- ديدم
۳-ابو بكر بن عبد الله بن ابى اويس مدنى، از سليمان بن بلال، از يحيى بن سعيد از ابن شهاب زهرى از انس بن مالك ما را خبر داد كه مىگفته است بر تن ام كلثوم دختر رسول خدا چادرى ابريشمى زرد رنگ- يا داراى راههاى زرد- ديده است.
۴-وكيع بن جراح هم از صالح بن ابى اخضر از زهرى از انس بن مالك نقل مىكند كه مىگفته است بر تن ام كلثوم دختر رسول خدا (ص) حله ابريشمى زرد رنگ ديدهام.
۵-زيد بن هارون، از هشام بن حسان، از شميسة ما را خبر داد كه مىگفته است پيش عايشه رفته و بر تن او جامه مرتب و ضخيم و پيراهن و روسرى و روبند ديده كه گويا با كمى زعفران رنگ شده بوده است.
۶-اسحاق بن يوسف ازرق از مالك از گفته زنى از عمهاش ما را خبر داد كه مىگفته است عايشه جامههاى رنگ شده با زعفران مىپوشيده است.
۷-انس بن عياض از يحيى بن سعيد ما را خبر داد كه مىگفته است از عبد الرحمان بن قاسم شنيدم مىگفت عايشه در حالت احرام هم جامهيى كه با عصفر رنگ شده بود مىپوشيد.
۸-ابو بكر بن عبد الله بن ابى اويس، از سليمان بن بلال، از عمرو بن ابى عمرو ما را خبر داد كه مىگفته است از قاسم بن محمد شنيدم مىگفت عايشه در حال احرام هم جامههاى رنگى زرد و گلفام مىپوشيد.
۹-فضل بن دكين، از سفيان، از عبد الرحمان بن قاسم از پدرش ما را خبر داد كه عايشه خود مىگفته است جامه زرد مىپوشيده است.
۱۱-زيد بن هارون، از هشام بن حسان، از شميسة ما را خبر داد كه مىگفته است پيش عايشه رفته و بر تن او جامه مرتب و ضخيم و پيراهن و روسرى و روبند ديده كه گويا با كمى زعفران رنگ شده بوده است.
۱۲-اسحاق بن يوسف ازرق از مالك از گفته زنى از عمهاش ما را خبر داد كه مىگفته است عايشه جامههاى رنگ شده با زعفران مىپوشيده است.
۱۳-انس بن عياض از يحيى بن سعيد ما را خبر داد كه مىگفته است از عبد الرحمان بن قاسم شنيدم مىگفت عايشه در حالت احرام هم جامهيى كه با عصفر رنگ شده بود مىپوشيد.
۱۴-ابو بكر بن عبد الله بن ابى اويس، از سليمان بن بلال، از عمرو بن ابى عمرو ما را خبر داد كه مىگفته است از قاسم بن محمد شنيدم مىگفت عايشه در حال احرام هم جامههاى رنگى زرد و گلفام مىپوشيد.
۱۵-فضل بن دكين، از سفيان، از عبد الرحمان بن قاسم از پدرش ما را خبر داد كه عايشه خود مىگفته است جامه زرد مىپوشيده است.
۱۶-عبد الله بن مسلمة بن قعنب، از عبد العزيز بن محمد، از عمرو بن ابى عمرو ما را خبرداد كه مىگفته است به قاسم بن محمد گفتم گروهى مىپندارند كه رسول خدا از پوشيدن جامههايى كه با عصفر رنگ شده است و زيورهاى زرينه نهى فرمودهاند، گفت ياوه مىگويند خودم عايشه را ديدم كه جامه زرد مىپوشيد و انگشترى زرين بر دست مىكرد.
۱۷-عبد الله بن مسلمة بن قعنب، از عبد العزيز بن محمد، از عمرو بن ابى عمرو ما خبرداد كه مىگفته است به قاسم بن محمد گفتم گروهى مىپندارند كه رسول خدا از پوشيدن جامههايى كه با عصفر رنگ شده است و زيورهاى زرينه نهى فرمودهاند، گفت ياوه مىگويند خودم عايشه را ديدم كه جامه زرد مىپوشيد و انگشترى زرين بر دست مىكرد.
.۱۷-عارم بن فضل از حماد بن زيد، از ايوب، از ابن ابى مليكه ما را خبر داد كه مىگفته است بر تن عايشه پيراهنى گلفام ديدم.
۱۸-همو، از عبد الرحمان بن قاسم ما را خبر داد كه قاسم مىگفته است عايشه در پيراهن زرد محرم مىشد.
۱۹-معلى بن اسد، از معلى بن زياد قطعى از گفته بكره دختر عقبه ما را خبر داد كه مىگفته است پيش عايشه رفته و عايشه پيراهن زرد رنگ بر تن داشته است، مىگويد از عايشه درباره حنا پرسيدم گفت گياه پاكيزه و آب پاكى است. گويد درباره آرايش- سرمه كشيدن به ابرو و چشم- از عايشه پرسيدم، گفت در صورتى كه همسر داشته باشى اگر به عنوان مثل بتوانى تخم چشم خود را بيرون آورى و آن را زيباتر از آنچه هست كنى چنين كار را انجام بده.
۲۰حجاج بن نصير از على بن مبارك ما را خبر داد كه مىگفته است ام شيبة مىگفت بر تن عايشه پيراهن رنگ شده با عصفر- زرد رنگ- ديدم.
. ۲۱-عبيد الله بن موسى، از اسامة بن زيد، از عبد الرحمان بن قاسم از گفته مادرش ما را خبر داد كه مىگفته است در حالى كه عايشه محرم بود بر تن او جامههاى سرخى كه آتشين رنگ بود ديدم.
البته یک یادو روایتی نیز گویای استفاده از روسری سیاه و جامگان رنگی هستند که این روایات بهمراه انچه گذشت البته نشاندهنده استفاده از رنگهای متفاوت درمیان مسلمان انروزگار داشته است بدین معنی که اکثر رنگهارا استفاده میکرده اند ومنع دینی نداشته است.
ـــــــــــ
لینک مرتبط ، افاضات رجانیوز :( +)
این موضوع را دراغاز حدود 3سال پیش در یکی از فرومها بعنوان «فتوا برخلاف قران» مطرح گردید که پس حدود یکسال بیپاسخ بودن توسط مدیریت سایت حذف شد ، موضوع مورد اشاره بار دیگر توسط بنده درهمانجا مطرج شد اینبار یکی از دوستان اخوند -باایدی دیگر- سعی و تلاشی بر نقد این نوشته داشت . بنا به دلایلی ازجمله ترس از حذف دوباره، این موضوع را اینبار در همینجا مطرح میکنیم ، سپس خلاصه ای از نقد گفته شده را ارائه داده و پاسخی ارائه میدهیم و قضاوت را به خواننده وا مینهم این نیز باید تصریح کرد که قسمتی از این مطلب ویرایش شده است .
***
یاداوری !
مدتی پیش این مبحث در این کانون مطرح گردید ، پیش از این نیز موضوع " ..........." مطرح شد که پاسخ ها و بحثهایی از پی داشت ؛ اما متاسفانه موضوع اخیر بعد از مدتی کوتاه بدون هیچ دلیلی حذف شد بی انکه پاسخی یا بحثی در پی داشته باشد و من در عجبم که از یک سو در همان برهه ی زمانی حذف این تایپیک ، پستها و تایپیک هایی ایجاد میشد و میماند که خدا و پیامبر و قران را به سخره میگرفت و از دیگر سو این تایپیک که بحثی است فقهی و سنجشی بین ایات قران و فتواهای فقهیان (و روایات) حذف میشود . تو گویی برخی سخن و عقیده خود را بر ایات صریح قران ترجیح میدهند .
اولین موضوع که برای بنده نیز مطلب سنگینی است ، نخست ایات صریح قران را مرور کنیم :
« هرکه نیکی کند به خویش کرده و هرکه بدی کند به خود کرده است و خدای شما بنده ازار نیست » فصلت46
+
« هرکس به اندازه ذره ای نیکی کند انرا می بیند و هرکس به اندازه ذره ای بدی کند سزایش را [خود او] می بیند » زلزله 7-8
و
« هیچ کس بار دیگری را به دوش نمی کشد » فاطر 18
با اینهمه ایات مصحف شریف و پیش چشم داشت این دلایل متقن و حقایق روشن و ایات محکم چنین فتوایی صادر شده است که :
«قضای نماز و روزه پدر ، به عهده پسر بزرگتر است ، و بنا بر احتیاط واجب قضای نماز و روزه مادر هم بر اوست » بنگرید به : ایت الله بهجت ، توضیح المسائل ، بخش ضمائم مسائل متفرقه مساله 8 ص 2 این فتوا با اختلافاتی دربین فتاوی فقها عمومیت دارد
بگمانم نیازی نباشد یاداور شویم که پیامبر (ص) و نیز اهل بیت ان حضرت بارها و بارها به صراحت فرموده اند که « سخنی که برخلاف قران باشد از مانیست » (ن.ک:رجال کشی ص 178 ) و نیز باید اشاره کرد که برخی دیگر از فتاوی نیز چنین مساله ای رو به دنبال دارند.از این مساله میگذریم امابرخی اعتقادات دیگر این جماعت نیز شامل این موضوع میشود، برای نمونه یک مثال :
شگفتتر اینکه گاها میبینیم برخی از کارشناسان دینی ودیناگاهان متبحر و روحانیون معتقدند که مرضی که به کودک دست میدهد بدلیل گناه پدر و مادر است ! بنده به شخصه این مطلب را چندین بار از رادیو قران از کارشناسان علوم دینی شنیده ام که این موضوع را باتفصیل بسیار بخورد مخاطبین برنامه داده اند! (و چنانکه خواهیم دید دوست روحانیمان هم ازان دفاع میکند)
اما روایاتی مرتبط :
روایتی منسوب به امام علی که از حضرت سوال شد بیمار شدن کودک چه مصلحت است ؟ فرمود کفاره گناه پدر و مادر است.
اما رویاتی دیگر از امام صادق در بحار الانوار، این روایت بسیار مفصل است و در زمینه ی شرح اصول و فروع دین است در قسمتی از ان امده است :
َ«....والا يَأْخُذُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الْبَرِيءَ بِالسَّقِيمِ وَ لَا يُعَذِّبُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الْأَطْفَالَ بِذُنُوبِ الْآبَاءِ فَإِنَّهُ تَعَالَى قَالَ فِي مُحْكَمِ كِتَابِهِ وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى وَ قَالَ عَزَّ وَ جَلَّ وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى وَ لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ يَعْفُوَ وَ يَتَفَضَّلَ وَ لَيْسَ لَهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ يَظْلِمَ ...» ن.ک بحارالانوار جلد 10ص 227 ازنرم افزار دانشنامه نبوی
ترجمه : خداوند هیچ گاه بی گناهی را به جرم گناهکاری [دیگران] کیفر نکند و اطفال را به جرم پدران عذاب ننماید که خود در [ایات]محکم کتابش فرمود " ولا تزر وازره وزر اخری" و فرمود " و ان لیس للانسان الا ما سعی" و خدا را سزد که به فضل خویش از گناهکاری بگذرد ولی شایسته او نباشد که به کسی ستم روا دارد.
این نوشتار بدون نقل قول تماما از mmj است. نگارنده این وبلاگ بصراحت اعلام میدارد هیچ اصراری بر درستی این مطلب ندارد و هدف مطرح کردن این موضوع در اینجا فقط بازکردن فضای گفتگوی دینی است.
نقدهایی بر مطلب فوق و بررسی و پاسخ ما ، درادامه مطلب :
بحث و بررسی لایحه ی حمایت ازخانواده که قسمت مربوط به ازدواج ان اینروزها در مجلس شورای اسلامی جریان دارد بحثهای فراوانی پیرامون ان خصوصا –ثبت یا عدم ثبت نکاح موقت- درپی داشته است. دراینجا قصد بران داریم که کمی این مبحث را باز کنیم و عواقب و عوارض انرا در صورت بی قید و بند بودنش هم از لحاظ قانونی و هم از لحاظ فتاوی شرعی مورد سنجش قرار دهیم .
خواهشم از دوستان اینست که قبل از مطالعه استدلالهای نویسنده سنی که در ادامه مطلب تشریح شده است استدلال و استنادات علما(ی شیعه) را بخوبی و با دقت مطالعه فرمایند و سپس بادقتی بیشتر مقاله زیر را مطالعه کنید و استدلالهای نویسنده سنی را با علمای شیعی بسنجیئ تا بدون اینکه امکان به اشتباه اتادن باشد سره از ناسره تمیز دهید.
تفسیر نمونه درباره ایه 24 سوره نساء :
http://www.ghadeer.org/qoran/t_nemon...20.htm#link258
تفسیر المیزان درباره ایه 24 سوره نساء :
http://www.ghadeer.org/qoran/almizan...34.htm#link262
ادامه مطلب
( یاداوری : درباره فرعون یا فرعون های معاصر با موسی چنانکه دکتر بیومی مهران بازگو کرده است پژوهشگران چندین نظریه ارائه داده اند و هر یک از این پژوهشگران یکی از فراعنه ی سلسله نوزدهم را فرعون معاصر با موسی دانسته اند. دکتر بیومی مهران استاد برجسته دانشگاه اسکندریه همه ی این دیدگاه ها و قرائن و شواهدی که به پشتوانه این نظریات بیان گشته است را مشروحا مطرح نموده و سپس به نقد میگذارد و در نقد و نفی این دیدگاه ها افزون برانچه خود ارائه نموده از دیدگاه های دیگر پژوهشگران – عموما غربی – نیز مدد جسته است . والبته اینرا هم باید افزود که بر پایه برخی از یافته های باستان شناسی ، دیدگاه هایی که یکی از فرعون های پیش از رامسس دوم ، بعنوان فرعون معاصر با موسی گمان زده شده یکسره بی اساس کرده است [برخی از این نکات در ادامه ذکر شده است] . در پایان دکتر بیومی مهران دیدگاهی که «رامسس دوم» و «مرنپتاح» را فرعونهای معاصر موسی میداند درست ترین دیدگاه میشمارد. و چنانکه بر می اید اکثر پژوهشگران «مرنپتاح» را فرعون زمان خروج می دانند. )
و اکنون بررسی بیشتر این موضوع :
مرنپتاح (Merneptah)
پیروان این دیدگاه، «مرنپتاح»(1224-1214 ق.م) را فرعون هم روزگار موسی و [زمان خروج بنی اسرائیل] میدانند.
پشتوانۀ اینان یکی گزارش تورات است درباره ساختن دو شهر «فیتوم» و «رامسس» [1] و دیگر «لوح اسرائیل» [2]، که نخستین نص و نوشتۀ مصری است که نام اسرائیل در آن دیده شده است. و برپایۀ همین هاست که بسیاری از مورخان و پژوهشگران «مرنپتاح» را همان فرعونی دانسته اند که اسرائیلیان در روزگار او از مصر بیرون رفته اند و پدرش «رامسس دوم» را همان فرعونی شمرده اند که اسرائیلیان را به بردگی و بیگاری گرفته بود. و پژوهشگرانی چون «نویل»، «سایس» و «پتری» هم رای اند که خروج اسرائیلیان در روزگار مرنپتاح بوده است، چراکه «نویل» ، دیدگاه «لبسیوس» را پذیرفته که رامسس دوم هموست که اسرائیلیان رابه بیگاری گرفت و پسرش ، مرنپتاح فرعونی است که خروج اسرائیلیان در روزگار او بود. [3]
«سایس» نیز براین است که آثار و اسناد مصری این رویداد را جز در روزگار مرنپتاح نمی دانند.[4] «پتری» نیز نخست در کتابش – تاریخ مصر- [5] خروج اسرائیلیان را در روزگار مرنپتاح و درست در سال 1213 پیش از میلاد میداند و سپس در کتاب دیگرش – مصر و اسرائیل- [6] آمدن اسرائیلیان به مصر را در 1650 پیش از میلاد ؛ آغاز به بیگاری گرفتن آنها را 1580؛ و بیرون رفتنشان از مصر را سال 1220؛ و ساخته شدن معبد سلیمان را در 937 پیش از میلاد، و بر پایۀ گزارش های یهودی و مسیحی دوران بیگاری و آزار آنان را چهار قرن میشمارد.[7]
دکتر عبدالحمید زاید نیز بر این است که کاوش های باستان شناسانۀ «پیر مونیتیه» در «تانیس» نشان می دهد که خروج اسرائیلیان از مصر در روزگار مرنپتاح بوده است و پادشاهان سلسله هیجدهم هیچ گونه کوشش ساختمان سازی نداشته اند و شهر «بی رامسس» نیز ساختۀ رامسس دوم است و نه کس دیگر. [=فرعونی که در ساختان این شهر اسرائیلیان را به بیگاری گرفت] . از مزامیر (12،43،138) نیز بر می آید که رویدادهای پیش از خروج اسرائیلیان در «تانی» بوده است و بیشتر پژوهشگران نیز موضوع خروج را در اوایل روزگار مرنپتاح می دانند. [8]
و اما « فیلیپ حتّی » بر اینست که رامسس دوم همان فرعونی است که یوسف را نمی شناخت و خروج اسرائیلیان در روزگار پسرش ، مرنپتاح صورت گرفت.[9] این نیز دیدگاه «رولی» که خروج اسرائیلیان را در روزگار مرنپتاح و در سال 1225 پیش از میلاد گفته است.[10]
دکتر محمد بیومی مهران/۱/۱۳۲-۱۴۶:
.... از زبان قرآن بخوانیم : « ابراهیم گفت : من به سوی پروردگار خویش میروم، او مرا راه خواهد نمود ، گفت پروردگارا ، فرزندی درست کار و شایسته به من ببخش، و ما نیز به پسری بردبار مژده اش دادیم، و چون پسر برومند و کاری شد ، پدر اورا گفت : پسرم ، من در خواب می بینم که تورا سر می برم، ببین نظرت چیست ؟ پسر گفت : پدر جان آنچه را فرمانی می یابی انجام بده که مرا اگر خدا بخواهد از بردباران خواهی یافت. چون پدر و پسر هردو از در تسلیم درآمدند و پدر سر پسر را برای بریدن بر زمین نهاد ، او را آواز دردادیم که ای ابراهیم! فرمانی را که به خواب یافته بودی به راستی و درستی به کار بستی [اینک دست نگهدار] که ما اینگونه ، نیکوکاران را پاداش می دهیم، همانا که این رویداد آزمونی آشکار است. و قربانی بزرگ و بشکوهی را جایگزین قربانی او کردیم و [این سنت را به نام و یاد او ] در میان آیندگان پایدار ساختیم ، سلام بر ابراهیم. ما این گونه نیکو کاران را پاداش می دهیم . همانا که او از بندگان مومن ما بود و اروا به اسحاق که از پیامبران شایسته بوده مژده دادیم»[10]
در اینجا این پرسش پیش می آیدکه قربانی کدام یکی از دو پسر ابراهیم است، اسماعیل یا اسحاق؟ پرسشی که از دیرباز تا کنون بر سر پاسخ آن ، بیان مسلمانان از یک سو و یهودیان و نصارا از سوی دیگر ، بحث ها یی بوده است، افزون براینکه داستان ذبیح نزد یهودیان از گونه ای دیگر است. و ما اینک می کوشیم تا دیدگاه های گوناگون را در اینباره به پژوهش گذاریم:
داستان ذبیح و قربانی کردن انسان
قربانی کردن انسان برای خدایان و هنگام دفن پادشاهان، چیزی است که در پاره ای از جوامع خاور نزدیک ، در روزگاران کهن رایج بوده است ، و حفریات «اور» در سومر نشان گر کهن بودن این آیین است . این حفریات نشان میدهد که پادشاهان همراه با وزیران و درباریان خویش دفن میشده اند. آن هم گویا به اختیار خود آنان، و نه از روی زور و اجبار، زیرا در جنازه های آنان نشانی از کشتن ، سر بریدن ، خفه کردن ، زدن سخت و .. دیده نمی شود که بگوییم آنها را با زور کشته و همراه پادشاه دفن کرده اند. از اینجاست که « سرلئونارد وولی » بر این است که انان به اختیار دارویی زهرناک می نوشیده اند و بی درد می مرده اند. چه باور داشته اند که پس از مرگ در اسمان ها زندگی تازه ای را همانند زندگی زمینی خویش با اربارن خود خواهند داشت . از سوی دیگر در پاره ای از مهرهای گلین کشف شده ، تصویرهایی دیده میشود از انسان هایی که صورتک هایی (= ماسک هایی) همانند سر حیوان بر چهره دارند، و پژوهشگران می پندارند ک اینها یکی از آیین هایی بوده که هنگام قربانی های نمادین در جشن های همگانی، به ویژه جشن آغاز سال، انجام میگرفته است.[1]
مقبرۀ «زفاحعبی»، فرمانروای مصری در کرمۀ سودان، در روزگار داوزدهمین سلسله (1991-1786ق.م) که بیش از 200 نفر از یاران و خادمان او قربانی شده و در دالانی که به قبر او می انجامد ، دفن شده اند، نشان میدهد که این آیین در مصر نیز رایج بوده است گفتنی است که گویا آیین قربانی در مصر، پیش از روزگار سلسله ها و چه بسا حتی در نخستین سلسله، رایج بوده و بعدها از میان رفته است.[2]
در کنعان و فینیقیه نیز کم و بیش همین گونه بوده است و استخوان های کودکان دفن شده در حالتی ویژه زیر پایه های خانه ها که در حفریات «جارز» به دست آمده ، نشان می دهد قربانی کردن کودکان نوباوه در میان آنان شیوه ای رایج و پذیرفته بوده است . شیوه ای که تا روزگاران نزدیک در میان فینیقی ها انجام میشده است و به گزارش «فیلون»، آنان به هنگام پیش آمدن رویدادها و حوادث سخت و سنگین برای دور کردن خطر و بلا از خویش، عزیزترین پسران خویش را قربانی می کرده اند.[3] این شیوه در میان موآبی ها نیز رایج بوده است ، به گزارش تورات «میشع» فرمانروای موآب، پسر نوباوۀ خویش را برای خدای خورشید قربانی کرد تا از خطر نیروهای اسرائیلی و یهودی که اورا فراگرفته بودند ، رها شود.[4] حفریات «ام تار» در ابو ظبی نیز گورهای مشترکی را نشان میدهد با انبوهی از معبدها و قربانگاه های بزرگ ؛ و بودن این قربانگاه ها گرداگرد دیوار بیرونی یک گور، نشانگر مراسم قربانی هایی است که همراه با خاک سپاری انجام می گرفته است، زیرا جنازه های قربانیان را بیرون از گور کسی که قربانی ها برای او بوده ، جای می داده اند.[5]
اینجاست که به گمان من ، ارزش و اهمیت داستان اسماعیل ذبیح(ع) – داستان انسانی که قرار بود قربانی شود، اما گوسفندی جایگزین آن شد – در تاریخ انسان آشکار میشود. زیرا قربانی کردن دو روی و دوسوی دارد، از یک روی نشانگر ددمنشی و سنگ دلی کسانی است که از قربانی کردن و سربریدن انسان ها پروایی ندارند؛ و از سوی دیگر نمایشگر پاک بازی و آرمانگرایی کسانی است که از ایثار و نثار جان خویش باکی ندارند، اما هرگز دست به ریختن به خون دیگران نمی آلایند.[6] و از آنجا که پیامبران همواره سرمشق هاس نیکویی برای آدمیان در عرصه های گوناگون زندگی هستند ، در این نمونۀ ویژه نیز خداوند خواست تا داستان قرانی را چونان سرمشقی نیکو و نمونه ای نمادین برای نمایش یکی از برترین جلوه های ایمان و ایثار در تاریخ انسان پیش چشم دیگران بگذارد، به گونه ای که هم ارزش های انسانی آن را پاس دارد و هم راه را بر سنت سیاه و ددمنشانه قربانی کردن انسان ها بربندد.
برای نشان دادن این دو چهرۀ قربانی بود که از یک سو ابراهیم را به قربانی کردن اسماعیل فرمان داد و از سوی دیگر هنگام انجام دادن فرمان ، گوسفندی را جایگزین کرد. اینها نشان می دهد که داستان قربانی اسماعیل با آیین قربانی کردن انسان ها، که پاره ای از جوامع خاور نزدیک رایج است ، پیوندی آشکار و محکم داشته و شیوه و زمینه ای هدایت گرانه بوده است برای دگرگون سازی قربانی انسانی به قربانی حیوانی.[7] (تا اینجا برگرفته از کتاب "بررسی تاریخی قصص قران:محمد بیومی مهران" 1/147-149)
در فضیلتها و توصیه های اینروز از قران و روایات معصومین بشنویم :
« گوشتهای قربانی ، نیز خون هایشان هرگز به خدا نمی رسد انچه به خدا میرسد پارسایی و تقوای شماست»حج37 «از قربانی ها بخورید و به تهیدستان و فقیران و بیچیزان از انها بخورانید» حج28
اگر مردم میدانشتند که قربانی در روز عید اضحی چه اجری دارد وام میگرفتند و قربانی میکردند . نیز روایت است که ام سلمه به پیامبر عرض کرد : ای رسول خدا عید اضحی می اید و من چزی ندارم که قربانی کنم اجازه می فرمائید وام بستانم و قربانی کنم؟ فرمود وام بستان و قربانی کن زیرا این وامی است که ادا می شود (بحار 99/296)
و برای مصرف گوشت قربانی از پیامبر اسلام (ص) و دیگر معصومین چنین ارج نهاده شده و توصیه گشته است : هیچ عملی در روز عید قربان بهتر از ان نباشد که حونی به عنوان قربانی ریحته شود و گامی در راه احسان به پدر و مادر و رفتن به دیدار خویی که ز تو گسیخته باشد براشته شود که از خود گذشتگی کنی و به اشتی وسلام به وی پیشی گیری و از گوشت قربانی خود به همسایگان و مستمندان و یتیمان اطعام دهی و به ملاقات اسیران روی . و در روایتی دیگر همین مضمون بدین صورت امده که خداوند روز اضحی را عید قرار داد تا فقرا گوشت به دستشان رسد پس به انها گوشت بخوارنید.
-------------------------------------------------------
1- عباس عقاد172 + L.Woolley, Ur of the Chaldees, Excavations at Ur,1963 ; Hooke,.
2- احمد فخری، مصر الفرعونیه320.
3- ج کانتنو ، الحضاراه الفینیقیه145.
4- سفردوم پادشاهان3:27.
5- G.Bibby,p212 ; K.Thorvidsen,p217.
6- عباس عقاد218-219.
7- رشید ناضوری 174.
نکات باستانشناسی درباره داستان یوسف , شامل : قحطی . ماندگاری بنی اسرائیل در سرزمین جوشن و روزگار یوسف را در ادرس زیر دانلود کنید(حتما بخوانید):
http://www.4shared.com/file/143938774/9e44e798/history-jj.html
داستان یوسف در آیات قرآن و روایات تورات
1 . درآمد
ناگفته پیداست که هیچ شگفتی ندارد اگر داستانهای تورات با داستانهای قرآن ، همانندی هایی – اگرچه اندک – داشته باشد ، زیرا تورات در اصل کتابی مقدس بوده است ، و اسلام نیز موسی را فرستاده ، پیامبر و همسخن (= کلیم) خدا میداند ؛ و بی هیچ پنهان گویی و پرده پوشی بر اینست که از سوی خدا صحف و نوشته هایی بر او فرود آمد [1] و تورات بدو نازل شده است. [2] البته تورانی که به زودی دستانی آلوده بدان دست درازی کردند و دست کاریها و گرگونی ها در آن روا داشتند و آنرا آنچنان که خود می خواستند ، هماهنگ با اندیشه ها و نقشه های خویش بازسازی و باز نویسی کردند ، و پس از این همه دست کاری و دگرگونی و تحریف و تغییر آنرا همان توراتی وانمودند که خداوند بر موسی فرو فرستاده است [3] : « بس گزاف و گران است سخنی که از دهانشان بیرون می آید ،جز دروغ و دغل چیزی نمی گویند »
لینک مرتبط با مبحث ذیل « قران بعنوان منبعی تاریخی »
- داستان های قرآنی و تورات
سخن گروهی از خاورپژوهان نیز که گفته اند : « داستان های قرآنی بیشتر ، از تورات و انجیل گرفته شده است» [1] درست نیست
دیر زمانی است که دشمنان غربی اسلام پیدا و پنهان از هر راه و روشی به مقابله با اسلام برخاسته اند و گاه این سیرت پلید را تا بدانجا رساندند که بر پیامبر بزرگ اسلام اهانت ها و توهینها روا داشتند و افسانه های بیشماری بربافتند. هرچند اینان در برابر زیبایی و شکوه اسلام هر ترفند و روشی را بکار برده اند و میبرند اما این نتنها از عظمت اسلام نکاست و نمی کاهد بلکه باعث سربلندی و پیشرفت روز افزون اسلام در مغرب زمین نیز شده است.
در این قسمت از سلسله مباحث « سنجش داستانهای کتاب مقدس با قران کریم» لازم می بینم که به شبهات پاسخ گفته شود و در اخر این بخش نیز اعتراف یکی از خاور پژوهان را دراینباب از نظر میگذارنیم .
لازم به یاد اوری است که جز این قسمت – قسمت اول – این سلسه مباحث ، مابقی این گفتمان را بطور تام از کتاب ارزنده بررسی تاریخی قصص قران بهره جسته ایم.
شباهت و همسویی ادیان توحیدی
( بادرود به همه دوستان و پوزش از غیبت چند ماهه، از چند هفته پیش قصد داشتم یا مطلبی کامل درباره تجربه نزدیک به مرگ و یا معرفی و دانلود یک کتاب درباره مارکسیسم مطلبی ارسال کنم که خلاصه هم از این ماندیم و هم ازان)
سیره عملی زنان شایسته در صدر اسلام:
یکی دیگر از زنان که نامش در تاریخ به نیکویی ثبت شده است سوده بنت عماره است او یکی از زنان عاقله و شایسته و رشیده ای است که به نزد معاویه رفت و به شایستگی وی را پاسخ گفت انچنانکه اورده اند وی روزی پس از شهادت امیرالمونین (ع) بنزد معاویه رفت که از گماشته اش در عراق شکایت کند ، و چون چشم معاویه به سوده افتاد با عتاب و حطاب سوده پرداخت و چنین میگفت که تو ان زن بودی که در صفین مردم را علیه من و لشکرم میشوراندی و تحریک میکردی و فصلی در اینباب سخن راند و سپس به سوده گفت برای چه کار بدینجا امده ای ؟ سوده گفت : ای معاویه تو به پیشگاه خداوند در امر رعیت مسئوولی ، همواره گماشتگانت به اتکاء بقدرت تو بما ظلم روا میدارند و هرچه از دستشان برمی اید از تجاوز و ستم روا دریغ نمی دارند و اکنون " بسربن ارطاة" آمده مردانمان ر بقتل رسانده واموالمان را بتاراج میبرد ، و اگر نه این بود که رعیت میباید تسلین حکومت خویش باشد قبیله همدان در برابرش ناتوان نبودند، اکنون اگر او را از کار برکنار کنی ما سپاسگذار تو باشیم و گرنه به شورش و مخالفت دست زنیم . معاویه گفت : پس مرا به قبیله همدان تهدید میکنی؟! هم اکنون ترا بر شتری بد راه و خشن سوار کنم و بنزد او (بسربن ارطاه) بفرستم که هرچه خواهد با تو بکند . سوده چون چنین شنید لختی سر بزیر افکند و سپس این دو بیت شعر بگفت :
صلی الاله علی روح تضمّنها @ قبر فاصبح فیه العدل مدفونا
قدحالف الحق لایبغی به بدلا @ فصاربالحق والایمان مقرونا(درود خدا بران روان باد که قبر وی را به اغوش کشید و عدالت نیز با او در قبر مدفون گشت انچنان وی با حق پیمان بسته بود که هرگز به خود اجازه نمیداد حق بچیزی عوض کد پس حق و ایمان هماره ملازم او بودند)
معاویه چون شنید گفت او که بود ؟ سود گفت او بخدا سوگند امیرالمونین علی بود ، روزی بمنظور شکایت یکی از عمّالش بنزد او رفتم و جون وارد شدم وی مشغول نماز بود ف محض اینکه از نماز فراغ شد بمن سلام نمود ، بسیار محبت و لطف ابراز کرد و فرمود کاری داری؟ گفتم اری فلان عامل تو در امر گرفتن زکاة بما ظلم میکند و شرحی در اینباره با او دردو دل کردم. علی چون سخنان مرا شنید و دانست من راست میگویم ، شروع به گریه کردن نمود و گفت ک خداوندا تو خود گواه منی که من به اینها نگفته بودم به مردم ستم کنند انگاه قطعه پوستی از جیب خود بدر اورد و در ان نوشت ( بسم الله الرحمن الرحیم، قدجائتکم بیّنه من ربکم فاوفوا الکیل و المیزان و لاتبخسو النای اشیائهم ولاتفسدوا فیالارض بعد اصلاحها ذلکم خیرلکم ان کنتم مومنین) به محض خواندن این نامه دست از کار و ماموریتت بردار و اموالی را که فراهم کرده ای حفظ کن، تا کسی که کار از تو تحویل بگیرد به تو برسد والسلام. انگاه نامه را به من داد و بخدا قسم وی انقدر در این امر شتابزده بود که حتی فرصت اینکه نامه را مهر زند یا ان را در پاکتی نهد نداشت من نامه را بحامل دادادم واو را از کار برکنار شد.
معاویه چون شنید بدستیاران خود گفت : انچه سود میخواهد برایش بنویسید و او را راضی به وطنش برگردانید (بحار41/119)
جنگ حنین و ام سلیم : « ابن اسحاق گوید : پیمبر ام سلیم بن ملحان را دید که با شوهر خود ابوطلحه بود وحله ای به کمر خود بسته بود و درحالیکه عبدالله را بار داشت و شتر ابوطلحه را میکشید و ترس داشت که شتر براوچیره شود و سرانرا نزدیک اورده و دست در حلقه ی مهار و بینی ان کرده بود . پیمبر (چون بدید) گفت : این ام سلیم است ؟ ام سلیم گفت : بله پدر و مادرم به فدایت ، این کسان که از پیش تو فرار میکنند مانند انها که باتو جنگ میکنند بکش که در خور کشتن هستند» پیمبرگفت با اینکه خداوند کاری بسازد!خنجری به دست ام سلیم بود که ابوطلحه گفت این چیست که همراه داری؟ ام سلیم گفت : خنجری که اورده ام تا اگر بکی از مشرکان نزدیک من اید شکمش را با ان بدرم . ابوطلحه گفت ای پیامبر میشنوی ام سلیم چه میگوید!
در ادامه مطلب ذکر و بررسی احادیثی در ستایش و نکوهش زنان :
احتمالا دوستان مطالبی با متن فارسی ، درباره عبور موسی (ع) از دریا در وبلاگ های مذهبی دیده اند ، گفتنی است بیش از ۴۰ سایت مرجع انگلیسی این مطلب رو بطور کامل و همراه با فیلم گزارش کرده اند . (کافی است که در اینترنت به انگلیسی سرچ کنید)
« و دریا را به آرامی ترک کن آنها لشکری هستند که غرق خواهند شد.» دخان ۲۵
در روایات امده که :"فرعون وقتی که دریا را آنگونه دید به هامان گفت دریا از ترس ما اینگونه شکافته است"
« و در حقیقت به موسی وحی کردیم که : بندگانم را شبانه ببر ، و راهی خشک در دریا برای انان بازکن که نه از فرا رسیدن [دشمن] بترسی و نه [از غرق شدن] بیمناک باشی » طه 77
گزارش و انتشار یافته های تاریخی رو میتوانید در سایت زیر همراه با " فیلم مطلب " (از یوتوب) و عکس های ماهواره ای ( اکتبر ۲۰۰۵) و تو ضیحات کامل در سایت زیر ببینید :
http://www.arkdiscovery.com/red_sea_crossing.htm
و
http://www.arkdiscovery.com/redsea2.htm

این سایت هم یافته ها و کشفیات دیگر رونی وایت رو ذکر کرده است ( به همراه یافته های باستانشناسی دیگر باستانشناسان) :
http://fkf.net/RonWyatt/ylitys/index.html
و این دو سایت
http://bibleprobe.com/exodus.htm
و
http://www.wyattarchaeology.com/red_sea.htm
جدید : نکات باستانشناسی در باره موسی و داستان خروج :
ژن خداشناسی ؟
Is God in Our Genes
مندرج در مجله تایم مورخ 25 اکتبر 2004
مترجم : فرهاد بهبهانی
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|